گفت‌وگو با اسماعیل میرفخرایی، تهیه کننده و مجری پیشکسوت تلویزیون

لینک مطلب در زمانه

«در رسانه، آدم باید پر و بال پیدا کند»

اسماعیل میرفخرایی هم‌زمان با افتتاح تلویزیون ملی ایران، چهارم آبان سال ۱۳۴۵، در سن ۱۹ سالگی کارش را در تلویزیون آغاز کرد.

Download it Here!

او بعد از زنده‌یاد خانم عاطفی، اولین مجری تلویزیون رسمی ایران بود. اسماعیل میرفخرایی خیلی زود به توصیه‌ی مدیر عامل وقت تلویزیون ملی ایران برنامه‌ساز علمی تلویزیون شد. او که آن‌زمان در رشته‌ی بیولوژی تحصیل می‌کرد در سن ۲۵ سالگی جزو اولین نفراتی بود که حکم تهیه‌کنندگی برنامه تلویزیونی را دریافت کرد.

بی‌شک بسیاری از ما برنامه‌های موفق اسماعیل میرفخرایی را در تلویزیون و رادیو دیده و شنیده‌ایم. برای آشنایی بیشتر با ایشان گفت‌وگویی کرده‌ام:

این‌طور که می‌گویند؛ من در کوچه‌ای از بازارچه‌ی «آشیخ هادی» به‌دنیا آمده‌ام. یک خانه‌ای بود که بیرونی، اندرونی داشت و همه فامیل دور هم بودیم. من بچه‌ی کوچولوی فامیل شده بودم.

درست خانه‌را یادم است. حوض وسط حیاط را به‌یاد دارم. خانه‌ی عمو بزرگه را به‌یاد می‌آورم که در آن الاغ‌ها از تفرش بار گردو می‌آوردند. عمویم این الاغ‌ها را قشو می‌کرد، نازشان می‌کرد. از همان‌جا من به الاغ علاقه‌مند شدم؛ عاشق الاغ‌ام. اصلا وقتی یک الاغ را می‌بینم دل‌ام می‌ره. همین‌طور حیوانات دیگر؛ گربه.

یادم هست زمانی‌که برای اولین بار «لیموناد» آمده بود؛ حسین آقا دوغ کشکی، که دوغ و کشک می‌فروخت، لیموناد هم ریخته بود توی قدح‌هایی که مال کشک‌سابی هست و من اولین بار چشم‌ام به جمال لیموناد روشن شد.

این لیموناد برای‌ام راهی به جهان غرب بود. لیموناد را که نوشیدیم فکر کردیم دیگر ما با امریکایی‌ها هم‌دست‌ایم. بعد «فانتا» آمد بعد «پپسی کولا» آمد. ماشین «کوکاکولا» آمد ما را برد کارخانه‌ی کوکاکولا که دیگر ما فکر کردیم خود ِ امریکا‌ئیم.

من هنوز بزرگترین ذوق تاریخ زندگی‌ام روزی است که اعلام کردند 10 روز تعطیلات زمستانی است. اتومبیل کوکاکولا قرمز رنگ، با علامت کوکاکولا، آمد و بچه‌های زرنگ مدرسه‌ی «رشدیه» را با آن بردند کارخانه‌ی کوکاکولا.

ما در چنین فضای قشنگی کم‌کم بزرگ شدیم و فکر می‌کردیم همه‌جا مثل خیابان «امیریه» جوی‌هاش آب دارد، یک ماشین شیک از خانه‌ی یک تیمساری بیرون می‌آید، شلوغ نیست، «شمیران» سرجاش بود، تابستان‌ها به شمیران می‌رفتیم.

بعد کم‌کم بازارچه به‌هم خورد. دیگر اثری از آن کاسب‌هایی که من‌را دوست داشتند و نازم می‌کردند نبود. کاسب‌ها سرمان کلاه گذاشتند.

مدیر مدرسه آقای «فره‌وشی» وقتی می‌آمد برای بچه‌های کلاس ششم دبستان؛ از جدایی «بحرین» از ایران صحبت می‌کرد ما با عشق به «ایران» گریه می‌کردیم؛ که چرا بحرین دارد از ایران جدا می‌شود؟

خلیج‌فارس! کسی نمی‌گفت خلیج؛ می‌گفت خلیج فارس!

عاشق ایران؛ این گربه...

اسماعیل میرفخرایی با بغض که گلوی‌اش را می‌فشرد ادامه می‌دهد:

یک عشق عجیب به ایران...ایران! ایرانی که مال خودمان بود! ایرانی‌که غریبه‌توش نبود! ایرانی که در آن حرف‌های پرت و پلا نمی‌زدند.

چهار سال بعد از انقلاب رفتم امریکا. سه سال رفتم استرالیا. ولی هیچ لحظه‌ای نبود که «ایران» از دل من بیرون برود. آن‌جا، درغربت، بیماری! مثل یک بچه‌ای می‌مانی که از مامانت جدات کردند همه‌اش بغض داری. در بهترین لحظات باز ته دل‌ات داری گریه می‌کنی. بعد می‌آیی پهلوی مامانت، که ایران فعلی باشد، می‌بینی مامانت غریبه شده و تو را با لگد می‌زند.

کو!؟ مامان من کو؟ آیا مامان من آلزایمر گرفته!؟ مامان واقعی‌ام هم آلزایمر گرفته بود و این اواخر به من می‌گفت «توکی هستی؟». الآن ایران هم این‌را به من می‌گوید. می‌گوید تو کی هستی!؟

دم در ِ تلویزیون وقتی می‌روی می‌گویند با کی کار داری؟ کی شما را فرستاده؟ خب به آدم بَر می‌خورد!
در آن فضای گذشته ایران برای‌مان یک مجموعه‌ای از قشنگی بود؛ زیبایی بود.

اسماعیل میرفخرایی، تهیه کننده و مجری پیشکسوت تلویزیون؛ عکس از مینو صابری

من روبروی آقای میرفخرایی‌ای نشسته‌ام که می‌دانم چندین تخصص دارند. از شما به عنوان یک مجری و تهیه کننده‌ی قَدَر قدرت؛ چه دروان پیش از انقلاب و چه بعد از انقلاب، که هر برنامه‌ای دیدیم و شنیدیم خیلی موفق بوده یاد می‌شود.

من حیف‌ام می‌آید که در همه‌ی زمینه‌ها از شما نپرسم؛ دلم می‌خواهد هم وارد حیطه‌ی محیط زیست بشویم و هم ارتباطات؛ اما برنامه‌های من معمولآ نقبی است به گذشته؛ پس بهتر است از گذشته حرف بزنیم.

با توجه به گوناگونی فعالیت‌های رسانه‌ای شما از خودتان می‌پرسم؛ «اسماعیل میر‌فخرایی» کیست؟

والله خودم هم نمی‌دانم! نمی‌دانم اصلآ بزرگ شده‌ام؟ در من آن خصوصیت بچه‌گی هنوز هست. دلم می‌خواهد بازی کنم، شیطونی کنم. دلم می‌خواهد بدانم بزرگ که شدم چه‌کاره می‌شوم؟ چون هنوز شغل‌ام هم معلوم نشده. یعنی توی همین کنکاش با طبیعت و فضا و این‌ها؛ اگر توی ذوق‌مان نزنند! اگر هی نگویند خفه شو! اگر مثل بچه‌ای که نقاشی کشیده و به او می‌گویند اَه این چیه؟ این‌طوری نکنند من همین‌طور دوست دارم ذوق کودکی را ادامه بدهم و این به معنای سر در گمی نیست؛ به معنای شوق زندگی است.

اگر بخواهم بگویم میرفخرایی کیه؛ باید بگویم یک میرفخرایی را از طریق تلویزیون مردم ساختند که دیدند به قول خودشان یک بچه مودبی از سن 19 سالگی اولین گوینده‌ی تلویزیون بوده.

منهای سال‌های اول گویندگی؛ تمام برنامه‌هایی که اجرا کردم خودم تهیه می‌کردم؛ یعنی برنامه‌های علمی درست می‌کردم. می‌توانم به جرات بگویم جزو اولین آدم‌هایی بودم که پای دانشگاه را به تلویزیون رسمی باز کردم.

من ده‌، یازده ساله بودم که شما و خانم «ژیلا خواجه‌نوری» برنامه‌ای در تلویزیون داشتید به نام «دانش». شما توانسته بودید علاوه بر بزرگترها، بچه‌هایی که موقع بازیگوشی‌شان هست را هم جذب کنید و پای تلویزیون میخ‌کوب کنید.

از این‌سو موفق بودید که چنین کاری کنید اما از سویی ما مخاطبین، همیشه بین خودمان و مجری‌های تلویزیون یک دیواری احساس می‌کردیم؛ چه گویندگان خبر و چه مجری‌هایی که در بخش‌های مختلف فعالیت داشتند.

یعنی ما در مقابل خود، مجری‌های عصا قورت‌داده‌ای را می‌دیدیم که بین آن‌ها و مخاطیبن فاصله بود. آیا افرادی با چنین خصوصیاتی، انتخاب می‌شدند یا چنین حالتی را آموزش می‌دادند به مجریان؟

نه! اصلآ! اتفاقآ در جلساتی که برگزار می‌شد سعی بر این بود که مجری با مردم مرتبط باشد و بتواند رابطه برقرار کند.

به‌نظر من، این عدم شناخت خود افراد از حرفه‌شان بود. یک‌دفعه که می‌آمدند توی تلویزیون و بعد در خیابان چهارتا آدم صداش می‌زدند آقای فلان؛ این کم‌کم باد به غبغب‌اش می‌افتاد و فکر می‌کرد باید چیزی را به مردم خطاب کند.

اصولآ خودتان هم این‌را در فرهنگ ایرانی تجربه کرده‌اید؛ دیدید تا دوربینی در یک مهمانی حاضر می‌شود همه حالت «شقّ و رقّ» به خودشان می‌گیرند.

ما اگر بتوانیم توی این فرهنگ، بین جلوی دوربین بودن و پشت دوربین بودن یک رابطه‌ای برقرار کنیم مشکل ما حل شده. هنوز هم همان مشکل ادامه دارد. پس جواب شما این است؛ که آن‌موقع هم، سلائق شخصی بوده که اشخاص فکر می‌کردند اگر عصا قورت داده باشند موفق‌تراند؛ خودشان را می‌گرفتند.

آن‌زمان در جامعه «مدل»ها عصا قورت داد‌گی بود. فرض کنید آن زمانی‌که ما دارای تلویزیون شدیم امریکایی‌ها دوران عصاقورت‌داده‌گی را پشت سر گذاشته بودند. امریکایی‌ها هم دوران عصاقورت داده‌گی داشته‌اند و به دلیل نوع دمکراتیک سیستم‌شان و تجاری و این‌ها این حالت را پشت سر گذاشتند. ما تازه بعد ازاین دوران امریکایی‌ها، تلویزیون را شروع کردیم.

در حقیقت دستورالعملی برای تافته‌ی جدا بافته شدن نبود. من الآن به عنوان نمونه، حیّ و حاضر این‌جا نشسته‌ام؛ هیچ‌کس به ما نگفته بود که آقا این‌طوری بگو. اگر می‌گفتند اصلآ نمی‌رفتیم.

لطفا از محیطی که در آن کار می‌کردید یا همان تلویزیون ملی ایران بگویید.

محیط‌مان محیط عشق‌انگیزی بود و فضایی که ساخته شده بود فضای رسانه‌ای بود. یعنی آقای «رضا قطبی» با اقتداری که داشتند به‌هیچ‌وجه نمی‌گذاشتند زور از بالا منتقل شود به رادیو و تلویزیون.

نمی‌گذاشت نگاه‌های، خدانکرده، ساواکی، داخل تلویزیون بیاید؛ البته یک جاهایی هم غیرقابل کنترل بود، یعنی می‌آمد.

ما همان‌طور که دور یک معلم مدرسه، دور کسی که دوست‌اش داشتیم جمع می‌شدیم، دور آقای قطبی جمع شده بودیم و برنامه‌سازی می‌کردیم.

اشاره فرمودید به این‌که نمی‌گذاشتند قدرت‌های بالا نفوذی در تلویزیون داشته باشند. بفرمایید خط قرمزها در تلویزیون چی بود؟ برای همین آقای قطبی چه خطوط قرمزی تعیین می‌کردند و می‌گفتند از این محدوده فراتر نروید؟

من که نمی‌دانستم چه در مغز آقای قطبی می‌گذرد؛ این‌ها چیزی هم نبود که بخش‌نامه بشود. ولی یک نکته‌را می‌دانستم و آن این‌که آن‌موقع اگر شما به «اعلیحضرت، شاه» کار نداشته باشید در برنامه‌های علمی‌ات کسی کاری به تو ندارد! یا خود آقای قطبی یک راهنمایی‌هایی می‌کردند مثلآ می‌گفتند مرکز اتمی ما این‌جا است؛ میرفخرایی اگر می‌خواهی برو این‌جا و با ایکس صحبت کن. هیچ‌کس به من دیکته نمی‌کرد!

من در بخش خبر نبودم. در بخش خبر متاسفانه همیشه رادیو و تلویزیون‌های اقتدار طلب و وابسته به حکومت‌ها می‌شود جایی که از آن به‌عنوان بلندگو استفاده می‌شود.

