گفت و گو با فرخنده هوشمند‌، فرزند فرخ‌لقا هوشمند

فرخ‌لقا هوشمند، بازیگر پیشکسوت در کما


فرخ‌لقا هوشمند، دچار عارضه سکته مغزی و راهی بیمارستان شد.
او که از پیشکسوتان عالم تئاتر، سینما و تلویزیون است، سال ۱۳۰۷ در رشت به دنیا آمد. هر چند خیلی‌ها بیشتر او را با نقش «ننه‌آقای صمد» می‌شناسند اما او یکی از چهره‌های پرکار تئاتر، سینما و تلویزیون بوده که سال‌ها روی صحنه تئاتر رفته و در فیلم‌ها و سریال‌های بسیاری ایفای نقش کرده از جمله در فیلم «باشو غریبه کوچک» و «مسافران» ساخته بهرام بیضایی.

با فرخنده هوشمند، آخرین فرزند خانم هوشمند در این‌باره گفت و گو کردم:


شنیدم خانم فرخ‌لقا هوشمند در بیمارستان بستری شده‌اند، علت بستری شدن‌شان چه بوده؟

مادرم روز شنبه صبح بعد از خوردن صبحانه بیهوش شدند، بلافاصله اورژانس را خبر کردیم آمدند و بعد از معاینه تشخیص دادند که مادرم سکته مغزی کرده‌. سمت چپ بدنش فلج شده بود، اما دست راست‌شان کار می‌کرد و دست من ‌را می‌گرفتند و می‌بردند به طرف سرشان، انگار سرشان درد می‌کرد و وقتی می‌خواستند صحبت کنند، تکلم‌شان نامفهوم بود.

توسط اورژانس به بیمارستان پارسیان منتقل‌شان کردیم، آن‌جا کارهای اولیه را برای‌شان انجام دادند آقای دکتر نخعی متخصص بیهوشی بلافاصله مامان را بردند و اسکن مغز کردند و به بخش آی‌سی‌یو، تحت نظر پزشک متخصص مغز و اعصاب دکتر حریرچیان منتقل کردند. ضریب هوشی‌شان پایین آمده بود و بی‌حرکت بودند و چشم‌شان را باز نمی‌کردند. بعد از اسکن تشخیص دادند که سکته مغزی بسیار وسیعی کرده‌اند همراه با خونریزی در مغز و به تدریج حالت کما عمیق‌تر شد.

فرخ‌لقا هوشمند / عکس‌: مینو صابری

وضیت‌شان چطور است و نظر پزشک متخصص‌شان چیست، آیا رو به بهبودی هستند؟

امروز که دکتر معاینه‌شان کردند، گفتند من دیشب به شما گفتم یک در صد شانس، اما حالا می‌گویم پنجاه در صد شانس بهبودی هست. البته در این صورت دست و پای چپ فلج خواهد بود که امکان دارد با فیزیوتراپی، پای ایشان معالجه شود اما دست چپ‌شان نه و قدرت تکلم‌شان هم بهتر خواهد شد.

تا ساعت شش بعد از ظهر که من بیمارستان بودم، وضعیت‌شان چنین بود و دوباره برای اسکن مغز بردند و هنوز جوابش نیامده تا بینند خون‌ریزی مغز قطع شده یا نه. مامان شدیداً کم‌خونی دارند و چهار کیسه خون به ایشان تزریق شده و از پزشک خون‌شناس خواستند معاینه کنند تا علت کم‌خونی شدیدشان مشخص شود.

همین‌طور که صداشان می‌کردم و نوازش‌شان می‌کردم دستم را توی دست راست‌شان گذاشتم و گفتم مامان اگر متوجه می‌شوید دست من را فشار دهید، دستم را فشار دادند، در حالی‌که نوازش‌شان می‌کردم و حرف می‌زدم دستم را زیر دست‌شان گذاشتم، دست من‌را نوازش کردند. کلیه‌هاشان سالم است و هنوز مشکلی پیدا نکرده، باید منتظر باشیم ببینیم جواب اسکن جدید چه خواهد بود.

این دومین بار است که خانم هوشمند دچار عاضه سکته مغزی شده‌اند؟

بله، در عکس هم سکته پنج سال پیش مشخص بود، سکته قبلی خفیف بود اما سکته آخر، طیف بسیار وسیعی داشت.

علت سکته‌شان فشار خون بالا بود؟

بله، فشار خون‌شان بالا بود ولی سطح گلبول‌های سفید پایین بود، غلظت خون‌شان شش بود. این چند روزه مدیریت بیمارستان پارسیان، پزشکان و پرسنل بیمارستان به‌خصوص بخش آی‌سی‌یو خیلی تلاش کردند و ما از همه‌شان تشکر می‌کنیم.

گفت و گو با جمشید جم، خواننده سرود یار دبستانی

«سرود یار دبستانی را ثبت ملی نکردند»


بی‌گمان همه سرود یار دبستانی را شنیده‌ایم این سرود که برای نسل ما یادآور خاطرات اوایل انقلاب است. این سال‌ها نسل جوان امروزی هر جا که تجمعی هست هرجا که اعتراض و یا آرمانی هست هم‌صدا با هم آن را می‌خوانند و البته هر سیاستمداری هم که قرار است از طریق آراء مردم به مقامی برسد دست به دامان این سرود حماسی می‌شود.

با جمشید جم که خواننده این سرود است، گفت و گو کرده‌ام.


لطفاً از فعالیت‌های هنری‌تان بگویید.

سال ۱۳۵۷ وارد رادیو شدم. تحصیل موسیقی می‌کردم و در رابطه با موسیقی ایران تحقیق می‌کردم، شاگردی می‌کردم. تقریباً از همه‌ی اساتیدی که آن روزگار بودند تا جایی که فقط نام بسیاری‌شان توی کتاب‌ها مانده، بهره برده‌ام.

کنکاش من هم بر این بود که بدانم موسیقی کشورم کجاست. از همان سال هم به عنوان نویسنده، سردبیر و تهیه‌کننده و کارشناس موسیقی در رادیو مشغول به کار هستم.

بالاخره موسیقی ایران کجا بود؟

انشاالله باید مکتوب بشود، سال‌هاست مشغول پژوهش هستم. قبلاً می‌خواستم یک کتاب تاریخ موسیقی بنویسم که فکر می‌کنم دارد به فرهنگ موسیقی تبدیل می‌شود. البته یک سالی هست که مسکوت نگاه داشته‌ام چون روی شاخه‌های مختلف موسیقی مثل بداهه‌نوازی و دستگاه‌های موسیقی مودلاسیون در موسیقی ایران کار می‌کنم که این‌ها نیاز به زمان بیشتری دارد و منتظرم همین روزها بازنشسته شوم و بتوانم کار انجام دهم.

بی‌اغراق بگویم بسیاری از کشورهای جهان، موسیقی‌شان را از ایران گرفته‌اند و مثل همه‌ی کارهایی که ما می‌گوییم (امپریالیسم) باعث شدند که هیچ جا گفته نشود. البته دوستانی هم بوده‌اند که ذکر کردند منتها خیلی خلاصه بوده، من این را به گستردگی همان کار و عظمت آن کار تحقیق کردم.

