گفت و گوی ویژه نوروز زمانه با پوری بنایی
پوری بنایی: آرزو دارم با ناصر ملک مطیعی بازی کنم

پوری بنایی یکی از محبوبترین بازیگران سینمای قبل از انقلاب
را در محل کارش ملاقات کردم و با او گپ دوستانهای داشتم. زمانی که تاریخ
تولدش را پرسیدم، گفت: «من متولد ۱۳۱۹ هستم؛ اما به گمان خودم زنی ۳۰ ساله
هستم.» خندید و گفت «زن ۳۰ ساله بالزاک!»
وی که از سال ۱۳۴۳ وارد عالم سینما شد و تا وقوع انقلاب در سینما حضور چشمگیری داشت، بعد از انقلاب و کنارهگیری او از عالم سینما، به همراه برادرش در یک شرکت فروش لوازم لاغری و زیبایی مشغول است.
وقتی با ایشان صحبت میکردم نکتهای که خیلی برایم جالب توجه بود، نگاه پوری بنایی به سینما و هنرمندان قبل و بعد از انقلاب بود. او به سینمای گذشته و هنرمندان آن زمان سخت وفادار است و از تکتک هنرمندان به خوبی یاد میکند و وقتی صحبت از سینمای بعد از انقلاب و هنرمندانی که بعدها به سینما روی آوردند می شود، از همهشان با احترام یاد میکند و هنرشان را ارج مینهد.
خانم بنایی سلام عرض میکنم و ممنونم که وقت خودتان را در اختیار رادیو زمانه گذاشتید.
با سلام و تشکر از شما و شنوندنگان عزیز رادیو زمانه. من سپاسگزارم که به
یاد من بودید و سلام میکنم خدمت شنوندگان عزیز دور از وطن و داخل وطن.
دوست دارم برای ما از پوری بنایی در سالهایی که هنوز هیچ کس نمیشناختش و در سالهایی که از عالم سینما کناره گرفته، بگویید.
من تا پنج سالگی در اراک بودم؛ من اراکی هستم. بعد از پنج سالگی به تهران آمدم و در تهران بزرگ شدم. دوران دبستان و دبیرستان را در تهران گذراندم. بعد وارد عالم سینما شدم. ما هفت خواهریم؛ یک برادر. تمام خواهرهایم در آمریکا زندگی میکنند.
پدر مادرم از دنیا رفتند و من و برادرم در ایران هستیم. نزدیک به ۴۰ سال است که در کارهای امور خیریه فعال هستم و خوشحالم که بین هموطنانم هستم و همینجا خدمتگزارشان هستم.
چه طور شد که وارد عالم سینما شدید؟
من از دوران مدرسه علاقه زیادی به سینما و تئاتر داشتم و تئاترهای
مدرسه را کار میکردم. به وسیله آقای وحدت که نسبت دوری با ما داشتند،
وارد عالم سینما شدم. البته پدرم خیلی از آقای وحدت قول گرفت و از خود من
هم قول خواست که در محیط هنری پاک و سالم زندگی کنم و از من خواست بنویسم
و تعهد بدهم که من هم اطاعت کردم. با فیلم عروس فرنگی وارد عالم سینما
شدم که موفق هم بود. یک چیزی را هم بگویم؛ من با تمام وجودم میگویم تمام
افتخارم، سینمای گذشته است.
چند فیلم بازی کردید؟
حدود ۸۵ فیلم بازی کردم؛ در کنار تمام هنرمندان خوب مملکتمان. مرحوم فردین، ملکمطیعی، بهروز وثوقی، منوچهر وثوق، ایرج قادری، علی نصیریان، پرویز صیاد و ... و خوشحالم که در خدمتشان بودم.
دوبلور شما که بود؟ هیچ وقت پیش آمده بود که خودتان فیلمتان را دوبله کنید؟
زندهیاد خانم ژاله کاظمی دوبلور من بود و به جای من صحبت میکردند. ایشان
تعصب خاصی روی هنرپیشههایی داشتند که انتخاب میکردند تا به جایشان صحبت
کند.
در گذشته امکاناتی که اکنون در سینما هست، وجود نداشت. صدا سر صحنه گرفته نمیشد؛ گریمور و طراح و... این برنامهها خیلی ساده برگزار میشد. خیلی ساده جلوی دوربین میآمدیم.