آن زمان هم در شروع سعی آقای قطبی بر این بود که نگذارند رادیو و تلویزیون بلندگوی حکومت بشود.
مثلآ در شروع کار تلویزیون اصلآ خبر اول، لزومآ خبر شاه نبود. بر اساس مهم‌ترین پدیده برنامه‌ها تقسیم‌بندی می‌شد.

منتهی باز فشارهای آن موقع سبب شد که گفتند چون کاری که شاه می‌کند مهم‌ترین است؛ اگر به خبر رسید باید در ابتدای خبر قرار بگیرد ولی در شروع رادیو و تلویزیون در یک فضای نسبتآ آزادی که به سیاست‌اش اگر کار نداشتی دخالت نمی‌کردند.

این خط قرمز که شما می‌گویید مثلآ می‌گفتند به شاه و «قذافی» که با شاه بد بود کاری نداشته باشید (قذافی که خودمان هم بعد فهمیدیم دیوانه است). برنامه‌ی ادبی کارش را می‌کرد.

من در رادیو برنامه‌ی زنده‌ای داشتم به نام «عصرانه». روزی یک نفر زنگ زد و گفت «آقا دیشب در جاده قدیم کرج، فردی که ماشین به او زده کنار جاده افتاده بود. من رفتم نتوانستم کاری کنم به پلیس‌راه این موضوع‌را اطلاع دادم پلیس راه توجه نکرد و آن‌قدر طول کشید تا کامیون از روی او رد شد».

من نمی‌دانم این خبر صحت داشت یا نه اما چون حرف مردم بود آن‌را پخش کردم. آن روز هم اتفاقآ «روز ژاندارمری» بود. بعد از پخش برنامه تلفن زنگ زد «تیمسار قره‌باغی» بود؛ به من گفت:

«دستت درد نکنه! این بود دستمزد من!؟ الآن یک جیپ می‌فرستم تورا بگیرند ببرند!» من گفتم تیمسار من باید کارم را انجام دهم، کسی نمی‌تواند چیزی به من بگوید!

آقای قطبی این اقتدار را به ما داده بود. آن‌روز آقای قطبی تشریف نداشتند به آقای «جعفریان» که معاون سیاسی‌اش بود زنگ زدم و گفتم چنین تلفنی به من شده. ایشان گفتند برنامه‌ات تمام شد بیا دفتر من.
وقتی به دفتر کار آقای جعفریان رفتم ایشان از من حمایت کردند.

سیستم جوری بود که اطلاعاتی سیستم نمی‌آمد من‌را بگیرد. یک کسی ایستاده بود من‌را نگه می‌داشت در مقابل ژورنالیسم‌ام!

نگذارید بیشتر بگویم که بعدها اتفاق مشابهی افتاد و اطلاعات مستقیم آمد دنبال من (در زمان حاضر) من خودم با اطلاعاتی‌ها صحبت کردم، کاری که باید مدیر عامل بکند. بعد فهمیدند که من قصد براندازی نداشتم. البته این جریان برای من مخاطراتی ایجاد کرد که دیگر در تلویزیون راه‌ام ندادند.

در رسانه آدم باید پر و بال پیدا کند! رشد بکند! همین برنامه‌های شما را من استرالیا بودم گوش می‌کردم؛ این‌جا سایت‌تان را می‌خوانم. اگر شما به کارتان عشق نداشته باشید برنامه‌ها یک چیز خسته کننده‌ای می‌شود.

متاسفانه ما در رسانه عقب‌ایم. نمی‌گذاریم آدمهایی که توی رسانه هستند، در محدوده‌ای که می‌تواند پروازش را بکند.

در گذشته اگر ما دنبال کار سیاسی و دعوا و جنگی با کسی نبودیم، در بخش‌های غیر خبری که من کار کرده‌ام، محدودیتی نداشتم. ولی یک چیزهایی را می‌دانستم. مثلآ فرض کن من نمی‌توانم اول یک برنامه بیایم به آقای ایکس بد بگویم.

یادم می‌آید برنامه‌ای داشتیم که «نوری‌زاده» برای برنامه‌ی من می‌نوشت. «فرانک سیناترا» به ایران آمده بود؛ مهمان شاه بود. نوری‌زاده مطلبی نوشت علیه قمار بازی و فرانک سیناترا. من‌هم با این نوشته موافق بودم و راحت این حرف‌ها را گفتیم. هیچ‌کس هم به ما نگفت چرا؟

فرانک سیناترا مهمان شاه بود! ولی ما این‌ها را گفتیم که «به چه مناسبت خواننده‌ای به نظر خاص به ایران دعوت می‌شود که قمارباز است!؟»

در گذشته وقتی قرار بود یک مجری وارد تلویزیون شود باید چه مراحلی را طی می‌کرد تا برای اولین‌بار تصویرش روی آنتن برود؟ اصولآ چه فاکتورهایی برای انتخاب مجری بود؟ این سال‌ها که مجری‌ها اکثرآ با پارتی‌بازی وارد رادیو تلویزیون می‌شوند!

اصلآ آگهی نمی‌بینید! شما تاکنون آگهی دیده‌اید که رادیو تلویزیون مجری استخدام می‌کند؟

نه ندیده‌ام. آیا در گذشته هم مجری‌ها با پارتی‌بازی به تلویزیون می‌آمدند؟

شروع کار خودم که مصادف با آغاز کار تلویزیون بود را مثال می‌زنم. من و «فریدون فرح‌اندوز» یک آگهی در روزنامه دیدیم و بعد هم شنیدیم که قرار است تلویزیون دولتی راه بیافتد.

من جرات اش را نداشتم، هرچند که در مجالس دانشگاهی اجراهایی داشتیم، به فریدون گفتم من عاشق این کار هستم! فریدون گفت خب بنویس. گفتم من جرات ندارم. این‌ها حتمآ گوینده‌هایی که در رادیو هستند را می‌خواهند. فریدون نشست برای من تقاضا را نوشت و به‌همراه یک قطعه عکس فرستاد.

هفته‌ی بعد به من زنگ زدند و من رفتم یک جلسه بود که عده‌ای نشسته بودند. من نمی‌شناختم‌شان. بعد فهمیدم یکی‌شان آقای «پیمان» است، زنده‌یاد خانم «عاطفی» بود؛ همه‌ی این‌ها گوینده‌های با سابقه‌ی رادیو بودند. آقای «قطبی و آقای «فرزانه» هم بودند.

به من گفتند این‌را بخوان من خواندم، گفتند این‌را بگو، گفتم. هفته‌ی بعد زنگ زدند که دوباره بیا. به‌این ترتیب من هجده بار رفتم تا به دوربین رسیدم. بعد کلاس گذاشتند. دکتر «محمد جعفر محجوب» ادبیات فارسی درس می‌داد.

کلاسی گذاشتند که اصلآ تلویزیون چیست؟ این خیلی مهم است! کسی که با یک رسانه کار می‌کند باید رسانه‌را بشناسد. بداند دوربین چی هست. به‌هرحال این کلاس‌ها را برای ما گذاشتند که شروع کار مدرسه‌ی تلویزیون بود به آن‌جا هم رفتیم.

در حقیقت در یک مراحلی‌که گذشت فهمیدند که مثلآ میرفخرایی با یکی دو نفر دیگر می‌تواند بیاید تا بالا.
فریدون فرح‌اندوز خودش هم شش ماه بعد آمد. بقیه‌ی بچه‌ها آمدند. «دلارام کشمیری» آمد (الآن نمی‌دانم "دلی" کجاست؟ کاش سایت شما را بخواند) خانم «ژیلا خواجه‌نوری» آمد.

همه‌ی ما که در تلویریون برنامه اجرا می‌کردیم به‌نوعی آن رشته‌را خوانده بودیم، بلد بودیم.

به هر حال این انتخاب‌ها در طول زمان شکل می‌گرفت ولی یک‌دفعه یکی هم با پارتی‌بازی پیداش می‌شد اما سیستم جوری بود که فردی که به این شکل آمده بود خودش اوت می‌شد.

کشتار بی‌رحمانه‌ی سگ‌های ولگرد درتهران آغاز شد

«به سگ‌ها شلیک می‌کردند و می‌خندیدند!»

 لینک این برنامه در رادیو زمانه

می‌دانم که درخواست قانونی شدن «حمایت از حیوانات» در این مملکت امری است محال؛ که نه تنها حقوقی برای این موجودات بی‌پناه قائل نیستیم بلکه زمانی‌هم که صحبت از این مقوله پیش می‌آید گروهی به آدم خرده می‌گیرند که «مگر انسان‌ها در ایران حق و حقوقی دارند که حالا شما از حقوق حیوانات دم می‌زنید»؟

در حالی‌که این دو هیچ منافاتی با یک‌دیگر ندارند و اگر به عمق مطلب بیندیشیم درمی‌یابیم که اگر در جامعه‌ای برای این موجودات حق زندگی قائل باشند این مساله خود به خود بها دادن به حقوق انسانی در جامعه را هم تقویت می‌کند.

Download it Here!

حیوان‌کُشی و حیوان‌آزاری در این مملکت بیداد می‌کند و هرچه حامیان حیوانات فریاد بزنند، فریادشان به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد.

این‌که می‌پنداریم خداوند تمام خلقت را فقط برای آسایش ما انسان‌ها آفریده باعث می‌شود که هر موجودی را که تصور می‌کنیم مایه‌ی آزار ما انسان‌ها است را از سر راه خود برداریم؛ در حالی‌که این فقط یک تصور اشتباه است که نمی‌دانم از کجا نشآت می‌گیرد.

متاسفانه این‌روزها دوباره سگ‌کُشی و گربه‌کشی در سطح شهر تهران آغاز شده و نه تنها این موجودات بی‌گناه را در سطح شهر از بین می‌برند، حتی به حاشیه‌ی شهر و کوه‌هایی که این حیوانات به آن‌جا پناه برده‌اند می‌روند و آن‌ها را به گلوله می‌بندند!

شنبه شب گذشته تعدادی مرد مسلح به «بام تهران»1 رفته و در حضور شهروندان سگ‌ها را به گلوله بسته‌اند. شاهدان می‌گویند که دست و پای این حیوانات بی‌پناه مورد شلیک گلوله قرار گرفته و بعد از زجر بسیار جان دادند.

در همین رابطه با چند تن از شاهدان این ماجرا گفت‌و گو کرده‌ام و سپس از دکتر «هومن ملوک‌پور» دامپزشک، خواستم در این‌باره اطلاعات بیشتری به ما بدهد.

آقای «افصحی» یکی از کسانی‌که از نزدیک شاهد کشتار سگ‌ها در بام تهران بوده می‌گوید:

ساعت ۱۲.۳۰ شب بود که به‌همراه دوستانم در «بام تهران» نشسته بودیم که صدای شلیک تیر شنیدیم. برگشتم نگاه کردم در قسمت محدوه‌ی باز آن‌جا زیر نور پروژکتور دیدم دو قلاده سگ توسط سه آقایی که مسلح بودند کشته شدند.

متاسفانه آقایی که سگ‌ها را کشت با حالت زننده‌ای می‌خندید. حتی اگر وظیفه‌اش هم این بود که این کار را بکند، درست نبود که بعد از این‌کار بخندد.

دوستان‌ام برای جلوگیری از شلیک‌های بعدی به سمت این آقایان دویدند اما آن‌ها گفتند جلوتر نیایید چون ممکن است تیر به شما اصابت کند.

دوستان‌ام به آن‌ها گفتند یکی از این سگ‌ها معلول بود و ما می‌خواستیم برای معالجه ببریم‌اش. قبلآ با موسسه‌ی «وفا» برای پناه دادن این سگ هماهنگ کرده بودیم. ایشان خندیدند و با تمسخر گفتند: «الوعده وفا!»


ای کاش در کشور ما هم مثل خیلی از کشورهای دیگر، جایی بود که بتواند در این‌گونه موارد وارد عمل شود و به جای این‌که حیوانات را بکشند از آن‌ها حمایت شود. به هر حال این‌ها هم موجودات زنده هستند که خدا آن‌ها را آفریده‌؛ نه این‌که به جای حمایت آن‌ها را بکشند و به این صحنه بخندند.

خانم «شکیبا» که قرار بوده با کمک دوستان‌اش یکی از این سگ‌ها که کشته شده را، به علت معلولیتی که داشته، برای معالجه به کلینیک دامپزشکی ببرند در این‌باره می‌گوید:

بین این سگ‌ها که کشته شدند یک قلاده سگ بود که جفت پاهاش کج بود؛ اصلآ نمی‌توانست درست راه برود.
من و چند نفر از دوستان‌ام با هم تصمیم گرفتیم به‌اتفاق، هزینه‌ی عمل جراحی این سگ‌را جور کنیم.

من مسئولیت هماهنگی کارها را بر عهده گرفتم و کارهای مقدماتی را انجام دادم.

داروی ضد انگل به او تزریق کردیم و می‌خواستیم پنج‌شنبه این سگ‌را به پانسیون ببریم برای نظافت تا برای جراحی آماده‌اش کنیم.

هر شب با دوستان‌ام نوبتی برایش غذا می‌بردیم، نوازش‌اش می‌کردیم. اوایل این سگ از ما می‌ترسید و جلو نمی‌آمد اما ما طوری با او رفتار کردیم که دیگر اهلی شده بود.