اولین اجرای ارکسترال در جهان دو هزار و سیصد سال قبل از میلاد متعلق به ایرانی‌ها بوده، اما هیچ‌جا گفته و نوشته نمی‌شود. هر جا که دفینه‌ای به‌وجود می‌آید باز به اوراق تاریخ ایران اضافه می‌شود. قبل از انقلاب فکر می‌کردم موسیقی‌مان را از کشورهای عربی گرفته‌ایم ولی نه تنها اعراب بلکه بسیاری از کشورهای جهان موسیقی‌شان را از ما گرفته‌اند.

شش هزار و پانصد سال از موسیقی ما گذشته بود که یونانی‌ها تازه آن هم با لطف ریاضی‌دان معروفشان، فیثاغورث صاحب نُت شدند یعنی دو هزار و پانصد سال پیش با نُت آشنا شدند و باز هم به غلط می‌گفتند ما از آن‌ها گرفته‌ایم. کلمه‌ی (Music) که افسانه‌ای ساخته‌اند، خدای موسیقی (آپولون) است و این حرف‌ها همه افسانه و دروغ است.

جمشید جم / عکس: مینو صابری

اگر موافق باشید برویم سراغ سرود «یار دبستانی»، در مورد خلق این اثر برای ما بگویید.

اول درود بفرستم به دوست عزیز هنرمندم که در سوئد هستند، رفیق سال‌های دور و یکی از یاران دبستانی من، منصور تهرانی که ترانه‌سرا‌، آهنگساز، کارگردان و فیلمنامه‌نویس است. منصور واقعاً در تمام نمادهای هنری تبحر دارد.

ما دوستان نزدیکی بودیم. انگیزه ایشان ساختن فیلمی بود که خودم هیچ‌وقت این فیلم را ندیده‌ام. روزگاری که به عنوان انقلاب گذراندیم و پیشینه‌ای که در ذهن من بود و خودم هم حضور داشتم. در دانشگاه تهران، در خیابان‌ها، در راهپیمایی‌های بزرگ به‌خصوص از محرم ۵۷ به بعد و دو روزنامه که مرتب عکس بچه‌ها را چاپ می‌کرد، یا سنجاق شده‌ی روزنامه‌ها و عکس‌هایی که در دانشگاه تهران روی دیوار نرده‌ای می‌دیدم، واقعاً توی ذهن من بود، نمی‌دانستم قرار است روزی «یار دبستانی» را بخوانم اما همه این‌ها دغدغه‌ی ذهنی من بود.

منصور به بهانه‌ی فیلم این را ساخت و با لطفی که کرد، قرار شد من بخوانم، خواهش کردم که منصور جان حیف است این را در چارچوب چند سالن و تعدای نوار قرار دهیم، بیاییم بزرگش کنیم ارکستراسیونش را تکمیل‌تر کنیم و به عنوان یک موسیقی فیلم بیرون بدهیم.

آن‌روزها هنوز اهداف مشخص نبود، معلوم نبود که در آینده موسیقی به کجا می‌رود، اصلاً موسیقی مبتذل کجاست، تعریفش چیست، ضرورتش در جامعه چه هست. این کار را در استودیو «صبا» ضبط کردیم، با صدابرداری «رحیم شب‌خیز» عزیز خواندم و فکر می‌کنم اولین اثر هنری که از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز گرفت این سرود بود.

از عباس منطقی یاد کنم که آن‌زمان برای این‌کارها سرمایه می‌گذاشت‌، دو، سه سال است فوت کرده است، آن زمان «آوای چنگ» را داشت و موسیقی فیلم و موسیقی محلی کار می‌کرد. این سرود متعلق به هیچ قشر و دسته و گروهی نیست متعلق به همه‌ی مردم ایران است، یک کار ملی و ماندگار ایرانی است.

دانشجوها زمانی که حالت اعتراض دارند، این سرود را دسته جمعی می‌خوانند.

البته باید بگویم «و» این‌ها هم. بخش اعظمی این کار را به عنوان کار ماندگار و ملی خودشان می‌دانند و یاد می‌کنند، معترضینی را هم دیده‌ام که در فلان دانشگاه، فلان شهر اعتراضی دارند، تجمعی دارند و این را می‌خوانند، هر کسی از ظن خود شد یار من.

دور هم نیست چون شعرش این را می‌گوید، من و تو باید ما شویم و هیچ‌کس درد ما را نمی‌تواند چاره کند جز خودمان. این‌ها توقعی را ایجاد می‌کند که شما برای ضد ظلم هم از آن استفاده می‌کنید، ستمی که روا می‌شود از این استفاده می‌کنید.

این اجرایی که ما می‌شنویم همان اجرایی است که آن سال‌ها ضبط کرده‌اید؟

بله، همان اجرا است و قطعاً هم بگویم هیچ‌جا هیچ‌کس برای اولین بار به جز صدای جمشید جم با صدای دیگری نشنیده است، دیگران بعدها خوانده‌اند.

همین سوال را من از شما دارم، چطور شد که زنده‌یاد فروغی هم این را اجرا کرد؟

آقای فروغی برای یک نسخه از فیلم خوانده بودند. من بهمن ۵۷ وارد رادیو شدم همان زمان از هنرمندان دعوت می‌کردیم تشریف بیاورند و همکاری کنند این‌طور نباشد که دیوار بگذاریم، جدایی ایجاد کنیم، همه بیایند.

آن تاریخی که شما می‌گویید که بگیر و ببند هنرمندان بود!

نه، من رادیو را عرض می‌کنم و مراکز فرهنگی را. آن بگیر و ببند مال اوین بود که قضاتی اسامی یک‌سری هنرمندان سینما و برخی خواننده‌ها را می‌دادند که بروند آنجا خودشان را معرفی کنند. می‌خواستند ببینند چکار می‌کنند؟ کجا بودند؟ همراه هستند یا مقابل هستند.

خودم را عرض میکنم و علاقه‌ای که داشتم تا همه هنرمندان بیایند ضمن این‌که در رادیو بودم در ارشاد هم دست داشتم و چون آن زمان همه چیز به هم ریخته بود و سیاستی نبود، دلمان می‌خواست همه بیایند.

نمی‌خواهم نام ببرم ولی از بسیاری از کسانی که هنرمند بودند دعوت می‌کردیم از جمله زنده‌یاد عماد رام، کورش یغمایی و یا نوازنده‌ها. به آن‌ها می‌گفتیم برای قصه کودک و نوجوان (آن زمان نوار و کتاب بود) بیایید، از این کارها کنید که هم استودیوهامان تعطیل نشود و تا زمانی که دولت سیاستش را مشخص کند، این اتفاق بیافتد.

آن‌زمان در روزنامه‌ها خواندم که رادیو تلویزیون رسماً از زنده‌یاد فرهاد مهراد و داریوش اقبالی دعوت کرد که فعالیت هنری‌شان را ادامه دهند.

نه، فقط این‌ها، همه را. خودم در رادیو شاهد بودم که واقعاً این اتفاق افتاد و از همه دعوت شد. اگر هنرمندی همکاری نکرد خودش نیامد. یا دید سیاستش با این سیاست نمی‌خواند، عیبی هم ندارد در هر برهه‌ای این اتفاق می‌افتد مثلاً ممکن است به بنده بگویند بیا در رادیو تلویزیون کار کن، می‌گویم نمی‌خواهم یا قهر می‌کنم یا دوباره آشتی می‌کنم.

