«عشق فروغ و گلستان کارگشا بود»


در چهارمین قسمت «فرخ‌زادها به روایت پوران» خانم فرخ‌زاد، به فروغ و شعرهای او می‌پردازد و علاوه بر اشاراتی به زندگی خصوصی فروغ؛ او را با دیگر زنان شاعر میهن‌مان که آثار مکتوبی از آنان به‌جای مانده، قیاس می‌کند و وجه تمایز اشعار فروغ را با سایر شاعران زن ایران بر می‌شمارد:

Download it Here!

آشنایی‌ با «ابراهیم گلستان» مقطع تازه‌ای در زندگی فروغ بود؛ چون زندگی‌اش را به شکل دیگری درآورد. خیلی‌ها از من می‌پرسند آیا گلستان روی فروغ تاثیر گذاشته؟ می‌گویم روی شعر فروغ نه! ولی روی محیط زندگی فروغ بله! چون محیط او را عوض کرد.

گلستان محیط روشنفکرانه‌ای داشت. استودیوی او محل رفت و آمد بزرگان ادب و هنر بود. عشقی هم که بین این دو نفر به وجود آمد، هم به ‌نظر من کارگشا بود؛ نمی‌شود انکارش کرد. حتی لحظات تلخ‌اش هم، باز کارگشا بود.

چرا این ‌را می‌گویم؟ برای این‌که خود من در زندگی، با هر لطمه‌ای که خوردم، هر غمی که برایم پیش آمد، هر دردی که کشیدم؛ غنای بیشتری پیدا کردم.


یعنی آن حسی که باعث می‌شود آدم بنویسد یا شعر بگوید یا کار هنری و ادبی کند، با ناملایمات تحریک می‌شود. من فکر می‌کنم اگر آدم خیلی خوشبخت باشد، هرگز چیزی نمی‌شود؛ آدمی به جایی می‌رسد که تجربه کند.

فروغ هم همین‌جور بود. او یک شاعر تجربه‌گر بود. شما تمام شعرهای فروغ را که بخوانید تجربه‌هایش را می‌بینید. هیچ ابائی هم نداشت! وقتی از معشوق‌اش حرف می‌زند درست مثل یک «زن» از معشوق‌اش حرف می‌زند؛ نه مثل یک مرد.

من دارم روی شعرهای «جهان‌ملک خاتون» کار می‌کنم. شاعر سده‌ی هشتم هجری است، معاصر با حافظ ؛ که توی دربار «شیخ ابواسحاق» فرمانروای بخش پارس، با حافظ آشنا می‌شود. جهان‌ملک خاتون با شاه فامیل بوده.

در دربار، حافظ که غزل می‌گفته، جهان‌ملک خاتون هم به وزن همان، یک غزل می‌گفته که چندان دست کمی از حافظ ندارد؛ اما عیب‌اش چیست؟ شعری که می‌گوید شعر مردانه است. اگر بخوانی و ندانی مال جهان‌ملک خاتون است فکر می‌کنی یک مرد آن ‌را سروده.

فروغ این‌جور نبود. فروغ راه‌گشا بود. یعنی فروغ به زن‌ها نشان داد که باید از زبان خودشان شعر بگویند. نمی‌گویم پیش از فروغ هیچ زن شاعری این‌کار را نکرده؛ مثلآ «رابعه» را داریم در قرن چهارم، که مقداری بوی زنانگی از شعرهایش می‌آید.

«مهستی» را داریم؛ چرا می‌گویم مِهستی؟ مهستی غلط است! مِهسَتی یعنی خانم ِ بزرگ؛ حتی اگر بگوییم مهستی یعنی ماه‌بانو؛ حالا کرده‌ایم‌اش مهستی. به هر حال این بانو برای تمام اصناف شعر گفته، برای قصاب، برای نانوا... رباعی هم گفته؛ در واقع از زبان زنانه هم گفته ولی نه به صراحت فروغ؛ نه به شیرینی فروغ.

