گفت‌وگو با آقای دکتر خورشیدیان، و خانم پوران فرخزاد

هفت سین یا هفت شین در سفره سال نو

برای جشن نوروزی به‌پا شد

به هر باغی چراغانِ شکوفه

اکثر ما با دعای تحویل سال نو آشنا هستیم، «یا مقلب‌القلوب...» اما شاعره خوب ِ میهن‌مان خانم «هما ارژنگی» یک نیایش نوروزی سروده‌اند که یک نیایش کاملا فارسی است:

Download it Here!

الا ای اهورای با فرّ و جاه
به فرمان تو تابش هور و ماه

در این روز ِنو از مه ِفرودین
به آئین جمشید فرخنده دین

بگردان دل و دیده‌ام از گناه
بیاموزم از نو، دگرگونه راه

روان مرا از غم آزاد کن
به خوش‌باشی و خوش‌دلی شاد کن

خانم هما ارژنگی

ازآقای دکتر «اردشیر خورشیدیان» موبد موبدان زردشتیان ایران، در باره‌ی نوروز و هفت سین در آئین زردشتی سوال کردم که چنین گفتند:

در ایران باستان و حالا هم ما زردشتیان در یزد و کرمان در شب عید یعنی روزی که روز بعد از آن «عید» هست، معمولا ساعت سه یا چهار نصفه شب، نزدیکی‌های صبح بلند می‌شوند و «هفت سین» می‌چینند.

در هفت سین نماد هفت امشاسپندان یا هفت پایه‌ی عرفان ِ دین زردشتی و هفت پایه‌ی عرفان ایرانی گذاشته می‌شود.

کتاب مقدسی که می‌گذاریم که نماد «اهورامزدا» است.

دوم «شیر و تخم مرغ» است که نماد سپیدی است، نماد بهمن است، نماد منش ِنیک است.

سوم «آتش» است که نماد اردیبهشت یا نماد راستی است.

بعد «سکه» هست که نماد شهریور یا شهریارخویش و تسلط بر نفس است.

پنجم نماد سپندارمزد یا آرامش مقدس است که نماد فروتنی است که «زمین» هست و یا چیزهایی که از زمین می‌آید مثل میوه‌جات.

سپس نماد خرداد هست، نماد خِردورزی، نماد دانش اندوزی هست که نماد آن «آب» است که باید مثل آب همه‌جور دانشی را در خودش حل کند وهمیشه اندیشه‌ی پویا داشته باشد.

بعد از آن به امرداد می‌رسیم که بی‌مرگی و جاودانگی هست و نماد آن «گل و گیاه» هست که سر سفره هفت سین می‌گذاریم.

دکتر اردشیر خورشیدیان

پس بنابراین این «هفت سین» یا «هفت سینی» که هرگز هم «هفت شین» نبوده، بعضی‌ها به اشتباه می‌گویند هفت شین است. درست است که در ایران باستان و یا ما زردشتیان سر سفره هفت سین بالاخره شربت و شیرینی و حتی گاهی اوقات شراب هم بگذارند این‌ها تمام لغات عربی است، شربت و شراب عربی است بنابراین چنین تصوری نباید کرد و هفت شین نبوده و هفت تا سینی بوده.

از خانم پوران فرخزاد پرسیدم که چرا به نوروز می گویند «نوروز جمشیدی» و ایشان چنین توضیح دادند:

به نظر من و بنابر نوشته‌های آئینی باستانی ما و حتی دنیا، در دنیا حدود بیست‌هزار سال پیش یک فاجعه‌ای رخ داده در اقیانوس اطلس.

به نظر من این فاجعه که برابر بوده با فرو رفتن قاره اتلانتیک در آب، که قاره‌ی بزرگی بوده و در واقع حکم امریکای کنونی را در دوره‌ی پیش از این داشته، وقتی این قاره به علت زمین‌لرزه یا سقوط یکی از ماه‌ها (چون گویا زمین، دوتا ماه داشته) در داخل اقیانوس یک فاجعه رخ می‌دهد و این قاره به زیر آب می‌رود، آب‌های اقیانوس اطلس بالا می‌آید و تمام شهرهای اطراف مدیترانه، و مصر را می‌گیرد و بخش عظیمی از فلات ایران را هم به زیر آب می‌رود.