به هر حال آن دوره به عنوان یک جوان دلمان می‌خواست این اتفاق بیافتد. حالا نمی‌دانم فریدون فروغی خودش نیامد یا وزارت ارشاد با آمدن ایشان مخالفت کرد. ادامه نداد و صدایش (ترانه یار دبستانی) در همان فیلم مسکوت ماند.

منتها بعد از درگذشتش، در مراسمی که در مسجدی در خیابان کارگر شمالی برگزار شده بود، خانواده او سی‌دی‌ای به شرکت کنندگان در آن مراسم می‌دهند که «یار دبستانی» هم در آن آلبوم بوده. اگر گوش کنید می‌بینید کیفیت ندارد، گروه کُر ندارد ارکستر به این بزرگی نیست.

چهار سال پیش، زمان انتخابات ریاست جمهوری، از شما اجازه گرفته شد که این کار را آقای احمدی‌نژاد برای تبلیغاتش استفاده کند؟

خیر، یک بار هم که با آقای احمدی‌نژاد دیداری داشتم از من پرسید راضی بودید؟ گفتم والله آقا راضی هم نباشم دیگر تمام شده، ولی کاش یک اطلاعی به من می‌دادند. هر کسی می‌آید می‌خواهد مقامی پیدا کند حالا چه رئیس جمهور و چه مجلس، باز یار دبستانی کنارش هست اما من بی‌اطلاع هستم.

متأسفانه قانون کپی‌رایت در مملکت ما اجرا نمی‌شود. به شما بگویم تا به حال یک ریال بابت این کار گیرم نیامده، چرا باید این‌طور باشد؟ سی سال پیش من این را خوانده‌ام این‌همه هم بهره برده‌اند. نمی‌خواهم به کسی توهین کنم اما از دون‌پایه‌ترین تا با پایه‌ترین، از بی‌سوادترین تا با سوادترین (در موسیقی) وقتی دعوت می‌کنی می‌گوید شبی این‌قدر پول می‌گیرم.

به‌خصوص در این نسل جوان که اصلاً نمی‌دانند موسیقی چیست اما به خاطر مو و شکل و هنرپیشه بودن و... اسم درآورده‌اند که متأسفانه کارهایی هم که می‌کنند ضد موسیقی است حتی موسیقی غربی. برای اجرای این سرود به دانشگاه‌های کشور می‌روم، فقط بلیط برای من می‌فرستند یک روز، دو روز می‌روم و برمی‌گردم. گاهی ممکن است یک بسته گز یا پسته به من به عنوان سوغاتی بدهند.

در هر حال نمی‌خواستم این کار ملی و ماندگار را با مادیات قاطی کنم ولی به عنوان یک درد دل و نمونه‌ای از درد دل همه کسانی که یک اثر هنری دارند، گفتم. چرا ما عادت کرده‌ایم هی کپی بگیریم؟ برو اصلش را بخر و بگذار خدمتی به آن آهنگساز، خواننده، تنظیم کننده و شاعر بشود. مطمئناً منصور تهرانی هم چیزی گیرش نیامده است.

چرا قانون کپی رایت در این مملکت رعایت نمی‌شود؟ نه برای من، برای همه. توقع دارم مسئولین این کار را بکنند، وزارت ارشاد این کار را بکند. ماشاالله هر دوره هم که عوض می‌شوند می‌گویند مسئولان قبلی این کار را نکرده‌اند. شناسنامه‌ای درست کنند، سرود «یار دبستانی» را همه استفاده می‌کنند اما کسی به این فکر افتاد که آن را ثبت ملی کند؟ فقط بیا، بخوان، حضور داشته باش.

گفت و گو با منصور تهرانی، آهنگساز و سراینده‌ی ترانه «یار دبستانی»

«ترانه یار دبستانی، متعلق به مردم ایران است»


منصور تهرانی نزدیک به سی سال پیش با سرودن و ساخت آهنگ «یار دبستانی» یکی از ماندگارترین سرودهای انقلابی را خلق کرد.

منصور تهرانی، متولد بندرشاه (بندر ترکمن) است او که اکنون در سوئد زندگی می‌کند از سال‌های دور در شاخه‌های مختلف هنری فعالی‌تهای گسترده‌ا‌ی داشته است. او فیلمساز، فیلمنامه‌نویس، آهنگساز ،ترانه‌سرا و خواننده است.

اکثر ترانه‌هایی را که سروده، خوانندگان مشهوری در پیش از انقلاب اجرا کرده‌اند که جزو ترانه‌های روز آن زمان بوده است.

با ایشان گفت و گویی تلفنی داشتم:


سرود یار دبستانی چگونه خلق شد؟

این ترانه بر اساس فیلم «از فریاد تا ترور» بود. چند ماه بعد از انقلاب، فیلم را ساختم، داستان آن این بود که سه یار دبستانی از هم جدا می‌شوند و بعد از ده، پانزده سال به هم می‌رسند (البته داستان مربوط به قبل از انقلاب است) و هر کدام در جامعه به جایی رسیده‌اند.

اسم اصلی این فیلم «سه یار دبستانی» بود که تهیه کننده نام آن را تغییر داد و شد از «فریاد تا ترور».

سال گذشته، تعدادی دانشجو به حالت اعتراض به آقای جمشید جم گفته بودند شما خواننده اصلی این سرود نیستید، برای اولین بار چه کسی این ترانه را اجرا کرد؟ زنده‌یاد فریدون فروغی یا آقای جمشید جم؟

برای اولین بار آقای فروغی در فیلم خواند اما در کاست، آقای جمشید جم این را خواندند و در واقع با صدای ایشان این ترانه بین مردم معروف شد و به گوش همه رسید. البته خودم هم در خارج از کشور بازسازی کردم و با تنظیم دوست هنرمندم، آقای عبی یگانه، خواندم که در شهر گوتنبرگ سوئد هست.

این ترانه بیش از پنج خواننده دارد حتی یک دختر خانم آمریکایی این را خوانده، یک پسر بچه‌ی پنج ساله هنرمند، مهران مرادی خوانده و گروه‌های مختلفی به زعم خودشان اجرا کرده‌ا‌ند و کلیپ ساخته‌ا‌ند. اما آنچه در ایران معروف شد با صدای آقای جمشید جم بود.

منصور تهرانی، آهنگساز

نقش کسی که در فیلمی که ساخته بودید و زنده‌یاد فریدون فروغی برای آن، ترانه‌ی یار دبستانی را خواند، چه کسی بازی کرده بود؟

کسی این ترانه را نمی‌خواند، این ترانه‌ی متن بود که در طول فیلم پخش می‌شد. موقعی که یکی از یاران دبستانی دنبال آن یکی می‌رود و در جنوب شهر پیداش می‌کند در جست‌وجوی این دوست، برای یار دبستانی‌ا‌ش این آهنگ پخش می‌شود و خیلی هم تأثیرگذار بود.

با این‌که بعد از یک ماه، این فیلم را پایین کشیدند و اجازه نمایش ندادند اما همان یک ماه با استقبال خوبی روبه‌رو شده بود و خوب فروخت. اما من هیچ پولی بابت ساخت این فیلم نگرفتم فقط برای ترانه که روی کاست ضبط شد بیست و چهار هزار تومان به من پرداخت شد.

بابت کارگردانی، سناریو، ساخت موسیقی متن، یک ریال هم پول نگرفتم. تهیه کننده‌ها گفتند این فیلم پایین کشیده شد، توقیف شد... و چیزی به من ندادند.