«عالم‌تاج بختیاری» مادر «پژمان بختیاری» که نام مستعارش «ژاله» است؛ از آینه، از شانه، از شوهرش و از تمام دردهایی که یک زن در صد سال پیش می‌کشیده حرف زده؛ ولی این‌قدر از جامعه می‌ترسیده که تمام غزلیات‌اش را پاره کرده؛ غزلیات‌اش عاشقانه است که نگذاشته به دست ما برسد؛ نگذاشته زنانگی‌اش را لمس کنیم.


من نمی‌دانم؛ آیا واقعآ در اشعار او زنانگی بوده؟ زبان زنانه بوده یا نه؟! این‌ها که از او به‌جا مانده، زبان‌ زنانه است؛ ولی زن در بند است. زنی که می‌ترسد؛ اسیر است. اما فروغ زنی است که از هیچ‌چیز نمی‌ترسد.

«پروین اعتصامی» را داریم؛ پروین اصلآ «زن» نیست! او زندگی‌ را تجربه نکرده. پروین نه عشق را فهمیده، نه مسائل جنسی زن و مرد را و نه بچه‌ را؛ نه مادر شده و نه با زن بزرگ شده. دائم پیش پدرش بوده که مرد فرزانه‌ای بوده و «دهخدا» و «بهار» نزدش می‌آمده‌اند؛ تمام بزرگان شهر هم به کتاب‌خانه‌ی پدرش می‌آمده‌اند. این بچه، که پر از استعداد بوده، آن‌جا بزرگ شده؛ شده یک پیرمرد! یعنی تمام استعداد زنانه‌اش از بین رفته.

بنابراین در مقطعی از تاریخ ادبیات ما، فروغ اولین زنی بوده که با زبان زنانه حرف زده. نترسیده که بگوید معشوق ِ من یا عشق ِ من؛ یا این‌که من این یا آن کار را کردم.

شعر «گناه»، که خیلی هم لطیف است، شعر ساده‌ی کودکانه‌ای است که از لحاظ ادبی هیچ ارزشی ندارد؛ اما ارزش دلیری یک زن را دارد. شاید اگر فروغ این شعر را نگفته بود اصلآ فروغ نمی‌شد. «گناه» در تاریخ ادبیات مثل یک بیگ‌بنگ ترکید و فروغ به‌وجود آمد.

او شعر گناه را داد به مجله‌ای که «فریدون مشیری» در آن بود؛ خود مشیری برایم تعریف کرد: «روزی، دختر جوانی آمد توی دفتر کارم، انگشت‌هاش هم جوهری بود، گفت من این شعر را گفته‌ام؛ می‌خواهم آن را چاپ کنید. من وقتی شعر را خواندم، ترسیدم؛ ولی گفتم بگذار چاپ کنم.»

با چاپ این شعر غوغا به‌پا شد. بابام داشت خانه‌ را خراب می‌کرد. می‌خواست فروغ را بکشد. من هم که حرف می‌زدم، می‌خواست من‌ را هم بکُشد. مامان می‌گفت بابا ول کن! می‌خواست مامان را هم بکُشد. تمام تفرشی‌ها به بابام هجوم آوردند که این دختر، آبروی تویی، که تفرشی هستی، را برده.

آقایان آخوندها، که همه‌ی گناه‌های دنیا را می‌کنند، از قم طومار آوردند؛ اوه! زمین به آسمان چسبید! دنیا خراب شد! آخر چرا!؟

ما تمام تاریخ ادبیات را که نگاه کنیم، به جز «فردوسی» و «حافظ»، بقیه‌ی شاعران «شاهدباز» بوده‌اند؛ یعنی «مردباز» بودند. حتی سعدی، که من ارادت بسیار به غزلیات‌اش دارم، بیشتر این غزلیات را برای پسرهای جوان گفته و هزلیات‌اش شرم‌آور است!

با این وجود آب از آب تکان نمی‌خورد. هیچ‌کس از معلمین اخلاق نه حرفی زده و نه اعتراضی کرده. اما تا یک زن، به‌ نام یک انسان، آمد حسیات‌اش را آشکار کند، زمین تپید و آسمان خراب شد و غوغایی به‌ راه افتاد! همین باعث شد که این دختر را بردند بیمارستان. چرا؟ چون یک شعر گفته بود!