قلاده به گردن‌اش انداختیم و با این کار منظورمان این بود که دیگران بدانند یک کسی هست که از این سگ مراقبت ‌کند و صاحب دارد.


شنبه‌شب من برای انجام کاری باید زود می‌رفتم و ساعتی قبل از این حادثه، بام تهران را ترک کردم. فردای آن‌شب به دوستان‌ام زنگ زدم آن‌ها صحنه‌ی کشته شدن سگ‌ها ‌را دیده بودند ولی می‌ترسیدند به من بگویند.

در این‌جا خانم شکیبا بغض‌اش می‌ترکد و تا آخر گفت‌و گو با گریه حرف می‌زند:

خدا می‌داند هر بار که پیش این سگ می‌رفتم یک ساعت این سگ به پشت می‌خوابید و با دست‌هاش با من بازی می‌کرد. هیکل‌اش هم بزرگ بود. خودش را لوس می‌کرد و از من می‌خواست نوازشش کنم، با او بازی کنم.
آزار این حیوان اندازه‌ی یک مورچه هم نبود. این‌قدر این سگ آرام بود که هیچ‌کس یک‌بار هم صدای او را نشنید.

خانم شکیبا؛ برای چنین اشخاصی که این‌گونه سگ‌ها را از بین می‌برند چه پیغامی دارید؟

اگر انصاف‌اش این بوده که این‌کار را بکند، بداند که خدا عین آن‌را توی دامان‌اش می‌گذارد. به‌خدا قسم آه حیوان گیرا است. من به آه حیوان خیلی اعتقاد دارم؛ هم دعای حیوان هم آه حیوان.

انصاف است حیوانی که حتی نمی‌تواند درست راه برود، فرار کند، و از خودش دفاع کند را بکشند؟

خانم شکیبا ادامه می‌دهد:

بعد از کلی تحقیق و پرس و جو توانستم بفهمم که واحد اجرائیات شهرداری این‌کار را کرده است و این کارشان هم غیر قانونی است چون خیلی وقت است که حکم تیر برداشته شده و اجازه ندارند هیچ حیوانی‌را با شلیک گلوله بکشند مگر این‌که شاکی خصوصی داشته باشد یا سگ هار باشد.

کسی که به کوه می‌رود باید بداند که آن‌جا یک محیط طبیعی است و سگ‌ها هم جزو این طبیعت‌اند!

مگر خرگوش ببینی، روباه ببینی، گرگ ببینی آن‌ها را می‌زنی؟ این‌ها مال کوه‌اند!

کسی که نمی‌تواند این موجودات را تحمل کند خب به کوه نیاید. همان‌طور که وجود درخت توی آن کوه طبیعی است، وجود سگ هم در آن‌جا طبیعی است.

چطور می‌توانند چنین کاری بکنند!؟ آن‌هم سگی که معلول است و حتی نمی‌تواند غذا برای خودش پیدا کند.
این سگ این‌قدر می‌فهمید که از جلوی درب رستوران قدمی جلوتر نمی‌آمد؛ جلوی در می‌نشست و می‌دانست که نباید داخل رستوران بیاید.

من نمی‌دانم چرا این‌کار را کردند ولی مطمئن‌ام خدا عین این‌را توی دامان‌شان می‌گذارد.

از آقای «پوریا» یکی دیگر از شاهدان این ماجرا خواستم مشاهدات خود را با ما در میان بگذارد:

یک عده (گویا از طرف شهرداری) برای جمع‌آوری سگ‌ها به بام تهران آمده بودند. وقتی ما صدای شلیک اولین تیر را شنیدیم به طرف این افراد دویدیم که نگذاریم شلیک کنند و سگ‌ها را بکشند. آن آقایانی که بهتر است بگویم به «شکار سگ‌ها» آمده بود خندیدند و گفتند: « وایسین ببینین این‌ها چه‌جوری می‌میرند»!

شما چند سگ را دیدید که کشته شدند؟

من دوتا را دیدم اما تحمل دیدن بیش از این‌را نداشتم که بمانم و کشته شدن بقیه‌ی سگ‌ها را نگاه کنم.

این‌طور که من شنیده‌ام می‌گویند مامورین شهرداری در اماکن عمومی از گلوله استفاده نمی‌کنند اما بعد که تحقیق کردیم پلیس‌های آن‌جا گفتند که این‌مامورین، از طرف شهرداری آمده بودند.

این قضیه این‌قدر سنگین بود که همه کسانی‌ که آن‌جا بودند را در یک بهت سنگین فرو برد.

شما به عنوان کسی‌که معمولآ به بام تهران می‌روید آیا تا به حال آزار و اذیتی از این سگ‌ها دیده بودید؟

خیر! هیچ آزاری! آن‌جا که ما می‌رفتیم، زمین تنیس، این سگ‌ها می‌آمدند می‌نشستند بیرون زمین جلوی پله‌ها؛ داخل نمی‌آمدند. هرکس هم که آن‌جا می‌آمد همراه خودش کمی غذا برای این‌ها می‌آورد. حتی مسئولین آن‌جا هم از وجود این‌ها ناراضی نبودند. این‌ها بخشی از حیات وحش و مجموعه‌ی آن‌جا بودند.

دکتر هومن ملوک‌پور، دامپزشک / عکس از مینو صابری

با دکتر هومن ملوک‌پور، دامپزشک تماس گرفتم و گفتم گویا شهرداری تهران دوباره کشتار حیوانات را شروع کرده آیا شما اطلاعات بیشتری در این زمینه می‌توانید به ما بدهید؟

این‌که شما دارید می‌گویید دقیقآ درست است. متاسفانه ما هم هر روز خبرهایی از این دست را از دوستانی که در این مسئله دخیل هستند و نیز از دوست‌داران حیوانات و مراجعینی که به کلینیک می‌آیند می‌شنویم.

همچنین در طول روز تلفن‌های زیادی به ما می‌شود که می‌گویند ما در طول شب صدای شلیک گلوله می‌شنویم و وقتی از پنجره خانه‌مان به بیرون نگاه می‌کنیم افرادی را می‌بینیم که دنبال کشتار حیوانات در خیابان‌ها هستند.

تا آن‌جا که من اطلاع دارم و در دو مرکزی که مربوط به این قضیه در اروپا هست، حضور داشتم چنین اتفاقاتی در اروپا هم می‌افتد اما امحای حیوانات خیابانی یا به تعبیری حیوانات مزاحم در تمام دنیا شکل قضیه‌اش فرق می‌کند.

در آن‌جا شکل قضیه این‌طور است که هرجایی که حیوان خیابانی مزاحم شهروندان شود؛ شهرداری‌ها یا مراکز مربوطه وارد عمل می‌شوند حیوان را زنده‌گیری می‌کنند آن‌را به مراکزی منتقل می‌کنند که بعضآ زیر نظر شهرداری‌ها هستند و در بسیاری موارد ارگان‌های مردمی یا «ان‌جی‌او»ها، از این حیوانات نگه‌داری می‌کنند.

آن‌ها را واکسیناسیون و درمان ضدانگلی می‌کنند و همه این‌ها بر عهده و خرج دولت آن کشورها است. بعد از مدتی این حیوانات را به‌صورت رایگان به خانواده‌هایی که خواستار نگهداری از آن‌ها هستند واگذار می‌کنند.

اگر بعد از یک مدت مشخصی اگر کسی خواهان آن‌ها نباشد، آن‌ها را به‌صورت انسانی کشتار می‌کنند. یعنی این‌که داروی بیهوشی به آن‌ها تزریق می‌کنند و به روش انسانی از بین می‌برند. نه این روشی که متاسفانه در کشور ما انجام می‌شود؛ با شلیک گلوله، آن‌هم در منظر عمومی!

این‌کار نه تنها لطمه‌ی روانی به شهروندان ما می‌زند بلکه می‌تواند تبعات بهداشتی برای جامعه داشته باشد. ممکن است حیوانی که مورد اصابت گلوله قرار گرفته در وهله‌ی اول کشته نشود و این حیوان با زخم‌های عفونی، آلودگی را به جاهای دیگر انتقال دهد.

دکتر هومن، قبلا شب‌ها سگ‌هایی را در خیابان‌ها می‌دیدیم اما الآن سگی را در سطح شهر نمی‌بینیم. احتمال این‌که تمام این‌ها را از بین برده باشند هست، اما حالا دارند به کوه‌ها می‌روند و سگ‌ها را می‌کشند!

به نکته‌ی خوبی اشاره کردید. اگر به تاریخ صد ساله‌ی تهران نگاه کنیم می‌بینیم شاید نزدیک به ۹۰ در صد بافت شهری تهران، چیزی که الآن بنا نهاده شده، محیط زیست حیواناتی بوده که قبلآ این‌جا زندگی می‌کردند و این‌ها مجبور شدند که کوچ کنند و به حاشیه‌ی شهر بروند.

همین اتفاقی که الآن افتاده و در شمالی‌ترین نقطه‌ی تهران که مردم برای کوه‌نوردی می‌روند، آن‌جا می‌روند و این حیوانات را از بین می‌برند واقعآ جای سوال است! من نمی‌دانم از چه منبعی، از چه مسئولی این‌را پرسید!

فرخ‌زادها به روایت پوران/ قسمت سوم

«آغاز فصل سرد»


این‌روزها خانم پوران فرخ‌زاد در غم از دست دادن خواهرش «گلوریا» به سوگ نشسته است. باز هم فراقی دیگر و داغی دیگر بر دل این خواهر رنج کشیده.

ضمن عرض تسلیت به خانم فرخ‌زاد، توجه شما را به سومین بخش از برنامه‌ی «فرخ‌زادها به روایت پوران» که در فروردین ماه امسال ضبط شده است، جلب می‌کنم.

Download it Here!

پس از سپری شدن دوران خوش کودکی، با ازدواج دوم پدر، زندگی خانوادگی فرخ‌زادها دستخوش اتفاقات ناگواری می‌شود. دعواهای خانوادگی و حمایت مادر از سوی فرزندان، پدر را به این فکر وامی‌دارد که بچه‌ها که حالا دیگر بزرگ شده‌اند را به نوعی از سر راه خود بردارد.

پسرها، «امیر» و «فریدون» را به اروپا می‌فرستد؛ دخترها «پوران» و «فروغ» را وادار به ازدواج در سن پایین می‌کند؛ آن‌هم با خواستگارانی که خود صلاح می‌دیده اما دخترها به چنین ازدواجی تن نمی‌دهند و هر یک برای فرار از موقعیت سختی که در پیش رو دارند، حاضر به ازدواج می‌شوند. آن‌هم با مردانی که خود انتخاب کرده‌اند و پدر و مادر با این وصلت‌ها مخالف‌اند . اما دیری نمی‌پاید که هر دو از انتخاب‌‌هایشان پشیمان می‌شوند.

باقی ماجرا را از زبان پوران بشنویم:

هفده ساله بودم که عقد شدم. شش ماه بعد، فروغ و پرویز در یک مهمانی خانوادگی با هم آشنا شدند. «پرویز شاپور» با ما نسبت فامیلی داشت. فروغ هم با ماجرای بسیار عقد شد. هر کدام، شش - هفت ماهی، عقدکرده، در خانه‌ی پدری بودیم و بعد رفتیم به خانه‌ی بخت! خیلی بخت بود! بختی که واقعاً سیاه بود برای هر دوتایمان.

فریدون و امیر اروپا بودند. من و فروغ در خانه‌هایمان بودیم. مامان تنها مانده بود با سه بچه‌ای که پشت هم به‌دنیا آمده بودند. برادر کوچکم «مهران» که خیلی هم زیبا بود، تمام عمرش غم خورد، تمام عمرش اصلاً عادی نبود. بابا ازش نفرت داشت؛ چون یک چیز زورکی بود.

مردها برای این‌که بخواهند ادای دوست داشتن را در بیاورند، آن تخمه از آغاز درش نفرت است و این بچه در واقع حرام شد و به ناروا آسم گرفت.

بعد از انقلاب همراه همسر آلمانی‌اش به ایران آمد. زن آلمانی‌اش گفت من در این محیط نمی‌مانم و از ایران رفت. بعد به‌خاطر فریدون پاسپورتش را گرفتند ؛به این دلیل که نام فامیل او فرخ‌زاد بود. بعد شروع کرد به کشیدن سیگار که برایش سم بود و کارهای دیگر هم میکرد.

بالأخره یک روز صبح سحر خبر دادند که شب توی رختخواب مرده. من همیشه فکر می‌کنم اصلاً درست کردن این بچه یک جنایت بود از طرف پدر و مادرم. خیلی دوستش داشتم؛ خیلی زیاد. دو سال پیش از مرگ فریدون رفت. رفت. تمام شد.

ازدواج من ازدواجی بود که ظاهرش خوب بود. چون جوانی که انتخاب کرده بودم اهل نوشتن و مجله بود و به‌هرحال محیطی که رفته بودم، محیط فرهنگی بود. اگرچه بعد از دو سال نامه‌نویسی، در اولین برخورد از نزدیک، تمام رویاهام نابود شد ولی چون دیگر اصلاً دلم نمی‌خواست به خانه‌ی مامان برگردم و همسرم مدیر یک مجله بود و من می‌توانستم کار کنم، چیزهای درونی‌ام، همه را خاموش میکردم و به کار کردن در محیط فرهنگی بسنده می‌کردم.