آقای جمشید جم، گلایه‌ی دوستانه‌ا‌‌ی می‌کردند از کسانی که از این سرود استفاده می‌کنند ولی اصلاً حق سازنده اثر و خواننده را در نظر نمی‌گیرند، آیا شما هم هیچ بهره‌ای از نظر مالی نبرده‌ا‌‌‌ید؟

اصلاً از نظر مالی بهره نبرده‌ا‌یم و همان‌طور که گفتم آدم‌ها و گروه‌های متفاوتی این را می‌خوانند بدون اینکه از بنده اجازه بگیرند. حتی آقای احمدی‌نژاد چهارسال پیش، زمان کاندیداتوری‌اش از این ترانه به شکل کورال با صدای دخترها و پسرها سود برد و تصادفاً موفق هم شد.

نمی‌خواهم بگویم به‌خاطر این ترانه پیروز شد اما حتماً تأثیر داشته است. اما ما از آقای احمدی‌نژاد پولی دریافت نکرده‌ا‌یم. همان موقع خیلی‌ها به من ایمیل می‌زدند که قضیه چیست؟ شما پولی دریافت کردید؟ من در پاسخ می‌گفتم من خبر ندارم من در سوئد هستم و خبری از این داستان ندارم.

اصولاً نظرم این هست (به‌خصوص از زمانی که دانشجوها در سال هفتاد و پنج این را دسته‌جمعی خواندند) این ترانه دیگر متعلق به من نیست، متعلق به همه ایرانیانی است که از این ترانه به عنوان یک صدای آزادی استفاده می‌کنند، به‌خصوص متعلق به دانشجویان است.

همین ترانه را که زنده‌یاد فریدون فروغی خواندند. گویا بعد از فوت ایشان، این ترانه در یک سی‌دی در مراسم ختم او در دسترس مردم قرار گرفت و تا پیش از آن کسی نشنیده بوده، شما آن را در اختیار خانواده‌ا‌ش گذاشته بودید؟

خیر، خودم هم آن را ندارم دوستان گفتند در یوتیوب هست که حالا یا از روی فیلم درآورده‌ا‌ند که در یوتیوب پخش کردند. خودم هنوز هم صدای زنده‌یاد فروغی را ندارم.


این اواخر، سکانسی از فیلم «از فریاد تا ترور» را در یوتیوب دیدم، همان سکانسی که یک دوست در جست‌وجوی دوست دیگرش است. خیلی آرزو دارم این فیلم را داشته باشم یا حداقل یکبار دیگر آن را ببینم.

احتمالاً فیلم دست تهیه کننده هست؟

بله، اما فکر نمی‌کنم اجازه بدهند دوباره این فیلم پخش بشود. این فیلم در فضایی ساخته شد که گروه‌های سیاسی بودند و عقایدی در فضای اول انقلاب داشتند که شور انقلاب بود و افکار مختلف، تضاد فکرهای مختلف بود که برای من هم جذابیت‌ها‌یی داشت.

البته نمی‌خواستم فیلم سیاسی بسازم و بیشتر روی مسایل اجتماعی این سه یار دبستانی تأکید داشتم اما به هر حال در حاشیه‌ی‌‌ فیلم، این چیزها بود و به همین دلیل هیچوقت اکران نشد و فکر هم نمی‌کنم اکران شود، مگر اینکه خودم به ایران بیایم و صحنه‌هایی را که باید سانسور شود به شکلی حذف کنم که به فیلم لطمه نخورد و این فیلم پخش شود.

بازیگرانی که در این فیلم بازی کرده بودند چه کسانی بودند؟

آقای مصطفی طاری، آقای عزتالله رمضانی‌فر و تعدادی بازیگر که سرشناس نبودند.

این فیلم دقیقاً چه زمانی اکران شد؟

اواسط سال ۵۸ شروع به ساخت کردیم و سال ۵۹ اکران شد.

بعد از اکران فیلم، این ترانه را با صدای آقای جم در استودیو ضبط کردید؟

بله، وقتی اکران فیلم تمام شد و با صدای فریدون فروغی اجازه پخش پیدا نکرد با آقای جمشید جم آشنا شدم که دیدم صدایش هم خیلی خوب است و در استودیو خواندند و خیلی هم خوب خواندند.

گرچه این ترانه از نظر مادی چیزی برای من نداشت، اما از جهت معنوی داشت و بسیار هم مفتخر هستم. بعضی‌ها از این ترانه ایرادهایی می‌گیرند همان‌طور که از ترانه‌ی «ای ایران» سروده‌ی «‌گل گلاب» هم می‌گیرند. وقتی یک ترانه مورد توجه مردم به‌خصوص دانشجویان قرار گرفته‌، یک خرده اغماض بفرمایند.

گرچه از طرف مردم چه در برخوردها و چه توسط ایمیل همیشه عشق و تشویق بوده و من را تشویق می‌کنند اما بعضی‌ها هم بودند که خرده‌گیری‌هایی کرده‌ا‌ند که آن‌ها هم اغماض بفرمایند حالا که ترانه‌ای مورد توجه مردم به‌خصوص دانشجوها قرار گرفته، یک خرده کوتاه بیایند.

فریدون فروغی

در مورد ترانه‌هایی که سروده‌ا‌ید و خواننده‌های مشهوری آن‌ها راخوانده‌ا‌ند، بگویید.

خوب شد که این سوال را کردید، چون من بیش از صد ترانه سروده‌ام اما فقط صحبت از یار دبستانی می‌شود، مرسی که این سوال را کردید. من بیش از صد ترانه سروده‌ام البته در این سال‌ها خیلی کم‌کار بوده‌ام چون در سوئد هستم و در لس‌آنجلس نیستم.

سلیقه‌ها فرق می‌کند به اضافه‌ی اینکه من به حرمت همین «یار دبستانی» سعی کرده‌ام ترانه‌های بد نگویم و ترانه‌ای نباشد که به نام من لطمه بزند. بنابراین خیلی کم کار کرده‌ام. یک آلبوم به نام «ترانه‌سرا» با صدای خودم اجرا کرده‌ام که هشت ترانه در آن هست که آقای عبی یگانه آن‌ها را تنظیم کرده‌اند.

اما ترانه‌هایی که آن سال‌ها داشتم، خانم گوگوش خواندند، آقای ابی، آقای ستار، تقریباً می‌توانم بگویم با تمام خواننده‌ها کار کرده‌ام. اتفاقاً ترانه‌ای از خانم گوگوش که در آن سال‌ها خیلی محبوب شد و مورد توجه مردم قرار گرفت و در مجله جوانان در رفراندم اول شد، ترانه‌ی «مخلوق» بود (داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی...) برای خانم گوگوش پنج ترانه سروده‌ام که ایشان در کنسرت‌هاشان اغلب این ترانه‌ها را می‌خوانند.

برای خانم هایده، ترانه «بزن تار» را ساخته‌ا‌م، اگر بخواهم بشمارم وقتتان گرفته می‌شود همه در سایت من هست.


مطالبات فعالان محیط زیست از رئیس جمهور آینده

«رییس جمهور، به اصل پنجاهم قانون اساسی عمل کند»


در حالی که ۱۷ روز به انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری باقی مانده است، بحث محیط زیست و منابع طبیعی ایران، کمتر در شعارها و برنامه‌های کاندیداها دیده می‌شود.