خیلی دلم میخواست خودم به جای خودم صحبت کنم. اما به دلیل سفرها و حضور مداوم سر صنه فیلمهای دیگر، فرصت این را نداشتم که صدای خودم را دوبله کنم.
پیش آمده که دوست داشته باشید با کارگردانی کار کنید؛ اما فرصتش پیش نیامده باشد؟
من با همهشان دوست دارم کار کنم. با آقایان فرمان آرا، کیارستمی، داریوش مهرجویی، خانم بنیاعتماد، با مسعود کیمیایی که افتخار همکاری داشتم و خیلی دوست داشتم در خدمت آقای علی حاتمی باشم و در فیلم او بازی کنم؛ اما متأسفانه نشد.
طی این سالها به شما پیشنهاد بازی در فیلم شده؟
خانم بنیاعتماد خواستند که در فیلم خونبازی کار کنم؛ اما یک تعصبی دارم و میگویم اصلاً به صلاح نیست تا همه همکاران من در سینما قرار نگیرند، من بدون آنها نمیتوانم کار کنم و جای همه آنها در سینما خالی است. به خانم بنیاعتماد هم گفتم من آرزو دارم مقابل من ناصر ملکمطیعی باشد، فردین و بیک ایمانوردی که از دستمان رفت؛ ولی آنهایی که هستند، آرزو دارم در خدمت آنها باشم.
میخواستم بدانم زمانی که انقلاب شد، متولیان امور فرهنگی چه برخوردی با شما داشتند؟
اوایل انقلاب تا دو سه سالی همه ما برای بازجویی به اوین میرفتیم؛ به
دادگاه انقلاب میرفتیم؛ سؤال جوابهایی میکردند و خوشبختانه من مشکل
آنچنانی نداشتم و خودشان میگفتند شما به عنوان هنرپیشه پوشیده و نجیب
سینما مشکلی ندارید. حتی اجازه کار هم به من دادند.
خدا را شکر هیچوقت ممنوعالخروج نبودم. و چون نزدیک به ۴۰ سال است که
در کارهای خیریه برای جذامیان، معلولین، کرو لالها، نابینایان، پرورشگاه
یتیمان کهریزک و ... فعال هستم (من تا آنجا که بتوانم خدمتگزاری
میکنم) دیگر چه میخواهند بگویند!؟ میبینند که من یک هنرمند قبل از
انقلاب بودم و در مملکتم ماندم و جز خدمت به هموطنان عزیزم، کار دیگری
ندارم که بخواهد مشکلی برایم پیش بیاید.
لطفاً یکی از خاطرههای شیرینی را که برایتان سر صحنه پیش آمده بود، برایمان تعریف کنید.
اولین فیلمم را که کار میکردم، یادم میآید آقای وحدت بدون آنکه به من
بگوید که این صحنه که تو عروس شدی، زن من شدی و داری با سپهرنیا تانگو
میرقصی، ذره ذره عصبانی شد تا اینکه بلند شد و کشیده محکمی تو گوش من زد.
من هاج و واج جلو ۳۰۰-۲۰۰ نفر سیاهیلشکری که آنجا حضور داشتند، گوشام
را گرفتم و مثل توپ ترکیدم و شروع کردم به گریه کردن. گفتم: «برای چه من
را کتک میزنید!؟» آقای وحدت گفت: «من همین را میخواستم.» پرسیدم: «همین
را!؟» گفت: «بله؛ این گریه را می خواستم.» گفتم: «آقای وحدت، خب به من می
گفتید؛ من خودم راحت گریه می کردم.» آقای وحدت گفت: «جدی میگویی!؟» گفتم:
«بله.»
برای صحنه بعد، من همین طور اشک میریختم. گفت: «خانم بسه! اون شیر سماور را ببند. من فقط یک قطره اشک خواستم؛ نه این همه اشک.» این خاطره از فیلم عروس فرنگی بود. از فیلم خداحافظ تهران که با مرحوم ساموئل خاچیکیان کار میکردیم، با آقای بهروز وثوقی خاطرات خیلی شیرین و خوبی دارم.