پوران فرخزاد، عکس از مینو صابری

«سیروس بهمن» مجله‌ی «آسیای جوان» را داشت و چون بلافاصله پی برد که من «قلم» دارم و می‌توانم بنویسم؛ یواش‌یواش تمام مسؤولیت‌ها به گردن من افتاد. من یک دختر هیجده - نوزده ساله، باید یک مجله را می‌گرداندم.

همسرم از خانواده‌ای اشرافی بود و خیلی دست و دلباز بود. مهربان بود و من را دوست داشت ولی دنیای او با دنیای من خیلی تفاوت داشت. من اصلاً دنیای ایستا ندارم. دنیای من دائم در حال تغییر است و او یک آدمی بود که می‌خواست زندگی‌اش بگذرد.

دختر اول من «افسانه» خیلی زود به‌دنیا آمد. بیست ساله بودم که مادر شدم. یک مدتی زندگی‌ام با به‌دنیا آمدن بچه و این حرف‌ها گذشت ولی بعد دیگر بکُش کار می‌کردم. زبان انگلیسی‌ام خیلی خوب بود اما باز هم معلم زبان به خانه‌ام می‌آمد. ترجمه می‌کردم. مجله‌را می‌گرداندم و به جرأت می‌توانم بگویم، با وجودی که دوره‌ی روزنامه‌نگاری آکادمیک را نگذرانده بودم، واقعاً دوره‌ی تجربی روزنامه‌نگاری را گذراندم. خیلی کار می‌کردم.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم مجله‌ی مزخرف بیخودی بود ولی به‌هرحال آغاز کار من این‌جور بود. این زندگی من بود. زندگی‌ام از نظر مالی خیلی خوب بود؛ نه این‌که مثل خانه‌ی پدری خیلی مرفه باشد اما خوب بود، می‌گذشت. بیشتر فرهنگی بود تا اقتصادی.

فروغ ازدواج کرد و به اهواز رفت و از همان آغاز در واقع ماجراهای اختلاف‌شان شروع شد. پرویز هم اهل قلم بود ولی مثل پدرم که اهل فرهنگ بود و ذهنیت دهاتی نسبت به زن داشت، پرویز هم ذهنیاتش نسبت به زن دهاتی بود. یک خانه می‌خواست؛ یک زن می‌خواست؛ غذا می‌خواست؛ همه کارهایی که از یک بَرده انتظار می‌رفت می‌خواست.

اوایل با شعر مخالفت نمی‌کرد ولی شعرهای فروغ هم شعرهای ساده‌ای نبود. رفته رفته «شعر»‌ یک دیواری شد بین پرویز و فروغ. پرویز اصلاً نمی‌توانست شعر فروغ را تحمل کند!

دعواهایشان شروع شد. فروغ چندین بار به تهران آمد اما او هم مثل من نمی‌توانست به خانه‌ی پدری برگردد، چون بابا اصلاً به این ازدواج‌ها رضایت نداده بود و گفته بود حق ندارید برگردید!

بنابراین هم برای من سخت بود و هم برای فروغ؛ کجا برگردیم؟ مامان دائم راه می‌رفت، می‌گفت: «دیدی! که من گفتم؟ دیدی! که من گفتم؟» همه‌اش تحقیر و اذیت؛ بنابراین ادامه می‌دادیم؛ هم فروغ ادامه می‌داد و هم من؛ ولی درد فروغ از من بیشتر بود.

یک چیزهایی هست که نمی‌شود گفت. من پرویز را خیلی دوست داشتم؛ فامیل‌ام بود؛ آدم شوخ و شیطونی بود؛ برای معاشرت و نشست و برخاست خیلی خوب بود اما فرق هست بین یک آدم خوب، تا یک شوهر خوب یا یک زن خوب.

به‌هرحال او یک کاراکتر نداشت؛ مثل «دکتر جکیل و مستر هاید» بود؛ گاهی این شکلی بود و گاهی خشن می‌شد و کارهای دیگر می‌کرد و اذیت می‌کرد. من نمی‌خواهم فروغ را تبرئه کنم! اصلاً!

فروغ برای زایش پسرش آمده بود تهران. پرویز اصلاً پول هم نداشت. من حالا این‌را فهمیده‌ام؛ آن‌زمان نمی‌فهمیدم، در فروغ یک «عقده‌ی پدرجویی» بود. یعنی به دلیل خشونت ظاهری پدرم و این‌که هیچ مهربانی‌ای به ما دخترها نمی‌کرد و زن را موجود درجه دویی می‌دانست؛ شاید هم زائد - که در عین‌حال عاشق همان «زائد» هم بود و همیشه دنبال‌اش می‌رفت - این عقده در فروغ به‌وجود آمده بود.

این عقده در من خوشبختانه نبود ولی در فروغ چرا. حتی «گلستان» هم نقش پدر را برایش داشته. فروغ بی‌قرار این مسأله بود؛ به‌همین دلیل هم، آزمایش می‌کرده و پیدا نمی‌کرده.

حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم مامان در آن زمان خوب فهمیده بود که این (پرویز) مرد ایده‌آلی برای یک دختر جوان نمی‌تواند باشد. حتی پدر خوبی هم نبود؛ یعنی آن حالتی که فروغ دنبال‌اش رفته بود را نتوانست بیابد.

پرویز فروغ را دوست داشت و تا آخر عمرش طرف هیچ زن دیگری نرفت. فروغ در واقع شعر گفتن را اصلاً با پرویز شروع کرد. قبل از آن یک چیزهای بچه‌گانه‌ای گفته بود ولی با پرویز شروع کرد به شعر گفتن.

شاید به دلیل فشاری بود که به روحش می‌آمد. شاید دردی را که احساس می‌کرد، شاید این حقیقت را لمس کرده بود که این، آن‌ چیزی نیست که من میخواستم؛ آن‌همه برایش شور داشتم و دلم می‌تپید.

بالأخره جدا شدند؛ با مشکلات بسیار. فروغ بیمار شد؛ از حرف‌هایی که زده شد؛ از تهمت‌هایی که زده شد؛ از همه چیزهایی که گفته شد؛ فروغ بیماری روانی گرفت. نزدیک به سه ماه در بیمارستان روانی رضایی خوابید. گاه من بالای سرش بودم. همه‌اش جیغ می‌زد. یک آمپول‌های بزرگی بود می‌زدند؛ زیر برق می‌گذاشتند. خیلی حالش بد بود؛ خیلی!

وقتی هم به به خانه برگشت، دیگر فروغ، آن فروغ شاداب گذشته نبود. یک مدت خانه‌ی مامان بود. همیشه افسرده بود. فروغ دو شخصیتی بود؛ یک شخصیت بسیار شوخ و شیرینی داشت؛ یک شخصیت تلخ بسیار گزنده‌ای.

مثلاً خیلی دوست داشت در یک مهمانی به یک نفر بند کند و شروع کند آن چیزی را که می‌دید آشکار کند؛ معمولاً هم جنگ و دعوا می‌شد. توی خانه که این کار را می‌کرد دعوا نمی‌شد؛ ما می‌خندیدیم و می‌خندید، ولی بیرون دعوا می‌شد.

گاهی تو خودش بود. می‌رفت توی اطاق و بیرون نمی‌آمد. وقتی هم بیرون می‌آمد، معلوم بود گریه کرده. شاید روزها این‌جور بود، غذا نمی‌خورد.

وقتی فروغ بیمار شد، بچه‌اش (کامی) خانه‌ی ما بود. آمدند به بهانه‌ی این‌که بچه را ببریم و ببینیم، بردند و دیگر نیاوردند.

قانون هم که همیشه علیه مادر است. البته پدرم که بیماری فروغ را دیده بود با او مهربان شده بود می‌گفت اگر من بروم شکایت کنم می‌توانم کاری کنم که بچه را بگیرم.

فروغ همیشه می‌گفت نه! این‌جوری چه فایده دارد؟ من نمی‌خواهم به پرویز لطمه‌ای بخورد، نمی‌خواهم به بچه‌ام لطمه‌ای بخورد و دو سویه شود؛ بگذارید همان‌جا باشد.

که به‌نظر من اشتباه می‌کرد؛ چون اگر «کامی» در خانه‌ی مادرم بزرگ شده بود، عین «حسین» که الآن این‌همه شوخ و شاداب است، او هم هما»‌طور میشد.

این دختر این‌قدر غم خورد که مجبور شد وقتی رفت برای ساخت فیلم «این خانه سیاه است»، حسین را آورد.

شبی که حسین را آورد، اتفاقاً من خانه‌ی مامان بودم. از در که آمد یک پسر حدوداً چهارساله بود و خیلی هم شیک‌اش کرده بود. هرچند که کامی و حسین الآن اصلاً شبیه هم نیستند، اما در بچه‌گی خیلی به هم شباهت داشتند. من تا او را دیدم، گفتم فروغ این کامیه!؟ گفت «نه؛ این پسر تازه‌امه.»


به مناسبت در گذشت استاد فرامرز پایور

دلا خموشی چرا


استاد فرامرز پایور یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دانان عصر حاضر، بامداد روز چهارشنبه، هجدهم آذرماه در تهران در گذشت.

Download it Here!

استاد فرامرز پایور حدود یازده سال پیش دچار سکته مغزی شد و همین امر باعث شد در سال‌های آخر عمرش از فعالیت هنری دور بماند. او در طی دوران کار هنری‌اش کارنامه‌ی ارزشمندی در زمینه‌ی موسیقی، از خود به‌جای گذاشت.

استاد فرامرز پایور در ۲۱ بهمن ماه سال ۱۳۱۱ در تهران به‌دنیا آمد. پدرش «علی پایور» نقاش و استاد زبان فرانسه در دانشگاه تهران بود و پدر بزرگش، «مصورالدوله»، نقاش چیره‌دست دوره‌ی قاجار بود که با نواختن ویولون، سنتور و سه‌تار آشنایی داشت.

استاد پایور در سن ۱۷ سالگی آموزش موسیقی را نزد استاد بزرگ موسیقی ایران، «ابوالحسن صبا» آغاز کرد. وی هم‌چنین از محضر استادانی چون «عبدالله دوامی» و «نورعلی‌خان برومند» بهره برد.

فرامرز پایور با خوانندگان بسیاری؛ از جمله عبدالوهاب شهیدی، محمود خوانساری، خاطره پروانه، سیما بینا، شهرام ناظری و محمد رضا شجریان همکاری داشت.

استاد «حسن ناهید»، نوازنده‌ی برجسته‌ی نی در باره‌ی استاد فرامرز پایور به زمانه گفت:

استاد فرامرز پایور

استاد پایور در اداره‌ی هنرهای زیبای قدیم که بعد به وزارت فرهنگ و هنر تغییر کرد و حالا هم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نامیده می‌شود دو ارکستر داشتند.

اولی ارکستری ۱۰ نفره بود که از تمام دیپلمه‌های اول هنرستان؛ مثل استاد هوشنگ ظریف، خانم پروین صالح، آقایان حسن منوچهری، فرهادپور و دیگران تشکیل شده بود.

این گروه با خواننده‌های مختلف؛ چه خواننده‌های وزارت فرهنگ و هنر و چه خواننده‌های رادیو کار می‌کرد.

یک ارکستر کوچک دیگر هم ایشان داشتند که از استادانی هم‌چون زنده‌یاد حسین تهرانی، اصغر بهاری، جلیل شهناز، خود استاد پایور و بنده تشکیل می‌شد.

این گروه کوچک شش نفره هم، با خواننده‌های مختلف، برنامه‌هایی در خارج و داخل کشور داشت و نیز به صورت کنسرت، در رادیو هم کار می‌کردند.

در مورد خصائل استاد پایور زبان من قاصر است که بخواهم در مورد ایشان حرف بزنم. باید بگویم که بعد از ۵۶ سال کار موسیقی و حدود ۴۵ سال کار با استاد پایور، بسیاری از نکات برجسته‌ی اخلاقی را از ایشان آموختم.

شاید بد نباشد که بگویم مهم‌ترین ویژگی استاد، وقت شناسی آن بزرگوار بود. ایشان دارای خصائل انسانی ویژه‌ای بودند.

استاد پایور در نظم و ترتیب درست مثل یک ساعت اتمی دقیق و منظم بودند. اگر موقع تمرین یک دقیقه زمان آنتراکت داشتیم، ایشان همان یک دقیقه را تخفیف نمی‌دادند. مثلآ اگر ساعت ده‌ونیم آنتراکت شروع می‌شد و ساعت ده و بیست و نه دقیقه بود می‌گفتند یک‌دور دیگر بزنیم تا بشود ده و نیم.

یکی دیگر از خصوصیات بارز استاد پایور این بود که ایشان یا برنامه قبول نمی‌کردند یا اگر قبول می‌کردند به بهترین نحو ممکن آن را اجرا می‌کردند. همه‌ی ما هم اخلاق استاد پایور را می‌شناختیم.

شاید بشود گفت ارکستر ما تنها ارکستری بود که طی مدتی طولانی، هیچ‌کدام از اعضاء خود را عوض نکرد.


میلاد کیایی، آهنگ‌ساز و نوازنده‌ی سنتور هم در باره‌ی استاد پایور می‌گوید:

باید گفت به مفهوم واقعی کلمه، بنیانگذار مکتب سنتور نوازی ایران استاد فرامرز پایور بود. از ویژگی‌های شخصیت ایشان داشتن دیسیپلین بود. بسیار زیاد!