در همین رابطه از سه تن از افرادی که در زمینه محیط زیست تخصص و فعالیت دارند پرسیدم با توجه به تخصص‌تان، از رئیس جمهور آینده چه مطالباتی در زمینه محیط زیست دارید؟


آقای دکتر اسماعیل کهرم، استاد دانشگاه و شکاربان گفتند:

اگر جای رئیس جمهور آینده باشم تمام کارهایی که آقای احمدی‌نژاد انجام دادند، آن ‌اشکالات و اشتباهات را تکرار نخواهم کرد. اولین جمله‌ای که آقای احمدی‌نژاد به محض این‌که آمدند گفتند این بود: «توسعه پایدار یک عبارت خارجی است و ما قبولش نداریم.»

تمام دنیا قبول دارند، ایشان قبول ندارند! ما یک شورای عالی محیط زیست داشتیم که طرح‌های بزرگ مثل پتروشیمی، گاز، فرودگاه‌‌، جاده و غیره را آن‌جا می‌بردند و اگر این شورا تصویب نمی‌کرد‌، اجرا نمی‌شد.

آقای رئیس جمهور اول رئیسش شدند و گفتند ریاستش با خودم است ما هم خوشحال شدیم گفتیم لابد به این موضوع اهمیت می‌دهند، بعد این شورا را منحل کردند. می‌خواهیم که رئیس جمهور بعدی این شورا را فعال کند، یعنی به جایی ببرد که نقشش را در دولت هشتم داشت.

دکتر اسماعیل کهرم، استاد دانشگاه و شکاربان

آقای رئیس جمهور در مشهد فرمودند: «محیط زیست در این مملکت مانع رشد و آبادانی است.» ما انتظار داریم رئیس جمهور آینده به مسأله‌ی محیط زیست، محوریت، مرکزیت نیز اهمیت بدهد.

آقای احمدی‌نژاد در زمان صدارتشان به‌راستی منفعل‌ترین رئیس را برای سازمان حفاظت محیط زیست تعیین کردند و ایشان هم چون کارشناسی و تخصص‌ نداشتند ـ رشته تحصیلی‌شان به این مسأله نمی‌خورد و احتمالاً علاقه‌ای هم نداشتند ـ فقط به‌صورت یک مقام و منسب نگاه می‌کردند و از افراد برجسته‌ی مملکت که الحمدالله در زمینه‌ی محیط زیست کم نداریم اصلاً استفاده نکردند.

مشاورهاشان، عزل و نصب‌هاشان، هر شش ماه یک مدیر عوض کردن‌هاشان (گاه حتی کمتر از این) موجب شد که وضع محیط زیست در مملکت به‌راستی بسیار وخیم شده است. مسأله‌ی دیگر این است‌ که در مملکت‌مان، بهترین قوانین را در زمینه محیط زیست داریم اما اجراها بدترین‌ها است.

بنده با آگاهی عرض می‌کنم، چند کشور می‌شناسید که در قانون اساسی‌شان، اصلی تحت عنوان محیط زیست داشته باشند‌؟ اصل پنجاهم قانون اساسی خط را مشخص کرده است و می‌گوید در این مملکت محیط زیست مسأله‌ی محوریت دارد و توجه به آن منعقد شود و هر عملیاتی که مغایر با محیط زیست و موجب تخریب آن است باید متوقف شود. آخر کدامش این‌جا متوقف شده است؟

بنابر‌این یکی دیگر از کارهایی که می‌شود کرد و ما انتظار داریم، مسأله‌ی زنده کردن و احیای اطاعت از اصل پنجاهم قانون اساسی است. مسأله‌ی دیگری که انتظار داریم این است ‌که به مردم آگاهی داده شود، این سانسور و خفقان و این کم‌فروشی اخبار از بین برود.

سازمان محیط زیست باید یک سخن‌گو داشته باشد که این سخنگو با صراحت از شکست برنامه‌ها، از اشتباهات با مردم صحبت کند، مردم را ولی‌نعمت خودش بداند. یک سفارش کلی و یک درخواست کلی (به قول شما مطالبات! هرچند در مملکت‌هایی مثل ما، مطالبات نداریم، باید درخواست کنیم) درخواستم این است که رئیس جمهور باید خالص، راستگو و صادق باشد و در همه‌ی امور، به‌خصوص در زمینه‌ی محیط زیست ناب و بی‌نظیر مملکت عزیزمان ایران به ولی‌نعمتان خودش یعنی کمر خدمت مردم ببندد.

مهندس محمد درویش، عضو هیأت علمی موسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع

جناب مهندس محمد درویش، عضو هیأت علمی موسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع در این باره چنین پاسخ دادند:

فکر می‌کنم مهم‌ترین انتظاری که طرفداران محیط زیست از عالی‌ترین مقام اجرایی کشور دارند آن است که مکانیزم‌های حمایت از اصل پنجاه قانون اساسی را شفاف بیان کند. در حقیقت یکی از اصول مترقی قانون اساسی ما اصل پنجاه قانون اساسی است که در آن قید شده، حفظ محیط زیست لازمه‌ی حیات اجتماعی رو به رشد مردم ایران است.

ولی عملاً هیچ تلاشی برای صیانت از این اصل نه تنها به عمل نیامده بلکه همواره ملاحظات محیط زیستی در پای ملاحظات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی در این مملکت ذبح شده است. نمونه‌های بسیاری را می‌شود نام برد: شرنوشت تلخی که پارک ملی گلستان پیدا کرد، سرنوشت تلخی که پارک ملی نایبند در خلیج فارس پیدا کرد و قربانی توسعه‌ی منطقه عسلویه شد.

مجوزهایی که برای پتروشیمی‌ها و صنایع آلوده کننده‌ی دیگر در نزدیکی تالاب‌های بین‌المللی ما صادر شد، تغییر کاربری شدید اراضی و هجوم بی‌رویه به اراضی، یکی دیگر از نشانه‌های این است که عملاً دولت‌هایی که تا کنون مسند قدرت را در اختیار داشتند آن‌گونه که سزاوار بوده از ملاحظات زیست محیطی دفاع نکرده‌اند.

یکی از انتظارات مهم ما این است که حتماً یک فرد مدیر و کارآمد و کار بلد در رأس سازمانی قرار بگیرد که قرار است متولی محیط زیست باشد. یک انسان مدیری که از آن شجاعت لازم برخوردار باشد که بتواند از حق محیط زیست دفاع کند.

دکتر احمد رحمانی، رئیس انجمن اعضای هیأت علمی موسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع

آقای دکتر احمد رحمانی، رئیس انجمن اعضای هیأت علمی موسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع در این باره گفتند:

انتظار ما از رئیس جمهور آینده این است که واقعاً به‌صورت خیلی جدی به محیط زیست نظر داشته باشند. متأسفانه در سال‌های گذشته آن‌طور که باید و شاید به صورت جدی به مقوله‌ی محیط زیست نگاه نمی‌شده است.

باید به صورت تخصصی از کارشناسان خبره در این مورد استفاده شود. ما شورای عالی محیط زیست را در کشور داشتیم که باید این شورای عالی محیط زیست مجدداً احیا شود و بدان توجه شود، به‌خصوص از ان‌جی‌او‌ها در این شورا به‌کار گرفته شود تا آن‌ها هم نظر بدهند.