الآن، که بعد از سال‌های دراز، فکر می‌کنم، می‌گویم فروغ چه خوب زکات زندگی‌اش را داد! او زکات شعر را داده! آدم باید زکات بدهد! او داد؛ قربانی شد. در واقع فروغ هیچ‌وقت زندگی نکرد. یعنی آن زندگی‌، که معمولآ بیشتر زن‌ها می‌کنند، را نکرد؛ ولی در عوض زکات‌اش را داد و جاودانگی را گرفت.

پوران فرخزاد، عکس از مینو صابری

«رحمت الهی» با فروغ دوست بود. فروغ بی‌کار بود و دنبال کار می‌گشت. الهی به فروغ گفت برویم استودیو گلستان، آن‌جا کار کن. رفت آن‌جا و کارش را شروع کرد؛ منشی آقای گلستان شد.

آقای گلستان در یک مصاحبه‌ای گفته بود که فروغ آمده بود ماشین‌نویس بشود؛ فروغ نه ماشین‌نویسی بلد بود و نه اهل ماشین‌نویسی بود. آن‌جا شروع کرد به کار.

به علت علاقه‌ای که به فیلم پیدا کرد (به هر حال این علاقه به صورت پنهان در او بوده)، کار کردن با گلستان را شروع کرد. بعد که گلستان متوجه شد فروغ برای فیلم‌سازی خیلی استعداد دارد، او را سه- چهار ماه فرستاد لندن تا دوره ببیند.

وقتی برگشت، از جایی به آقای گلستان پیشنهاد داده بودند که از خانه‌ی جذامیان فیلم بسازد؛ فروغ گفته بود که من این‌کار را می‌کنم.

سال‌های اخیر شنیدم چند نفر آدم، که اصلآ درک ندارند، گفته‌اند: «فروغ این فیلم را نساخته؛ گلستان ساخته» در صورتی‌که شما روح فروغ را در این فیلم می‌بینید؛ این فیلم یک شعر است؛ اصلآ فیلم نیست!

ما خیلی فیلم مستند دیده‌ایم؛ این فیلم یک «شعر سیاه» است؛ یک شعر غمگین ولی تاثیرگذار که نبوغ فروغ را نشان می‌دهد. شاید اگر می‌ماند فیلم‌ساز خیلی والاتری می‌شد؛ چون این استعداد را در خودش کشف کرده بود. شاید هم لطمه می‌خورد به شعرش؛ نمی‌دانم! ولی خیلی کار قشنگی کرد.

یک شب که من خانه‌ی مامان بودم، فروغ از سفر آمد، گفت: «مژده! فیلم‌ام برنده شده!». پنجاه ‌هزار تومان جایزه نقدی برده بود. آن‌ موقع پنجاه هزار تومان خیلی پول بود.

گلستان در خیابان «مرودشت» یک قطعه زمین داشت. با این پول زمین را ساختند. همیشه هم فروغ می‌گفت که گلستان اصرار می‌کند برویم این خانه را به نام تو کنم. مامان به فروغ می‌گفت خب برو. فروغ می‌گفت: «مامان من خونه می‌خوام چه کار؟ با خودم می‌خوام ببرم اون دنیا!؟ اصلآ من و گلستان نداریم! این حرف‌ها چیه که می‌زنید؟»

البته بعد از مرگ فروغ هم، گلستان خیلی به مادرم اصرار کرد؛ ولی ما حتی حاضر نشدیم اسباب‌های فروغ را جمع کنیم. نتوانستیم و همان‌جور ماند.

بعد از مدتی، کاوه‌ی نازنین با همسرش آن‌جا زندگی می‌کردند. بعد از فاجعه‌ی کاوه، دیگر نمی‌دانم آن خانه چه شد؛ ولی قبلآ کاوه به یک نفر گفته بود که خانه را همان‌جور که فروغ درست کرده بود، نگه‌داشته‌ایم.