به جرات می‌توانم بگویم من در تمام طول عمرم و پنجاه سالی که در کار موسیقی فعالیت داشته‌ام، کمتر موسیقی‌دانی را سراغ دیده‌ام که این‌طور دیسیپلین کاری داشته باشد و منظم بوده باشد.

یادم می‌آید هفت، هشت ساله بودم به همراه پدرم در یک محفل هنری شرکت داشتم. استاد ابولحسن صبا که افتخارش این بود که شاگردی چون فرامرز پایور را تربیت کرده است، عنوان می‌کرد که:

«فرامرز پایور هویتی بخشید در مکتب‌نوازی سنتور و او در آینده از افتخارات موسیقی ایران خواهد بود.»

در آن سال‌های دور این‌را خودم از استاد بزرگ موسیقی ایران استاد صبا شنیدم.

شاید یکی از دلایل این‌که استاد پایور دچار سکته‌ی مغزی شدند؛ پرکاری ایشان بود. تمام وقت‌‌شان یا صرف آموزش به شاگردان‌شان بود که خودشان تربیت کردند و تحویل اجتماع دادند یا تنظیم آهنگ‌های بسیار زیبا. البته به کار بازسازی آهنگ‌های جاوادنه‌ی موسیقی ملی و یا ساخت آهنگ هم می‌پرداختند.

ایشان کارهای زیادی کردند که اگر بخواهم نام ببرم باید صدها اثر را ذکر کنم. آثارشان یکی از یکی زیباتر، فنی‌تر و سرشار از تکنیک بود.

یکی از ویژگی‌های دیگر استاد پایور، تکنیک ایشان در سنتور بود. در واقع تا قبل از ایشان چنین تکنیکی را ما نداشتیم و این یک واقعیتی است. ایشان نقطه‌ی عطفی در سنتور نوازی ایران بودند.

تاریخ در مورد آثار زیبا و به یاد ماندنی این استاد بزرگ قضاوت خواهد کرد.

خانم «کریم‌زاده»، همسر زنده‌یاد فرامرز پایور به علت تالمات روحی قادر به گفت‌وگو با زمانه نبود، اما خواهر خانم ایشان، «نازی کریم‌زاده» چنین گفت:

چند سالی بود که استاد سکته مغزی کرده و بیمار بودند. حال‌شان تقریبا خوب بود، ولی حدود دوماه پیش که سرما خوردند و ویروس آنفولانزا وارد بدن‌شان شد؛ چون از نظر جسمی هم خیلی ضعیف شده بودند به بیمارستان شهید باهنر منتقل شدند و متاسفانه امروز صبح در بیمارستان فوت کردند.

مراسم تشییع ایشان هم، شنبه، ساعت نه صبح از بیمارستان باهنر به سمت قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرای تهران برگزار می‌شود.

روح استاد فرامرز پایور شاد و یادشان گرامی باد.

فرخ‌زادها به روایت پوران/ قسمت دوم

«پدر نظامی، مادر فرمانده»


هفته گذشته در اولین برنامه از سری برنامه​های «فرخ‌زادها به روایت پوران»، خانم پوران فرخ‌زاد از کودکی​شان گفت و این​که در کجا به دنیا آمده بودند و دوران کودکی و دبستان را چگونه گذراندند. در این برنامه به خاطره​هایی از دورانی که فرخ‌زادها کمی بزرگ‌تر شده‌اند، می‌پردازد و قوانینی که توسط مادرشان بر خانه حکم​فرما بوده و بچه​ها ناچار بودند به این قوانین تن دهند.

Download it Here!

مادر من بسیار منضبط بود. بسیار اعتقاد داشت به اخلاق؛ بدون این​که دینی باشد. اصلاً در خانواده​ی من دین به آن معنی به​هیچ​وجه حاکم نبود. نه مامان نماز می​خواند نه بابا. یک مادر بزرگ داشتیم که خیلی دوستش داشتم، یادش بخیر، او گاهی یک نمازهایی می​خواند و ما می​رفتیم وسط نماز غلغلک​اش می​دادیم و او می​خندید، بنابراین نماز نبود.

چون بابا به برادرهایم بیشتر توجه داشت فروغ همیشه دلش می​خواست به همه بفهماند که او هم از پسرها چیزی کم ندارد و کارهای عجیب و غریب می​کرد؛ از همان بچگی​اش. می​رفت شلوار برادرم را می​پوشید. با پسرهای محله جنگ می​کرد. گاهی به آن​ها ناسزا می​گقت.

ما خیلی تربیت‌شده بودیم؛ اگر یک کلام حرف بد از دهان​مان در می​آمد مادرم ما را می​کُشت​. فروغ کتک می​خورد و می​گفت خوب کردم! باز هم می​کنم! خیلی هم کپل و سفید بود و موهاش طلایی. در بچه​گی خیلی خوشگل بود. مثلاً یک جعبه شیرینی را زیر پاهایش له می​کرد؛ کتک​اش می​زدند؛ می​گفت خوب کردم، باز هم می​کنم و باز هم می​کرد.

فریدون هم خیلی شیطان بود ولی یک​جور دیگر شیطان بود. فریدون از بچه​گی آواز می خواند. من مهمانی می​دادم برای بچه​های محله. چون من سازندگی را دوست داشتم، ملحفه​ها را پاره می​کردم، شب​ها که مهمان می​آمد دکمه​ی کفش​ها را می​چیدم، سرخاب مادر بزرگ​ام را از صندوق می​دزدیدم و با آن​ها عروسک​های لِنگ​دراز می​ساختم.

ولی اهل بازی نبودم. بچه​ها را دعوت می​کردم بیایند بازی کنند. فریدون دوست داشت مهمان​دار باشد و مهمانی​را ترتیب بدهد. بچه​های محله را جمع می​کرد؛ بلیط می​فروخت، آواز می​خواند، نمایش می​داد. فروغ می​آمد همه خوراکی​ها را می​خورد. امیر می​آمد همه وسائل را به هم می​زد و خراب می​کرد.

مامان که از خانه بیرون می​رفت، من و فریدون مهمانی راه می​انداختیم. امیر به مامان خبر می​داد و مامان از راه می​رسید و دعوا می​کرد. چه روزگاری بود! کاش آدم می​توانست برگردد به آن معصومیت بچگی.

در واقع فریدون از ده​سالگی​اش پیدا بود که آوازه​خوان می​شود. پیدا بود که روزی در کار تئاتر یک کاری خواهد کرد. ولی من و فروغ پیدا نبود که در بزرگسالی چه خواهیم شد.

من از دوازده سالگی نوشتن را شروع کردم، فروغ هم یواشکی یک کارهایی می​کرد. گاهی می​آمد می​گفت بچه​ها یک شعر گفتم؛ شروع می​کرد یک «شر و ور»هایی می​خواند و بچه​ها شروع می​کردند به مسخره​بازی؛ فروغ هم ما را می​زد و می​گفت: خاک تو سر همه​تون!

فریدون که آواز می​خواند، فروغ می​گفت من هم بلدم بخوانم. نمی​توانست بخواند؛ به جای خواندن زوزه می​کشید. امیر دوتا سیلی به فروغ می​زد و می​گفت خفه​شو، تو اصلاً هیچی نیستی.

اولین داستانی که من نوشته بودم؛ داستان کوتاه بود. این​ها داستان​ام را دزدیده بودند، برده بودند که من​را مسخره کنند. من داشتم سکته می​کردم؛ چون آدم احساس حقارت می​کند. فروغ آمد به من گفت: «حالا تو مثلاً می​خوای نویسنده شی!؟ چلغوز!» و جلوی روی من داستان​ام را پاره کرد، ریخت زمین. من هم گریه می کردم.

این داستان بچه​گی​های ما بود، پیدا بود می​توانیم چیزی بشویم. مادرم خیلی دوست داشت بچه​هایش نمایش بدهند. دوست داشت به دیگران بگوید بهترین مادر دنیا است و بچه​هایش، بهترین بچه​های دنیا.

پوران فرخزاد، عکس از مینو صابری

وقتی مهمان به خانه​مان می​آمد یا ما به مهمانی می​رفتیم باید برای دیگران نمایش​هایی می​دادیم؛ البته به فرمان خودش؛ فرمانده بود. ما جرأت نداشتیم بی اجازه​ی او کوچکترین کاری کنیم.

غذا​مان طبق برنامه‌ای بود که به دیوار آشپزخانه زده بود: شنبه کوفته، یکشنبه باقالی​پلو، چهارشنبه آب​گوشت، پنج​شنبه حتماً ماست و خیار! چون مامان می​رفت حمام ما را هم می​برد بنابراین ما مجبور بودیم ماست و خیار بخوریم. اگر نمی​خوردیم می​گفت سنگ بخورید؛ اصلاً ناز نمی​کشید.

هفته​ای یک​بار برنامه گذاشته بود که بچه​ها را تنقیه کند. آن روز مخصوص، هیچ​یک از افراد فامیل از ترس​شان به خانه​ی ما نمی​آمدند. بابام که اصلاً از این کارها متنفر بود؛ می​گفت: «آخه خانم خجالت بکش! همه​را که تنقیه نمی​کنند!»

یک الیگاتور بزرگ داشت؛ یک خدمت​کار داشتیم که شکل گوریل بود؛ این باید الیگاتور را بالا نگاه می​داشت، یک خدمت​کار دیگر داشتیم که او بچه​ها را می​زد زمین. هرچه جیغ و داد می​زدیم که ما نمی​خواهیم! می​زد زمین و عمل انجام می​گرفت. داستانی بود!

مادرم به برون ما خیلی می​رسید ولی به درون ما اصلاً کار نداشت، اصلاً ما را نمی​فهمید. ما همه​مان ژن بابا را داریم که دوست داشت آزاد باشد، رها و مستقل باشد و به همین دلیل یک حالت فشار روی ما بود.

فروغ خیلی یاغی بود؛ کتک می​خورد. فریدون همین​جور کتک می​خورد. من نه؛ من تو خودم نگه می​داشتم و توی رویاها کارهایی را که می​خواستم می​کردم. امیر هم که کارش کتک زدن و کتک خوردن بود؛ کار دیگری نداشت و در واقع خیلی ما را اذیت می​کرد. در صورتی​که بعدها خیلی نازنین، خیلی دوست​داشتنی شده بود ولی در بچه​گی به‌خصوص من و فروغ را خیلی اذیت می​کرد. من موهای بلند و سیاهی داشتم. موهای من​را می​گرفت تو دستش و من را می​دواند باید باهاش می​دویدم وگرنه می​خوردم زمین.

من و فروغ شب​ها نقشه می​کشیدیم که او (امیر) را بکُشیم. یادم می​آید دوازده، سیزده ساله بودیم. یک​بار دفترچه خاطرات فروغ را دزدیده بود - گویا یک پسری تو محله​مان بود، فروغ خاطرات​اش را نوشته بود - امیر این دفترچه​را برداشته بود می​خواست به بابام نشان بدهد. شب​ها که امیر می​خوابید من و فروغ نوک​پا نوک​پا می رفتیم تو اطاق. تا می​خواستیم دفتر خاطرات فروغ را برداریم، بلند می​شد دنبال​مان می​کرد. ولی بالاخره من آن​را دزدیدم و یک کتک سیر هم خوردم. ت

تا موقعی بچه​گی ما خوب بود و خوش بودیم که بابام در واقع بلد بود ادای یک مرد وفادار را در بیاورد. در صورتی​که اصلاً وفادار نبود. مرد عشق​باره​ای بود؛ این​ها را بعدها فهمیدم.

بابام با عشق با مادرم ازدواج کرده بود. مامان یک دختر پانزده ساله بود؛ مدرسه​ی امریکایی​ها می​رفت تا کلاس نُه امریکایی هم خوانده بود.

مامان تعریف می​کرد بابام با اسب می​رفته در ِ مدرسه​شان؛ نامه​ی عاشقانه برایش می​نوشته و بالأخره او را گرفته بود ولی بعد از مدتی این ماشین جوجه​کشی دیگر آن حالت را در او تولید نمی​کرد. اصولاً طبیعت پدرم، طبیعت به​قراری نبود؛ طبیعت ناآرامی بود. طبیعت احساسی تند و شدیدی بود که احتیاج به هیجان داشت. وقتی که زنی دائم در حال زائیدن است که دیگر نمی‌تواند آن هیجان را به مرد بدهد.

بنابراین بابام شلوغ​کاری زیاد داشته؛ از آن می​گذریم. آخرین شلوغ​کاری​اش مقارن شد با واقعه​ی پیشه​وری در آذربایجان. بابام فرمانده هنگ ژاندارمری بود. به تبریز رفت؛ آن​جا یک واقعه​ی عاشقانه براش پیش آمد که اگر مادرم متانت به​خرج داده بود این ماجرای عاشقانه تمام می​شد ولی چون مادرم خیلی حالت عصبی نشان داد و پیش همه راز او را فاش کرد به ناچار بابام با او ازدواج کرد و به همین دلیل زندگی ما به​هم خورد. دیگر آن زندگی آرام قشنگ خوب ما مغشوش شد...