نکته بعدی این است ‌که به محیط زیست، چه محیط زیست طبیعی و چه محیط زیست شهری چیزی است که ما دائم با آن سر و کار داریم و با زندگی روزمره‌ی مردم رابطه‌ی تنگاتنگ دارد، به‌صورت جدی و اساسی نگاه شود نه به عنوان یک مطلب فرعی و حاشیه‌ای، که تا کنون متأسفانه این‌چنین بوده است.

پیشنهاد دیگر ما این است‌که در رابطه با محیط زیست و منابع طبیعی هماهنگ‌تر عمل بشود. یا به عنوان یک معاونت رئیس جمهور (محیط زیست و منابع طبیعی) و یا به عنوان یک وزارت‌خانه مستقل جدای از وزارت کشاورزی که بتواند عمل‌کرد خودش را بهتر نشان دهد و اهداف خودشان را بهتر پیگیری کنند. دو بخش منابع طبیعی و محیط زیست می‌توانند با هم ارتباط بسیار نزدیک و خوبی داشته باشند.



«فریدون فرخ‌زاد به روایت پوران فرخ‌زاد»

«فریدون در جمع می‌خندید و در تنهایی می‌گریست»

خیلی وقت بود که دوست داشتم با پوران فرخ‌زاد بنشینم و او از فریدون برایم بگوید. دوست داشتم اما نمی‌دانستم چگونه از او بخواهم، می‌ترسیدم! می‌ترسیدم تا مبادا حرفی بزنم یا سوالی بپرسم که تن‌اش را بلرزانم نگران بودم که نکند در نهایت صحبت‌ها کشیده شود به آن مرگ دلخراشی که به‌یاد آوردنش هر انسانی را منقلب می‌کند.




روزی که روبروی پوران فرخ‌زاد نشستم تا برایم از فریدون بگوید با این‌که یک دنیا سوال داشتم گفتم خانم فرخ‌زاد من نه سوالی طرح کرده‌ام و نه به شما می‌گویم از چه بگویید فقط دوست دارم از فریدون بگویید، فریدونی که از بچگی دوستش داشتم، اما آن‌زمان نمی‌دانستم چرا دوستش دارم، کمی که بزرگتر شدم احساس کردم او یک شخصیت خاصی دارد که از جنس هیچکس نیست، به نظرم شخصیت‌اش پیچیده می‌آمد و در عین حال شفاف.

آن روزها، آن شب‌ها که فریدون فرخ‌زاد شادی به خانه‌هامان می‌آورد از نگاهش، لبخندش حتی قهقهه‌هاش می‌شد فهمید از درون رنج می‌برد، می‌خواستم بدانم دردهاش از چه جنس بود...

گاه فکر می‌کنم فریدون فرخ‌زاد متعلق به این عصر نبود، انگار خیلی زود به‌دنیا آمده بود. خیلی زود! و پوران چه مهربانانه من‌را پذیرفت و صمیمانه برایم از فریدون گفت. گفت و لبخند تلخ روی لبانش نشست، گفت و بغض‌هاش را در گلو خفه کرد، گفت و گریست:

فریدون عُقده‌ی مادری داشت، دنبال یک زنی می‌گشت که آن «مادر» را برایش تداعی کند. ببینید مامان ِما خیلی مامان بود ولی مامان نبود، چون عمق را درک نمی‌کرد. گاهی فریدون می‌آمد سرش را روی زانوی من می‌گذاشت و می‌گفت: «تو بیشتر حسّ مادری را به من می‌فهمانی تا مامان» مامان یک حالت بچه‌گانه داشت بنابراین فریدون برای زن ایده آلش دنبال یک زن دیگری می گشت.


همین‌جا من هم ‌به صحبت‌های شما نکته‌ای اضافه کنم، اتفاقآ زمانی، یک سوالی از هنرمندان (مرد) پرسیده بودند که یکی‌شان هم زنده یاد فرخ‌زاد بود، از هر کدام پرسیده بودند، که در چه لحظه‌ای فکر می کنید زن‌تان را بیشتر از همیشه دوست دارید؟ و فرخزاد گفته بود: «وقتی که وارد خانه شوم و ببینم نشسته و دارد دکمه‌های لباسم را می‌دوزد».

همان مادر!

نکته همین‌جا است! برای من سوال بود که فریدون فرخزادی که برای زن ارزش زیادی قائل بود چرا این پاسخ را داد؟ و حالا پاسخ‌ام را گرفتم.

ارزش قائل بود ولی از زن‌های ماتیک مالیده‌ای که صورت‌شان را هفت رنگ می‌کردند متنفر بود. آن زن رویایی درون را دوست داشت که پیدا نمی‌شد. موقعی که فریدون این‌جا به اوج رسید شما نمی‌دانید چه خبر بود، باور کن شب‌ها که بعد از اجرای برنامه در کاباره‌ها به خانه برمی‌گشت، خانه‌اش آپارتمانی در یک مجتمع واقع در امیرآباد بود که حدود شانزده پله داشت، دخترها می‌آمدند و روی پله‌ها می‌نشستند و وقتی فریدون آن صحنه‌را می‌دید با همه‌شان دعوا می‌کرد که خجالت بکشید بروید خانه‌هاتان، شرم کنید.



این تیپی بود، اصلآ تیپ آن‌که دنبال زن‌ها بدود و قربان صدقه‌شان برود نبود. به زن احترام می‌گذاشت به‌خاطر آن زن درونش، آن عنصر مادینه‌ی درونش را دوست داشت، مقدس دوست داشت، تمیز، پاک، نجیب. خودش به من می‌گفت که وقتی رفت آلمان به این دلیل با «آنیا» آشنا شد که حداقل پانزده سال از خودش بزرگ‌تر بود.

«آنیا» هم زشت بود و هم ساده بود، یعنی زنی نبود که به صورتش رنگ بزند یا لباس‌های عجیب غریب بپوشد. این دو با هم در یک ماجراهایی عاشق و معشوق شدند و روزی خبر داد به مادرم که من زن گرفته‌ام. گوینده رادیو اتریش بود، زن با فرهنگی بود کتاب‌خوان بود، می‌توانست باهاش حرف بزند و وقتی آنیا نتوانست محیط ایران را تحمل کند، فریدون خیلی معاشرتی بود، همیشه شب‌ها بیست، بیست و پنج نفر آوازه خوان و نوازنده و شاعر و... در خانه‌ی فریدون جمع می‌شدند و این زن نتوانست طاقت بیاورد و برگشت آلمان.

فریدون خیلی مریض شد، افسرد‌گی گرفت، بارها به آلمان رفت تا با آنیا آشتی کند و برگردد اما نمی‌شد. اگر رفت با «ترانه» ازدواج کرد شاید انعکاس آن بغض درونی‌اش بود. 

دلیل ازدواج فریدون با این دختر در واقع مادر این دختر بود که به شدت عاشق فریدون شده بود و هیچ‌کس حتی خود فریدون هم نمی‌دانست و بعد از این ازدواج موضوع آشکار شد و فریدون اصلآ تحمل نداشت، تحمل آن زن را نداشت و خیلی زود ماجرا سر همین موضوع به‌هم خورد وگرنه دختر، بسیار دختر خوبی بود، دختر پاک ِزیبای نجیب خانمی که خیلی دوست داشتنی بود. 