اشارهای کردید به خاطرات خوشی که با آقای بهروز وثوقی داشتید. این حقیقت
داشت که قرار بود با هم ازدواج کنید اما به دلایلی این ازدواج صورت نگرفت؟
می دانید؟ خیلی سال گذشته از آن زمان. من فکر میکنم قسمت من با آقای بهروز وثوقی نبود. خب خیلی صحبتها راجع به گوگوش و بهروز شده؛ ولی گوگوش به قدری برای من عزیز است که حد و حساب ندارد. واقعاً مثل خواهرهایم دوستش دارم. برای خودش و هنرش احترام قائلم؛ برای آقای بهروز وثوقی هم همین طور. من به ایشان احترام میگذارم و با خاطرات خوب و شیرینی که با ایشان داشتم، زندهام و زندگی میکنم و هیچ وقت نمیگویم مقصر گوگوش بود یا بهروز؛ خواست خدا این بود.
از خانم اکی بنایی چه خبر؟ خیلی وقت است از ایشان خبری نیست.
اکی عزیز من، در آمریکا زندگی میکند و خیلی گلهمندم از تمام رسانههای
ماهوارهای. به دلیل آنکه فقط آقای شبخیز است که گاهی صدا و تصویر اکی
را پخش میکند. خواهر من تحصیلات بالایی در رشته آواز و موسیقی دارد.
ایشان شش سال نزد استاد «نی داوود» (استاد آواز قمرالملوک وزیری) فقط
تعلیم دستگاههای ایرانی را دیدند و بعد در آمریکا، در دانشگاه مورین
سانقرانسیسکو فارغالتحصیل شدند؛ فوقلیسانس کنسرواتوار را در رشته آواز
موسیقی گرفتند. ولی متأسفانه هیچ وقت ندیدم این رسانهها یادی از «اکی»
بکنند.
من فکر میکنم ایرانیها خیلی مردهپرستند! خیلی! یعنی میگذارند تا یک
هنرمند وقتی از دست میرود، آن زمان شروع میکنند به فروختن سیدیهایش و
راجع به او حرف زدن و فیلمش را نشان دادن! نمیدانم چرا این کار را
میکنند؟ من واقعاً با تمام وجودم گله دارم و از شما خواهش میکنم این
گلایه من را به رسانهها بگویید.
نوروز برای شما یادآور چیست؟
من یادم میآید پنج سالم بود. آن زمان اراک بودیم. نزدیکهای عید یک روز پدرم گفت: «خب بچهها آماده شوید، برویم بازار بزرگ؛ میخواهم برایتان لباس عید بخرم.» یادم میآید آن زمان برایم گیوه خریده بودند؛ چه گیوههای خوشگلی! گیوه سنجان اراک و لباسهای خوشگلی هم برایمان گرفته بودند و من هیچ وقت خاطره گیوه سنجان اراک یادم نمیرود. برای اینکه گیوهها را پوشیده بودم و با پسر عمویم هوشنگ بنایی، در حیاط منزل آنها داشتیم بازی می کردیم. روز عید بود و من گیوههایم را پوشیده بودم.
روی حوضشان یک تخته انداخته بودند که دریچهای هم بود که یخ زده بود. من رفتم که آن یخ را بشکنم، بیاورم بگذارم توی حیاط تا آفتاب یخ را آب کند و آبش راه بیفتد؛ با سر رفتم توی حوض و رفتم زیر تختهها. هوشنگ بنایی آمده بود و موهای من را گرفته بود و میکشید بیرون. من می گفتم: (با لهجه اراکی) «و ِلُم کن ماخوام برم گیوه سنجونیهامو در آرم.» (با خنده) این قشنگترین خاطره نوروز من است که گیوه سنجانی را یادم نمیرود.
پیش آمده بود زمان سال تحویل سر صحنه فیلمبرداری بوده باشید؟
برای فیلم «جهنم به اضافه من» در کویر لوت کار میکردیم؛ تمام عید را
آنجا بودیم. سر بیشتر فیلمهایم ایام عید آنجا بودیم. اما خب سفره
هفتسین می چیدیدم و دور هم بودیم.
در پایان اگر حرف خاصی با هموطنان عزیزمان، به خصوص شنوندگان رادیو زمانه دارید، بفرمایید.
والله خانم صابری جان، اینقـدر دلم میخواد حرف بزنم، دلم میخواد ای کاش
می شد که ساعتها من بشینم با هموطنهای دور از وطن عزیزمان صحبت کنم
... (مکث ... با گریه) دلم برای همهشان تنگ شده.
مرسی، چیزی ندارم بگویم؛ جز اینکه سال نو را بهشان تبریک بگویم و برای همهشان آرزوی سعادت و خوشبختی کنم و بزرگترین آرزوی من ورود هموطنانم به ایران است. سپاسگزار از شما و این رادیوی نازنین و مهربان.