گفت‌وگو با ایرج مهدیان، خواننده‌ی قدیمی

«اولین اجراهای من به‌صورت زنده از تلویزیون بود»


یکی از خوانندگان مردمی که دوران پیش از انقلاب محبوبیت بسیاری داشت ایرج مهدیان بود. او علاوه بر هم‌کاری با رادیو و تلویزیون و اجرای برنامه در کاباره برای فیلم‌فارسی‌ها هم ترانه‌هایی اجرا کرد.

ترانه‌های گل‌مریم، فانوس، ای دل بنال، ای گل‌مینای من، با اجرای ایرج مهدیان از جمله‌ی کارهایی بود که جزو صفحات پرفروش آن‌روزها بود.

Download it Here!

ایرج مهدیان در سبزوار به دنیا آمده و دوران کودکی و نوجوانی‌اش را در مشهد سپری کرد و سپس به تهران آمد و بعد از اخذ دیپلم جذب تلویزیون «ثابت پاسال» شده.

ایرج مهدیان حدود بیست‌سال است که از ایران به آلمان مهاجرت کرده است. این گفت‌وگو، تلفنی انجام شده است.

شما فعالیت هنری‌تان را چگونه آغاز کردید؟

اولین‌بار برنامه‌های هنری‌ام را در تلویزیون ثابت پاسال شروع کردم. آن‌زمان برنامه‌ها به‌صورت زنده پخش می‌شد و من بیش از یک‌سال با این تلویزیون هم‌کاری داشتم. اگر هم‌نسلان خود من و یا کمی قدیمی‌تر خاطرشان باشد آن‌زمان سریالی از تلویزیون پخش می‌شد با نام «فراری». بعد از پخش این سریال نیم‌ساعت برنامه اجرا می‌کردیم تقریبا به سبک «گل‌ها»؛ ترانه می‌خواندم بعد آواز و دوباره ترانه.

ارکستر هم ارکستر آقای «حکیمی» بود، که دوست دارم از این طریق یادی از ایشان کنم، آقای «حقیقی» ویولون می‌زد. زنده‌یاد «بهنام» که دیگر بین ما نیست و آقایی بودند که سنتور می‌زدند که متاسفانه نام‌شان یادم نیست.

آن دوره‌ای که من به‌ خاطر دارم و اوج شهرت شما بود معمولا خوانندگانی که سبک شما می‌خواندند و در بین تمام اقشار مردم علاقمندان زیادی هم داشتند خیلی کم در رادیو و تلویزیون حضور داشتند، دلیل‌اش چه بود؟

به‌خاطر این‌که آهنگ‌های‌شان عربی بود. آهنگ‌های عربی معمولا از رادیو و تلویزیون پخش نمی‌شد. باید آهنگ‌ها مشخصا ریتم ایرانی می‌داشتند. بعدها هم که برنامه‌های پاپ رادیو و شوهای تلویزیونی شروع شد که تقریبا سبک جدیدی روی کار آمد که جوانان بیش‌تر گرایش داشتند؛ ما هم رفتیم سراغ چنین ترانه‌هایی مثل ترانه‌ی «گلمریم» و این سبک ترانه‌ها.

ایرج مهدیان حدود بیست‌سال است که از ایران به آلمان مهاجرت کرده است.

اشاره فرمودید به ترانه‌ی گل‌مریم؛ گویا این ترانه را شما اول اجرا کردید بعد زنده‌یاد «گیتی»؛ این ترانه را چه‌کسی ساخته بود؟

بله. شعر و آهنگ این ترانه از زنده‌یاد «کریم فکور» هست. من این ترانه را برای رادیو خواندم و بعد زنده‌یاد گیتی، خوب شد یادی از ایشان کردیم، جایشان خالی است. حدود یکی-دو ماه بود این آهنگ به بازار آمده بود خانم گیتی شوق داشتند این ترانه را بخوانند؛ آقای کریم فکور با من صحبت کردند من هم رضایت دادم ایشان این آهنگ را بخوانند.

پیش از انقلاب در کدام تیاترها و کاباره‌ها برنامه اجرا می‌کردید؟

من مدت کمی در کاباره بودم؛ در کاباره «مولنروژ» می‌خواندم. هم‌راه با زنده‌یاد «ویگن» پنج‌سال آن‌جا برنامه داشتیم.

ساعات کار این کاباره‌ها به چه‌صورت بود؟ شب‌ها از چه ساعتی برنامه‌ها آغاز می‌شد و تا چه ساعتی ادامه داشت؟

از ساعت هشت شب شروع می‌شد. مهمان‌ها که می‌آمدند خواننده‌ها به‌ترتیب برنامه اجرا می‌کردند و معمولا بیست‌دقیقه تا نیم‌ساعت برنامه داشتند. برنامه‌های من معمولا از ساعت یازده و نیم تا دوازده بود. زنده‌یاد ویگن فینال می‌خواند؛ یعنی آخرین برنامه مال زنده‌یاد ویگن بود.

شما برای فیلم‌فارسی هم ترانه‌های زیاد خوانده‌اید؛ پیش‌نهاد این ترانه‌هایی که قرار بود خوانده شود به شما می‌شد یا آهنگساز؟

اوصولا آهنگ‌ساز آهنگی را می‌ساخت و رجوع می‌کرد به کارگردان فیلم. کارگردان روی صدای خواننده بحث می‌کرد و پیش‌نهاد می‌داد که من بخوانم یا استاد «ایرج» بخواند و یا آقای عارف بخواند. من هفده آهنگ متن فیلم خواندم.

ترانه‌های گل‌مریم، فانوس، ای دل بنال، ای گل‌مینای من، با اجرای ایرج مهدیان از جمله‌ی کارهایی بود که جزو صفحات پرفروش آن‌روزها بود.

کلا چند صفحه و آلبوم بیرون داده‌اید؟

بیش از صد و ده آهنگ اجرا کردم که بیش از بیست‌تای آن مال تلویزیون است و صفحه و نوار نشد چون آن‌موقع به‌طور زنده پخش می‌شد و بعد به «آبادان» می‌رفت و پخش می‌شد دیگر دست‌رسی به نوار و صفحه نبود.

متاسفانه آهنگ‌هایی که من خیلی دوست دارم داشته باشم‌شان در دسترس‌ام نیست. این‌ها آهنگ‌هایی است که برای تلویزیون خواندم به صورت گل‌ها. ولی فکر می‌کنم در ایران استادِ خودم، استاد «حکیمی» این‌ها را دارند و می‌خواهم از ایشان تقاضا کنم به یک شکلی این آهنگ‌ها را بکشیم روی سی‌دی و عرضه کنیم. این‌ها یادآور خاطرات جوانی من است که در تلویزیون بودم.

شما فرمودید به‌صورت برنامه‌های گل‌ها اجرا می‌شد؛ آیا دقیقا مثل برنامه‌های گل‌ها نیم‌ساعته بود و گوینده‌ای داشتید که شعر دکلمه کند؟

نه. این‌که به گل‌ها تشبیه کردیم به‌دلیل سبکی است که مردم از گل‌ها در ذهن دارند. اول ترانه می‌خواندم بعد نوازنده‌ها تک‌نوازی می‌کردند سپس آواز می‌خواندم و در آخر دوباره همان ترانه را تکرار می‌کردم.

برخی از هنرمندان، از جمله خود شما، راحت به ایران سفر می‌کنید و مشکلی ندارید؛ فکر می‌کنید اگر بخواهید در ایران فعالیت هنری داشته باشید امکان‌پذیر است؟ به شما مجوز می‌دهند؟

تصمیمی نگرفتم، اقدامی هم نکردم، ولی فکر نمی‌کنم مشکلی وجود داشته باشد. به‌طور یقین می‌دانم که پرونده‌ام پاک ِپاک است.

به‌طور مثال آقای «امیر شاملو» در یکی از رستوران‌های تهران هر شب برنامه اجرا می‌کند که هم دل مردم را شاد می‌کند و هم خودشان به فعالیت‌شان ادامه می‌دهند. شما تصمیم ندارید در ایران فعالیت کنید؟

این را می‌گذارم به عهده‌ی زمان. که اگر توفیق‌اش را خدا بدهد؛ آرزوی من هست که برای عزیزان در ایران رودررو برنامه اجرا کنم. البته عزیزانی که در ایران ماندند توفیق بیش‌تری داشتند که بتوانند فعالیت کنند. شاید چون ما بیرون از ایران بودیم و سهل‌انگاری خود من هم شاید باشد.


حدود سیوهفت-هشت‌سال پیش، شما مهمان یکی از برنامه‌های صبح جمعه‌ی رادیو بودید؛ یک خاطره تعریف کردید که برای ما خیلی جالب بود؛ یادتان می‌آید آن خاطره را؟

بعد از سیو هفت-هشت‌سال به هر گوشه‌ی مغزم فشار بیاورم این خاطره را به یاد نمی‌آورم. اگر گوشه‌ای از آن را بگویید ممکن است یادم بیاید.

حکایت آن برنامه‌ی تلویزیونی که پخش شده بود و آن سنتور نوازتان؛ یادتان آمد؟

نه متاسفانه!

حالا من خاطره‌ای از خاطرات شما را می‌گویم! روزی در برنامه‌ی صبح جمعه مهمان بودید فکر می‌کنم زنده‌یاد «منوچهر نوذری» برنامه را اجرا می‌کردند. بعد از گفت‌وگو، از شما خواستند که خاطره‌ای از دوران کار هنری‌تان تعریف کنید. زمانی شما و نوازندگان‌تان برنامه‌ای اجرا کرده بودید که تلویزیون فیلم‌برداری می‌کرده که بعد آن را پخش کند ...

آن‌موقع برنامه‌ی ما مستقیم روی آنتن می‌رفت؛ ضبط نمی‌شد که دوباره پخش شود فقط اجرای زنده بود. فقط برای تلویزیونِ ثابت‌ پاسال در آبادان ضبط می‌شد و به آبادان فرستاده می‌شد.

حالا من خاطره‌تان را عینا برای‌تان تعریف می‌کنم. گفتید وقتی این فیلم پخش شد و من از تلویزیون آن را تماشا کردم احساس کردم یک صدای اضافه روی فیلم هست؛ ناراحت شدم و گفتم موضوع چی بوده؟ فیلم کهنه و قدیمی بوده؟ بعد متوجه شدم که آن صدای اضافه، صدای قار و قور شکم سنتورنوازمان بوده.

(با خنده) اتفاقا خوب شد یادم انداختید در طی دورانی که من در تلویزیون برنامه اجرا می‌کردم دو یا سه برنامه را ضبط کردند که دو آهنگ اجرا می‌کردیم؛ یکی زنده و دومی را ضبط می‌کردیم برای بار دوم. حالا یادم آمد آن‌روز که نشسته بودیم پای تلویزیون و گوش می‌کردیم دیدیم یک صدای اضافه می‌آید. ... عجب حافظه‌ای دارید شما خانم صابری!

می‌گویند آدم‌هایی که حافظه‌شان خیلی قوی است دچار آلزایمر می‌شوند!

شما بعد از سیو هفت-هشت سال این صحبت را به یاد دارید! روزهای سه‌شنبه برای ضبط به رادیو می‌رفتیم. خاطرات خیلی خوبی از آن‌جا دارم.

خب برای‌مان تعریف کنید!

واقعا خیلی خاطره‌های قشنگی داشتیم. سه‌شنبه‌ها به رادیو می‌رفتیم. اکثر هنرمندان نازنینی که خیلی‌هاشان الان بین ما نیستند بودند. آن‌جا آقایی بود که ظهرها برای ما ناهار تدارک می‌دید ولی بچه‌ها نمی‌ماندند و با هم می‌رفتیم رستوران «نایب» در بازار.

هر موقع یاد خاطره‌های آن‌روزها و خنده‌هایی که روی لب همه بود می‌افتم غم‌گین می‌شوم که دیگر آن‌ها نیستند و همه‌شان را باید بگوییم زنده‌یاد، زنده‌یاد. ... به هر حال خاطرات خیلی خوبی بود خاطرات آن‌روزها!

من یک خاطره از شما گفتم حالا خودتان هم برای‌مان خاطره‌ای تعریف کنید!

برای اولین‌بار رفته بودم برای شرکت نفت‌ِ جنوب برنامه اجرا کنم. آقایانی که دست‌اندکار بودند خواسته بودند کسی را به جای من ببرند که خودشان طالب بودند اما روی رای‌گیری‌ای که کرده بودند تمام کارمندان و کارگران عزیز شرکت نفت من را خواسته بودند و آن آقا اجبارا من را دعوت کرد.

ما رفتیم، بعد از استراحتی که کردیم یک آقایی آن‌جا بودند که مسوول برنامه‌های شرکت نفت آن‌جا بودند.
ایشان از آقای «سلیمپور» که با من ویولون می‌زد و الان ایشان امریکا هستند - که یادی هم شد از این عزیز - سوال کردند آقای ایرج مهدیان کجاست؟ سلیم‌پور نگاهی به من کرد و به او گفت کدام آقای ایرج مهدیان را می‌خواهید؟ گفت همان ایرج مهدیانی که ما دعوت کردیم.

سلیم‌پور گفت شما دعوت کردید و نمی‌شناسیدشان؟ گفت والله آن‌چیزی که من در تلویزیون دیده‌ام با این که این‌ها - کسانی که مخالف آمدن من بودند – می‌گویند تفاوت دارد! می خواهم ببینم واقعیت چیست؟ آخر به ما گفتند آقای ایرج مهدیان قدی دارد یک متر و روی صندلی می‌ایستد و برنامه اجرا می‌کند؛ موی سر هم ندارد.