به هرحال این‌هم به ناکامی گرائید و فریدون دو مرتبه لطمه روحی خورد. فریدون زمانی که به ایران آمد شاید من مسبب رفتن او به این شیوه شدم. چون من در رادیو کار می‌کردم و می‌دانید که رادیو مرکز رفت و آمد همه‌ی بزرگان ادب و هنر و... بود و وقتی او دو، سه بار به رادیو آمد جذب شد.

پیش از این‌که به ایران بیاید در وزارت دربار استخدام شده بود، هنوز دکترا را نگرفته بود تزش هم مارکس بود می‌توانست بنویسد و بفرستد اما از آن‌جایی که در وزارت دربار استخدام شده بود و خیلی هم دوستش داشتند رفت و گفت من نمی‌آیم و برگشت ایران و «شو» اجرا کرد. تا آن‌زمان در ایران «شو» نبود.




برای «شومن» بودن دوره دیده بود؟

خب آن‌جا کار کرده بود، در تلویزیون آلمان ظاهر شده بود. اولآ آن زمان «اشمیت» صدر اعظم آلمان بود و بسیار فریدون را دوست داشت، عکس‌هایی با اشمیت و همسر اشمیت داشت. نخستین کتاب شعر فریدون که به زبان آلمانی بود برنده جایزه صلح شد و رفت بین کتاب‌های برگزیده‌. فریدون وقتی به ایران آمد در آلمان معروف بود، هم شعر گفته بود و هم خوانده بود.

آن‌زمان در رادیو، بزرگان موسیقی با ورود خواننده‌های پاپ به رادیو و تلویزیون مخالفت می‌کردند ، از طرفی ما شاهد بودیم بسیاری از این خواننده‌هایی که الآن در لس آنجلس هستند (و هیچکدام هم یادی از فریدون فرخزاد نمی‌کنند) این‌ها را فریدون فرخ‌زاد معرفی کرد و زیر پر و بال‌شان را گرفت. می‌خواهم بدانم این‌جا تا چه حد فریدون مجاز بود؟ تا چه حد مقابله کرد با کسانی که با ورود خوانندگان و موسیقی پاپ به رادیو تلویزیون مخالف بودند و آیا اصلآ برای معرفی این چهره‌ها از جایی دستور گرفته بود؟

از کجا!؟ از کجا؟ فریدون یک آدم بسیار سمج و مقاومی بود، یعنی از هیچ چیزی نمی‌ترسید و اتفاقآ مخالفت‌ها او را شارژ می‌کرد چون واقعآ یک گروهی دیوانه‌وار دوستش داشتند و یک گروهی دیوانه‌وار با او دشمنی می‌کردند و برای او کارشکنی می‌کردند.

فیلمی ساخته بود و شب اول که فیلم به نمایش درآمد او را هو کردند. خیلی علاقه داشتند فریدون را خرد کنند، بشکنند ولی او ایستاد حتی چندین بار پیش «قطبی» برایش توطئه ساختند که منجر به اخراج او از رادیو و تلویزیون شد.

چه زمانی؟

تمام این ماجراها از دهه‌ی چهل تا پیش از انقلاب ادامه داشت. مرتب اخراج می‌شد مجددآ می‌آمدند دنبالش، چون دوستدارانش قطبی را در تلویزیون بیچاره می‌کردند. فریدون یک نوآور بود، یک آدم کهنه‌گرا نبود. خودش شعر می‌گفت، آهنگ می‌ساخت، ترجمه می‌کرد.

یکی از زیباترین کارهاش این بود که می‌رفت خواننده‌ها و یا آدم‌های نامدار پیر از کار افتاده را می‌آورد و دومرتبه زنده‌شان می‌کرد. یک شبی هم چند تا «رفتگر» را به شوی تلویزیونی آورد و از آن به بعد رفتگرها او راخیلی دوست داشتند. چه کسی رفتگر را در شوی تلویزیونی می‌آورد!؟ یا مهربانی‌اش با بچه‌ها، همیشه حسرت داشتن بچه در دلش بود. زمانی‌که بچه‌ها را بغل می‌کرد من آن غم‌اش را می‌خواندم چون هرگز آن بچه‌ای را که می‌خواست، نداشت.

یک بچه از «آنیا» به‌دنیا آمد و چون آنیا سن‌اش بالا بود موقع زایش به مغز این بچه صدمه وارد شده بود و بیمار بود، خیلی هم بامزه بود تا پنج، شش سالگی ایران بود. من ده‌تا آلبوم دارم پر از عکس‌هایی که فریدون در پارک‌ها با بچه‌ها انداخته بود، بچه‌ها را بغل کرده، حسرت بچه همیشه در دلش بود.



فریدون دائم گریه می‌کرد. عین «فروغ» دو شخصیتی بود. وقتی روی سن بود شاداب، زنده، بگو بخند و وقتی پایین بود غمگین. اصلآ عصبی بود یعنی آن فریدونی که تو روی سن می‌دیدی یک فریدون دیگری بود، غیر از آن فریدونی بود که در خانه بود.

می‌خواهم برای‌مان از همان فریدونی بگویید که در خانه بود.

خیلی وسواسی بود، خیلی تمیز بود، خیلی اهل معاشرت بود هرچه پول داشت دوست داشت خرج مردم کند دوست داشت شب میز بچیند و ده‌ها نفر غریبه را هم بیاورد و سر شام با آن‌ها حرف بزند (شاید کشف‌شان می‌کرد نمی‌دانم) و با آن‌ها بگوید و بخندد و آخر شب تنها به بستر برود و گریه کند.

در مورد سفرهای زنده‌یاد فرخ‌زاد به عراق برای‌مان بگویید.

فریدون دو یا سه دفعه به عراق آمد زمان جنگ و چون از طرف یونیسف می‌آمد می‌توانست تعدادی از بچه‌های اسیر ایرانی را با خودش ببرد. می‌گفت توی کمپ بچه‌های ایرانی‌ای بودند که این‌ها به جنگ برده بودند و این‌بچه‌ها از کت من آویزان می‌شدند و یکی‌شان دائم گریه می‌کرد و می‌گفت فریدون من را ببر من مامانم را می‌خوام. بچه‌های گول خورده‌ی فریب خورده.

هربار بیست و پنج تا سی نفرشان را توانست ببرد و نجات دهد اما خودش گریه می‌کرد و می‌گفت اگر بدانی، این بچه‌ها به من می‌گفتند این‌جا به ما غذا نمی‌دهند، شب‌ها این سربازها به ما تجاوز می‌کنند، بدترین رفتارها را با ما دارند، تو را به خدا ما را نجات بده.

خب او هم برایش مقدور نبود که همه را با خودش ببرد می‌گفت نگاه می‌کردم کوچک‌ترین‌شان، مظلوم‌ترین‌شان را با خودم می‌بردم.

متاسفانه در لس آنجلس دو گروه زندگی می‌کنند، یک گروه آدم‌های آکادمیک هستند و یک گروه آدم‌های بد و شایعه ‌سازند، آدم‌هایی که رفتارشان آزار دهنده است.



فریدون از لس‌آنجلس اصلآ خوشش نیامد. متنی‌را که در باره‌ی لس‌آنجلس پشت کتابش نوشته الآن برایت بخوانم تا بعد بگویم که چی شد. پشت آخرین کتابش که مجموعه شعر است به اسم «درنهایت جمله آغاز است عشق» نوشته:

خجالت می‌کشم که چاپ اول کتاب‌ام در لس‌آنجلس منتشر می‌شود. این‌جا شهر نیست، جنگل است، شوره‌زار است، کویر است، مرداب است و بوی تعفن آن جهان‌را پر کرده است. شاید کتاب من نسیم معطری باشد به مشام‌های خسته از خیانت و جنایت.