من خنده‌ام گرفته بود که قدم یک متر بوده و می‌رفتم روی صندلی برنامه اجرا می‌کردم و مو هم روی سرم نبوده! حالا به خوب و بد این خاطره کار ندارم اما برخی به‌خاطر سواستفاده‌های‌شان چه حرکت‌هایی ازشان سر می‌زند!

«فرخ‌زادها به روایت پوران»

بخش نخست

همسایه‌های امامزاده گل زرد

زمانی نام پوران فرخ‌زاد برایم یاد آور فریدون بود و فروغ. اما از زمانی که با خودش و آثارش آشنا شدم پوران از سایه بیرون آمد و خودش برایم تبدیل شد به کسی که باید کشف‌اش می‌کردم و می‌شناختم‌اش.

Download it Here!

روزی که به قصد گفت و گو روبروی پوران نشستم تا از او درباره‌ی این خانواده‌ی افسانه‌ای بپرسم، قصه‌ها و روایت‌هایش آن‌قدر جذبه داشت که دلم نیامد فضا را با سوال‌هایی که او خود همه‌ی آن‌ها را می‌دانست بشکنم.

وقتی از کودکی‌شان می‌گفت کودکانه می‌خندید و گاه یاد این‌که دیگر، عزیزانش که خاطرات‌شان به هم گره خورده و حالا دیگر نیستند می‌افتاد، آه می‌کشید و با حسرت از گذشته می‌گفت.

قرار است در چند قسمت حرف‌های پوران فر‌خ‌زاد را بشنویم، که اولین آن مربوط به دوران کودکی‌شان است:


کودکی من، کودکی بسیار زیبایی بوده. پدرم رئیس املاک بود در بخش «نور» که مرکزش چالوس بود و نوشهر.

من شاید از هشت، نه ماهگی به همراه خواهر و برادرهایم، یعنی؛ من، امیر، فروغ و فریدون آن‌جا زندگی کردیم. ما چهارتا در حدود پنج سال با هم فاصله سنی داریم، مادرم عین ماشین جوجه‌کشی همیشه آبستن بود ولی خب، زندگی خیلی خوب بود.

ما در نوشهر یک خانه‌ای داشتیم، نمی‌گویم خیلی مجلل ولی برای آن‌زمان خیلی بزرگ و مرفه بود.
این خانه که هنوز هم هست، درست روبروی قصر رضا شاه بود. یک طرفش دریا بود و یک طرفش جنگل.

از شمال تا جنوب، قسمت غربی این خانه‌ای که خیلی بزرگ بود و تا جنگل امتداد داشت یک خیابان بلند بود.

بهار که می‌شد سرتاسر خیابان پوشیده از گل‌های زرد می‌شد. همیشه هم آب در جوی آن روان بود و پر از مار و پونه، خیلی قشنگ بود.

انتهای این خیابان که از خانه‌ی ما خیلی فاصله داشت و نزدیک کوه بود یک حیاط بزرگ بود و یک امامزاده و یک قبرستان.

من اسم آن امامزاده را یادم نیست اما ما بچه‌ها به آن می‌گفتیم امامزاده گل ِ زرد.

ما سه تا، فریدون خیلی کوچک بود، کارمان این بود که از خانه فرار کنیم و آن خیابان را طی کنیم و خودمان را برسانیم به آن قبرستان که همیشه دهاتی‌ها با شلیته‌های رنگارنگ می‌آمدند آنجا.

درختان بزرگ آن‌جا بود که دخیل می‌بستند، الاغ بود قاطر بود، خیلی جالب بود گاهی مُرده می‌آوردند که ما نمی‌دانستیم مُرده و چال کردن یعنی چه، برای ما تماشایی بود.

آن‌جا یک درخت خیلی بزرگ بود که دهاتی‌ها می‌گفتند عمر این درخت هزار سال است، نمی‌دانم شاید هم اغراق می‌کردند. ریشه‌های این درخت بیرون از خاک بود. توی درخت یک شکاف بزرگ بود که یک نفر می‌نشست داخل درخت و چای می‌فروخت.

بچه دهاتی‌ها یا دیگران گاهی می‌آمدند روی این ریشه‌ها کارهای زشت می‌کردند، آشغال و ته مانده‌ی غذا می‌ریختند. من در همان بچگی دلم برای درخت می‌سوخت و همه‌اش فکر می‌کردم این‌ها چطور به خودشان اجازه می‌دهند میخ به درخت بکوبند، این مرد چطور به خودش اجازه می‌دهد به این درخت توهین کند یا داخل این درخت بنشیند، یا بچه‌هایی که روی ریشه‌ها می‌دویدند.

حالا که فکر می‌کنم می‌گویم وطن مثل آن درخت است، مثل آن ریشه‌های قوی است که ما باید از آن مواظبت کنیم، آب بدهیم، بگذاریم آفتاب به آن بتابد، نگذاریم این ریشه‌ها بپوسد و خراب شود.

این ریشه‌ها همیشه در مغز من است. آن ریشه‌ها را می‌بینم مثل این‌که درخت گریه می‌کرد، ریشه‌ها داد می‌زدند فریاد می‌زدند ولی هیچ‌‌کس آن صداها را نمی‌شنید. درست مثل حالا، وطن ما دارد داد می‌زند، گریه می‌کند ولی چه کسی این صداها را می‌شنود؟

به هر حال زندگی ما آن‌جا خیلی مرفه و اشرافی بود، یعنی جوری بود که یک دیوار بین ما و بچه‌های کور و کچل دِه بود که ما دیوانه‌وار دوست داشتیم با آن‌ها آمیخته شویم ولی مادرم نمی‌گذاشت چون مادرم آدمی بود که دائم احساس بیماری می‌کرد و دوا می‌خورد و میکرب می‌شناخت و همیشه می‌ترسید ما مریض شویم.

به همین دلیل خودش همیشه بیمار بود و سعی می‌کرد به ما هم بیخودی مرتب دوا بدهد و آمپول بزند در صورتی‌که ما بچه‌های شاد ِ سالمی بودیم، دلمان می‌خواست برویم توی دِه با بچه‌ها بازی کنیم. طفلکی‌ها همه‌شان دماغ‌شان پایین بود، کچل بودند چشم‌های تراخمی داشتند اما ما عاشق آن‌ها بودیم.

بندر نوشهر، بندر بزرگی بود و پر بود از هلندی و آلمانی و روسی. ما یک پزشک روسی داشتیم که از بادکوبه آمده بود، به خانه‌مان می‌آمد.

پوران فرخزاد، عکس از مینو صابری

خارجی‌هایی که به این بندر می‌آمدند مجلات فرنگی می‌آوردند و چون پدرم رئیس املاک بود، خانه ما آمد و رفت داشتند و از این مجلات هم می‌آوردند.

وقتی مجلات را ورق می‌زدم دلم می‌خواست ببینم این عکس چیست؟ زیرش چی نوشته؟ به همین دلیل در پنج سالگی برای ما معلم سرخانه آوردند.

فروغ و فریدون و امیر آن شوق من‌را نداشتند. آن‌ها خیلی اهل شیطنت بودند، بچه بودند، من بچه نبودم شاید از اول پیر بودم، نمی‌دانم.

فروغ بسیار شیطون بود، فریدون کوچولو بود و تازه می‌خواست از بغل پایین بیاید و تاتی تاتی کند. امیر، دکتر فرخزاد را می‌گویم که حالا دیگر در این دنیا نیست، متفکر بود ولی یک مقدار خشن بود.

آن‌جا یک مدرسه‌ای بود که یک سال ما را به آن‌جا بردند اما بچه‌های آن‌جا به دلیل این‌که ما لباس‌های شیک می‌پوشیدیم نمی‌توانستند ما را تحویل بگیرند و با ما احساس بیگانگی می‌کردند در صورتی که خود من دلم می‌تپید بروم این‌ها را بغل کنم بگویم دوست‌تان دارم برای‌شان هدیه ببرم اما طرف ما نمی‌آمدند، می‌ترسیدند.

شاید روی تلقین‌های پدرانشان بوده که از پدرم می‌ترسیدند. به همین دلیل جلوی مدرسه رفتن ما گرفته شد و یک معلم برای‌مان توی خانه آوردند.

زندگی ما مثل زندگی، تاریخ تمدن را که می‌خوانی، دوک نشین‌های اروپا بود. خانه‌های بزرگ اشرافی و شب مهمان و موسیقی و بیا و برو ... زندگی ما این شکلی بود. خیلی مرفه بودیم و در واقع مثل شاهزاده‌ها بزرگ شدیم.

پدرم شب‌ها به رادیو گوش می‌داد. آن موقع یک رادیوهای بلندی بود که خش خش می‌کرد، رادیو آلمان بود، رادیو بی بی سی بود، برنامه‌ی گلچین از انگلستان خبر می‌دهد. من می‌دیدم شب‌ها پدرم می‌رود در اطاقی و در را می‌بندد و به این صداها گوش می‌دهد و نمی‌فهمیدم چرا.

بعدها ماجرا را فهمیدم که وضع ایران مغشوش است و این خوشبختی ما خوشبختی ِ مستعجلی است و ابدی و همیشگی نیست. پدرم ماجرا را زودتر فهمید.

در این میانه ماجراهای دیگری هم اتفاق افتاد. رضا شاه به آن‌جا می‌آمد و حتی یک‌بار برای خوردن ناهار به خانه‌ی ما آمد. من قشنگ یادم می‌آید یک شنل آبی بر تن داشت و چشمانش جوری می‌درخشید که نمی‌توانستی توی چشمهاش نگاه کنی.

حدود شش ماه به سال ۱۳۲۰ مانده بود که پدرم ما را به تهران آورد یک خانه اجاره کردیم. من شنیدم به مادرم می‌گفت وضع به هم می‌خورد. که شهریور ۱۳۲۰ شد و آن وقایع اتفاق افتاد.

در باغشاه دعوا بود و پدرم را گرفتند و زندان رفت و بعد آزاد شد و ما از آن خانه‌ی کوچکی که گرفته بودیم به خانه‌ی بزرگی رفتیم که یک سرش توی خیابان گمرک بود و یک سرش توی خیابان امیریه بود.

یادم می‌آید جنگ که شروع شد رادیو ایران دستوراتی می‌داد که اگر بمباران شد مردم چکار کنند. آن زمان من کلاس اول بودم و یادم هست نان نبود. پدرم از سربازخانه از نان‌های سیلو می‌آورد که داخل پر از سوسک بود. مادرم نمی‌خورد و چون پدرم تفرشی بود، اهل دِه از تفرش آرد می‌آوردند و مادرم داخل خانه خمیرش را آماده می‌کرد و می‌فرستادند نانوایی می‌پختند.

گرسنگی بود، شلوغی بود ولی درک نمی‌کردم، ما بچه‌ها نمی‌دانستیم جنگ چیست.

این زمان گذشت و دیگر حالا ما بچه‌ها به کودکستان و مدرسه رفته بودیم، دوتا کوچک‌ترها کودکستان ژاله، که هنوز هم هست و به صورت محل بازی بچه‌ها در آمده، و ما بزرگ‌ترها کلاس اول آن‌جا بودیم بعد من و امیر و فروغ به دبستان سروش رفتیم که پسر و دختر با هم در یک مدرسه بودند.

یادم هست یک پسر ارمنی کوچولو اما چاق پیش من می‌نشست، خیلی تنبل بود چون من مبصر بودم معلم می‌گفت لای انگشتان این پسر مداد بگذار و فشار بده، من وقتی رشوه می‌گرفتم مداد را فشار نمی‌دادم.

خلاصه در مدرسه سروش خاطرات خوبی داشتیم، هم من و هم فروغ از شاگردان محبوب بودیم.
فروغ خیلی شیطنت می‌کرد، من هیچ‌وقت شیطان به آن معنی نبودم بیشتر متفکر بودم و رویایی، دائم خیال‌بافی می‌کردم فروغ عمل می‌کرد، من فکر می‌کردم.

کلاس چهارم بودم که فریدون، حالا دیگر بچه مدرسه‌ای شده بود، با امیر به مدرسه رازی رفتند که الآن هم ساختمانش هست، ساختمان بسیار شیکی داشت، کنار کوچه‌ی مدرسه سروش بود که هنوز هم هست. دو سال پیش رفتم تماشایش کردم، چه حسرتی خوردم، چه روزگاری گذشته!

چون من از همان بچگی به زبان انگلیسی خیلی علاقه داشتم پدر برای‌مان معلم سر خانه گرفت.

پدرم بعد از شهریور هزار و سیصد و بیست به ژاندارمری رفت و به این ترتیب هر تابستان که او سفرهای مختلف ماموریت داشت ما را هم همراه خود می‌برد. ساری، سمنان، زنجان، جاهای مختلف، هر تابستان از این شهر به آن شهر اما خانه‌ی اصلی‌مان تهران بود.

وقتی زندگی شاملو را می‌خواندم دیدم چقدر زندگی بچگی ما و شاملو شبیه هم بوده چون پدر او هم افسر ارتش بوده.