باشد که این روزگار ننگین به‌سر آید به کشورم بازگردم و در سایه زبان زیبای فارسی و در کنار انسان‌هایی که در این روزگار بی‌کسی، کس و کار یکدیگر بوده‌اند برای ساختن ایران قدم بردارم و از یاد ببرم که لس‌آنجلس خود شعبه‌ای بود از فجیع‌ترین جوامع بشری و درندگان این شهر که خود را به زیور روزنامه مجله و رادیو تلویزیون آراسته بودند هزاران‌بار کثیف‌تر بودند از پاسدارانی که از روی فقر و یا جهالت و یا عدم وجود فرهنگ به میلیون‌ها مردم ایران در داخل کشور ظلم‌ها می‌کردند.

باشد که روزگار ظلم نیز به‌سر آید و آفتاب برآید و حقیقت در چهره‌ی مردم بدرخشد و عشق، آن سپیده‌دمی گردد که به سوی آن گام برمی‌داریم. من با عشق به دنیا آمده‌ام با عشق زندگی کرده‌ام و با عشق نیز از دنیا می‌روم تا آن چیزی که از من باقی می‌ماند فقط عشق باشد.

در لس‌آنجلس وقتی که خبر بردن این بچه‌ها پخش شد و به دنبال آن یک اعانه‌ای توسط فریدون برای‌شان جمع شد که واقعآ جان داده بود برای این‌که این پول جمع بشود، عده‌ای شایعه کردند که فریدون همه این پول‌ها را دزدیده و خورده.

او بعد شکایت کرد و دادگاهی ترتیب داده شد و تمام مدارک جزء به جزء به آن دادگاه ارائه شد، دادگاه فریدون را تبرئه کرد و بعد از آن فریدون اصلآ نخواست در لس‌آنجلس بماند و گفت من دیگر تحمل این موجودات شریر و رباطی را ندارم و مجددآ برگشت آلمان.

هیچ‌کس فریدون را نشناخت. خیلی حرف‌ها در باره‌اش ساختند، گفتند همجنس‌باز است، همجنس‌باز نبود، معاشرتی بود. همجنس‌باز به چه معنی؟ یعنی به معنی ِ سکسی؟ هرگز چنین نبود! ولی به معنی ِ روحی، شاید. مردها را از این جهت ترجیح می‌داد چون مردها به او آویزان نمی‌شدند مثل زن‌هایی که می‌خواستند زنش بشوند و یا با او رابطه‌ی نزدیک داشته باشند.

من الآن کلی نامه‌های عاشقانه زن‌ها را دارم که به فریدون نوشتند خیلی‌هاشان هم به نام‌اند و اگر نام ببرم شما هم می‌شناسیدشان و نمی‌توانم بگویم، یعنی فریدون را ول نمی‌کردند، بیشتر هرزه بودند و او هرزه‌گی را دوست نداشت.

اگر با یک مرد می‌نشست، حرف می‌زد دست کم این مسائل نبود و مهر می‌ورزید، صمیمانه هم را دوست داشت.

ببین درک خانواده‌ی من اصولآ برای مردم خیلی سخته، خیلی سخته که باور کنند یک کسی خودش است، سخته که باور کنند یک کسی دارد راست می‌گوید سخته باور کنند که یک کسی می‌تواند یک برگ درخت را به اندازه‌ی یک مرد یا یک زن دوست داشته باشد یا یک حیوان را.



فریدون سه‌تا سگ داشت می‌مرد برای این‌ها یعنی تا این حد دوست‌شان داشت. به من از اروپا زنگ می‌زد آدرس می‌داد و می‌گفت پوران برو به این نشانی‌ها ببین این‌ها وضع‌شان چطور است؟ من الآن کار کردم پول دارم.

پول می‌فرستاد برای مدرسه‌های جنوب شهر، سه مدرسه بودند شب عید لباس بچه‌ها را می‌خرید، بچه‌های مریض را به بیمارستان می‌برد. عاشق زندگی بود عاشق هیجان بود عاشق ساختن بود.

خب ناسزا هم می‌گفت گاهی هم عصبی می‌شد بد خلق هم می‌شد طبیعی هم هست، هیچ آدمی نیست که یکسان باشد.

به‌نظر من فریدون یک پدیده بود. من عاشقانه دوستش داشتم، همیشه فکر می‌کردم یک بخش از وجودم است.
وقتی آن فاجعه اتفاق افتاد، که هنوز هم من باور نمی‌کنم، هنوز هم منتظرم زنگ بزند و بگوید:

سلام عزیزم
حالت خوبه؟
پول داری؟
من کار کردم پول دارم‌ها
برات بفرستم؟
غصه نخوری‌ها

یکی از آخرین حرف‌هاش به من این بود: می‌دانم کار نمی‌کنی، می‌دانم بی‌پولی، دوست داری یک مغازه کتاب‌فروشی داشته باشی؟ گفتم آره آرزومه خیلی دوست دارم. گفت فکر می‌کنی با چقدر پول می‌شود؟ گفتم می‌شود یک کاریش کرد به هرحال، می‌شود سرقفلی داد.



کمی فکر کرد و گفت بگذار یک برنامه هست من انجام بدهم ولی ازت یک سوال دارم گفتم چی؟ گفت اگر کتاب‌فروشی را باز کنی من بیام تهران، می‌توانم بعد از ظهرها بیام آن‌جا روزی یک ساعت بنشینم و آدم‌ها را ببینم و با آن‌ها حرف بزنم؟

گفتم فریدون جان الآن تو این شرایط نه، صبر کن امیدوارم به آن‌روز برسیم. گفت باشه من کار کنم این پول را برایت می‌فرستم.

البته نتوانست بفرستد و نشد ولی دوست داشت این کار را بکند. هر وقت یادم می‌افتدمی‌خواهم خفه شوم.
چه آرزوها داشت، عاشق خانه‌اش بود. وقتی می‌رفت استرالیا هواپیمای استرالیا از روی تهران رد می‌شد. یک کارت برای من داده بود همه‌اش اشک بود، برخی جملاتش را نمی‌توانستم بخوانم. در آن نوشته بود:

پوران جان وقتی رسیدم آسمان تهران، می‌خواستم پنجره را باز کنم و خودم را از بالا بندازم پایین، روی خونه‌مون روی مامان روی تو روی ایران روی همه چیز به چه دلیل من نباید تو وطنم زندگی کنم؟ توی خونه‌م، پیش خانواده‌ام.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود هیچ‌وقت...
و آن فاجعه، آن سرنوشت شوم، آن...

اگر چه آدم‌ها همیشه دوست دارد همه چیز را توجیه کنند. گاهی پیش خودم فکر می‌کنم همان‌جور که «فروغ» زکاتش را داد فریدون هم داد، با مرگش.

حتی گاهی فکر می‌کنم قاتل‌هاش به او خدمت کردند چون آن‌ها قاتل‌اند همیشه قاتل می‌مانند ولی فریدون وارد تاریخ شد، جزو شهدای خاک وطن است و همیشه می‌ماند، همیشه...