به این ترتیب سال تحصیلی تهران بودیم و تابستان‌ها این شهر و آن شهر. مادرم هم که مثل ماشین جوجه‌کشی مشغول کار بود و هر سال یک بچه‌ای می‌آمد، دو، سه تایی این میانه از بین رفتند وگرنه شاید الآن پانزده‌تا بودیم، که دیگر نیستیم.

خانه‌ی شلوغی بود...

گفت‌وگو با فریدون نوین فرح‌بخش؛ بزرگ‌ترین کلکسیونر تمبر ایران

«آلبوم تمبر، تاریخ مصور هر کشور است»


چندی قبل، به مناسبت گرامی‌داشت «مسعود کیمیایی»، کارگردان سینما، تمبری منقوش به عکس وی در شیراز رونمایی شد که خود آقای کیمیایی هم در آن شرکت داشت.

Download it Here!

همین موضوع بهانه‌ای شد تا با «فریدون نوین فرح‌بخش نوین»، بزرگ‌ترین کلکسیونر تمبر ایران گفت‌وگویی داشته باشم.

فریدون نوین فرح‌بخش به‌واسطه‌ی داشتن مجموعه‌ی کاملی از تمبرهای ایران، در جشنواره‌های مختلف دنیا شرکت و مدال‌ها و جوایز ارزنده‌ی را از آن خود می‌کند. وی کاری کرده تا بارها نام «ایران» با افتخار در صدر اسامی دیگر کشورهای شرکت کننده در این جشنواره‌ها قرار گیرد.

فریدون نوین فرحبخش، متولد ۱۳۰۹، با وجود تحصیلات دانشگاهی در رشته‌ی زبان انگلیسی، به‌دنبال علاقه‌اش به تمبر، حرفه‌ی پدرش؛ مرحوم «حسین نوین فرح‌بخش» را دنبال کرد. او همچنان در موسسه‌اش در تهران به فعالیت در زمینه‌ی تمبر مشغول است.


فریدون فرحبخش می‌گوید قدیمی بودن تمبر به معنای گران‌بودن آن نیست (عکس از صدف فراهانی)

آقای فرحبخش، اخیرا تمبری در شیراز با تصویری از مسعود کیمیایی رونمایی شد؛ آیا این تمبر، تمبر رسمی کشور است؟

خیر. شرکت پست از چند سال قبل اعلام کرد افراد می‌توانند با پرداخت مبلغی و ارائه‌ی یک قطعه عکس از خودشان یا بستگان‌شان، یک برگ که شامل شانزده قطعه تمبر هست دریافت کنند.

این تمبر، تمبر شخصی نامیده می‌شود؛ یعنی این تمبر، تمبری نیست که شرکت پست، پشت باجه مصرف کند. این برگه‌را به متقاضی می‌دهند و متقاضی می‌تواند از این تمبر برای استفاده پستی روی پاکتی که برای دیگران می‌فرستد استفاده کند.

«فریدون فرح‌بخش»، بزرگ‌ترین کلکسیونر تمبر ایران؛ (عکس از صدف فراهانی)

این نوع تمبر از دو قطعه‌ی به‌هم چسبیده تشکیل شده که یک قطعه‌ عکس هست و یک قطعه هم لوگویی است که شرکت پست آماده کرده تا زمانی که متقاضی تقاضای تمبر شخصی می‌کند از بین آن لوگوها یک مدل را انتخاب کند. لوگوی انتخاب شده دارای قیمتی معادل ۶۵ تومان است؛ یعنی به مبلغ ارسال یک نامه برای شهرستان.

اشخاص زیادی از جمله خود من هم این نوع تمبر را درخواست کرده‌ایم، دیگران هم این کار را کرده‌اند؛ برای آقای کیمیایی هم همین‌گونه بود. در واقع این تمبر خصوصی است و هیچ ارتباطی با تمبری که در داخل کشور از طرف شرکت پست فروخته می‌شود ندارد.

بین تمبرهای رسمی کشور که تاکنون منتشر شده، آیا تمبرهایی داریم که تصاویری از هنرمندان عالم سینما روی آن نقش بسته باشد؟

بله. سال ۱۳۸۳، چهار قطعه تمبر به هم چسبیده منتشر شد که این تمبر دقیقا در ارتباط با «موزه‌ی سینما» بود.

تصاویری از مکان‌های فیلمبرداری از جمله یکی از تصاویر مربوط به بازیگران فیلم «گاو»، یعنی آقای «عزت‌الله انتظامی» در این تمبر وجود داشت. تمبری هم با صحنه‌ای از فیلم «خانه‌ی دوست کجاست» ساخته‌ی آقای «عباس کیارستمی» بود که تصویر منظره‌ای از لوکیشن آن فیلم است به همراه عکس پسربچه‌ای که در فیلم بازی کرده بود.

در مورد سینما فقط همین تمبرها چاپ شد؛ البته در رابطه با فستیوال فیلم، هم پیش از انقلاب و هم در دوره‌ی جمهوری اسلامی تمبر منتشر می‌شد.

کتاب راهنمای تمبرهای ایرانی نوشته فریدون نوین فرح‌بخش

شما سال‌ها پیش کتابی در باره‌ی تمبر منتشر کردید که مشخصات تمام تمبرهای رسمی کشور در این کتاب موجود است. گویا همه ساله هم هر تمبرجدیدی که در کشور منتشر می‌شود به چاپ جدید این کتاب اضافه می‌شود.

من در یک کلکسیون تمبر، یک سری تمبر در ابعاد بزرگ و کوچک دیدم که مربوط به خانواده سلطنتی و تاج‌گذاری و جشن‌های دوهزار و پانصد ساله بود؛ اما تصاویر این تمبرها را در کتاب شما ندیدم.

این تمبرها در ایران منتشر نشدند. برخی کشورهای کوچک خلیج فارس مثل عمان، فوجیره...، از همان سوژه‌ی «تاج‌گذاری» و «جشن‌های دوهزار و پانصد ساله» استفاده کردند و چنین تمبرهایی را منتشر کردند که بازار خوبی هم داشت و در ایران و خارج خوب فروش رفت.

تعدادی تمبر هم به‌طور رسمی به مناسبت سفر «شاه» به خارج از کشور در کشورهایی منتشر شد. کشورهایی مانند «اتیوپی»، «تونس»، «ایتالیا» و خیلی کشورهای دیگر؛ که متقابلآ زمانی‌که آن‌ها هم به ایران می‌آمدند باز به همان مناسبت تمبر چاپ می‌شد.

هستند افرادی که کلکسیونی از تمبر دارند اما زیاد به این کار وارد نیستند و گاه به این موضوع فکر می‌کنند که شاید تمبر گران‌قیمتی در مجموعه تمبرهاشان داشته باشند که شاید ‌بشود با فروش آن زندگی‌شان را از این رو به آن رو کنند. این‌جور افراد برای این‌که بفهمند تمبرهاشان قیمتی است یا نه باید چکار کنند؟

همان‌طور که شما هم اشاره کردید کتابی هر ساله از طریق موسسه‌ی ما چاپ می‌شود که حاویِ آخرین قیمت تمبرها است.

تمبری نیست که در پست فروخته و مصرف پستی شده باشد و در این کتاب نباشد. در این کتاب قیمت روز داده می‌شود. اگر این افراد به کتاب مراجعه کنند، می‌توانند قیمت اصلی را پیدا کنند که البته این قیمت‌ها، قیمت فروش مغازه‌ها است.

فریدون فرح‌بخش معتقد است که تمبر همیشه حاوی رویدادها، رخدادها و حوادث هر کشوری است؛ (عکس از صدف فراهانی)

اگر هم تشخیص آن برای‌شان مشکل باشد و یا کتاب نداشته باشند می‌توانند تشریف بیاورند مغازه و تمبر را به ما نشان دهند تا ما با کمال میل تمام مسائل را برای‌شان روشن کنیم.

گران‌ترین تمبر ایرانی چه تمبری است؟ و اصولا چه چیزی باعث می شود یک تمبر قیمیتی شود؟

گران‌ترین تمبر، تمبری است که به اصطلاح به آن «یک تومان برنز» می‌گویند که دارای نشان رسمی آن زمان کشور «شیر و خورشید» است.

مبلغ یک تومان برای استفاده پستی فقط برای استفاده‌ی بارنامه‌های پستی بود. آن زمان روی هر پاکت، تمبری با قیمت «پنج شاهی» مورد استفاده قرار می‌گرفت، (پنج شاهی معادل یک چهارم «قران» یا همان ریال است)؛ اگر آن پاکت پست سفارشی می‌شد، هزینه‌اش «ده شاهی» بود و یا حداکثر برای یک پاکت یک قران یا دو قران مصرف می‌شد.

به‌ندرت پیش می‌آمد که چهار- پنج قران استفاده شود، مثلآ برای پاکت‌هایی که بیمه و یا سنگین بود مبلغ این حدود بود.

از این تمبر یک تومانی، برای ارسال بسته به شهرستان‌ها که کرایه‌اش از حد معمول زیادتر می‌شد استفاده می‌کردند. این تمبر را برای این جور موارد چاپ کردند.

از این نوع تمبر یک تومانی، فقط پانصد قطعه چاپ شد که تقریبآ همه مصرف شد؛ شاید فقط شش ـ هفت قطعه‌ی مُهرنخورده‌ی این تمبر در دنیا موجود است و مشخص است که آن‌ها دست چه کسی است و شناسنامه‌اش هم معلوم است.

هرکسی که وارد باشد می‌داند که این چند قطعه تمبر در دست چه کسانی است. آخرین قیمتی که برای این تمبر پرداخت شد چند سال پیش از طرف یک آقای دکتری بود که ساکن آلمان هستند و در یک حراجی در سوئیس این تمبر را پنجاه‌هزار مارک خریداری کردند که هنوز هم در کلکسیون‌شان موجود است.

تمبر یک تومانی برنز، گرانترین تمبر ایرانی؛ از این نوع تمبر، فقط پانصد قطعه چاپ شد

این گران‌ترین تمبر ایران است. همین تمبر، مُهر خورده‌اش امروز پنج میلیون تومان قیمت دارد.

برخی فکر می‌کنند قدیمی بودن تمبر الزاما گران‌بودن تمبر را می‌رساند؛ این‌طور نیست. قدمت در تمبر به‌هیچ‌وجه شرط نیست. از همان تمبر شیروخورشیدی، انواع دیگرش هست که ۱۰ هزارتومان، ۵۰ هزارتومان، ۱۰۰ هزار تومان قیمت دارند؛ ولی تمبر «یک تومان برنز» چون کمیاب است و مُهر نخورده‌ی آن نیز بسیار کم است، قیمت‌اش بالا رفته و به این حد رسیده است.

از شما که بزرگ‌ترین مجموعه تمبرهای ایرانی را دارید می‌پرسم؛ چطور می‌شود که یک نفر به اصطلاح «تمبرباز» می‌شود؟

خداوند در وجود هر کسی یک عشقی گذاشته است؛ افراد از این عشق‌شان به صُوَر مختلف استفاده می‌کنند. یکی موسیقی کار می‌کند، یکی گل پرورش می‌دهد؛ عده‌ای هم برای خودشان سرگرمی ایجاد می‌کنند. سرگرمی سالم و تمیز که جمع‌آوری تمبر هم جزو همان‌ها است.

در ابتدا تمبر، برای اخذ کرایه پاکت‌های پستی که ارسال می‌شد آمد؛ هنوز هم همین‌طور است ولی در کنار آن، از بدو انتشار تمبر در دنیا، در ششم ماه می ۱۸۴۰ در انگلستان، عده‌ای به فکر افتادند که تمبرهای مختلف را جمع‌آوری کنند. لغت تمبر از زبان فرانسوی آمده و در ایران هم از این واژه استفاده می‌کنیم.

تمبر همیشه حاوی رویدادها، رخدادها و حوادث هر کشوری است و هر موردی هم که پیش بیاید و لازم باشد به‌روی تمبر نقش می‌بندد و به‌دست افراد می‌رسد؛ الآن فرض کنید یک آلبوم تمبر گذشته را ورق بزنید، تمام حوادثی که در طول سال‌های گذشته اتفاق افتاده شما در یک آلبوم تمبر می‌بینید. اصلآ این تاریخ است.

در واقع می‌شود گفت آلبوم تمبر تاریخ مصور هر کشوری است. فرهنگ هر کشوری است. تمام خصوصیات بارز یک کشور و مردم آن به‌روی تمبر نقش بسته است.

این یک سرگرمی سالم و تمیز است که آموزنده هم است. نظم و ترتیب را یاد می‌دهد. کسی که تمبر جمع می‌کند باید با تمبر کار بکند؛ وقتی این‌طور شد، دیگر فکر و حواس‌اش متمرکز روی تمبر است و به مسائل دیگر فکر نمی‌کند.

کسانی که تمبر کار می‌کنند دارای عمر طولانی هستند، به‌جهت این‌که مسائل مختلف سراغ‌شان نمی‌آید که روی آن فکر کنند. فکرشان متمرکز روی مجموعه‌ی تمبرشان است که این چرا این‌جور شده و آن چرا آن‌طور شده؛ مخصوصا اگر تمبرهای قدیم باشد که هر یک برای خودشان یک کتاب است.

اگر کسی بخواهد روی تمبر کار کند می‌تواند استفاده‌های خیلی زیاد، خوب و مفیدی از آن ببرد.