خانم پوران فرخزاد

من خوانده‌ام که: اهریمن در ماه فروردین، روز هرمز، در نیمروز ظهر هنگام، به مرز آسمان فرا آمد و آسمان آن‌گونه ترسید که بیش از گرگ لرزید. سپس اهریمن سوزان و تازان بر آسمان برآمد پس به‌سوی آب آمد (که زیر زمین قرار داشت) و سپس به میان زمین برآمد مانند مار از سوراخی بیرون آمد و همه زمین را گزند اندر ایستاد.

پس این کاملا نشان می‌دهد که در روز نخست فروردین، موقعی‌که خورشید وارد برج حَمَل می‌شده در جهان یک اتفاق عظیمی افتاده که آسیب و گزند بسیاری به‌خصوص به فلات ایران رسانده.

بعد، خب می‌خوانیم که ایرانیان در ایران‌زی جمع شدند از آن‌جا در واقع به راهنمایی «جمشید جم» روانه شدند به سوی خورشیدگاه، به سوی سرزمین‌هایی که خورشید با حرارت بیشتری در آن می تابید و سپس زندگی شروع شد، شهروندی شروع شد زیر نظارت و دیده‌بانی جمشید، به هر حال مردم از آن حالت اولیه بیرون آمدند و زندگی دوباره را آغاز کردند.

من فکر می‌کنم، شاید هم عده‌ای این را قبول نکنند، در نخستین روز که اسمش را «نوروز» گذاشتند، جمشید برتخت نشست که «بیرونی» در باره‌اش نوشته:

در چنین روزی «جمشید» سوار بر ماشین ِ آسمان‌پیمایی که در اختیار داشت راهی ِ سفری هوایی شد و از شهر خویش بر هوا تا دماوند و بابِل را تا به یک روز رفت و آن‌روز «هرمز روز» بود از فروردین ماه.

مردم از آن شگفتی که دیدند نوروز بگرفتند و پنج روز ِ دیگر را به دنبال آن عید نامیدند.

من فکر می‌کنم در چنین روزی به یادمان فاجعه‌ای که اتفاق افتاده، جمشید جم که یک مغ، یک دانشدار بزرگ بود دستور داد که این‌روز را به یادمان آن فاجعه جشن بگیرند و حالا که مردم شهرنشینی را دوباره آغاز کردند این روز را نوروز بنامند.

بعد روز ششم فروردین که بخصوص نزد زردشتیان بسیار عزیز است و می‌گویند روز تولد «زردشت» است در آن‌روز رسما حکومتش را اعلام کرد و در واقع تاریخ مدنی ایران در چنین روزی آغاز شد.

من این‌طور فکر می‌کنم اما به قول شاعر، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

«زردشتی نمی‌گوید سرخی تو از من، زردی من از تو»

ویژه چهارشنبه سوری

چهارشنبه‌سوری یکی از آئین‌های زیبای ایرانی است که ایرانیان در آخرین سه‌شنبه‌ی سال برگزار می‌کنند. این رسم زیبا و با شکوه هر چند که با گذشت زمان دستخوش تغییراتی شده که امروزه به یکی از پرحادثه‌ترین روزهای سال تبدیل شده، اما رسم دیرینه و ریشه‌ای آن فلسفه‌های معنوی بسیاری داشته است.

برای آشنایی بیشتر با رسم دیرینه چهارشنبه‌سوری ابتدا از بانو توران شهریاری، شاعر، سخنور و آگاه به فرهنگ ایرانی، سوالاتی پیرامون چهارشنبه‌سوری پرسیدم و سپس به سراغ دکتر محمدعلی دادخواه رفتم که اتفاقاً کتابی هم در‌باره‌ی مراسم نوروز نوشته‌اند و به سنت‌های کهن ایرانی به‌خوبی واقف ‌هستند.

Download it Here!

ابتدا از خانم توران شهریاری خواستم در‌باره‌ی چهارشنبه‌سوری در ایران باستان برایمان بگوید و این‌که آیا از ابتدا نام آن چهارشنبه‌سوری بوده؟ و چرا چهارشنبه؟

توجه داشته باشید که ایران قدیم سه‌شنبه‌ای نداشت که چهارشنبه‌سوری و سه‌شنبه داشته باشد. خلیفه‌ی عباسی، منصور دوانقی در سپیده‌دم سه‌شنبه‌ی آخر سال برای قضای حاجت بلند شد و چون سپیده هم بود از پشت ‌بام‌های اطراف نوری دید، شعله‌ی فروزان آتش، یک زمزمه‌ی بسیار روحانی به گوشش ‌خورد و از آن طرف هم بوی خیلی خوشی به مشامش ‌رسید.

در اطراف کاخ خلافت چند تن از زردشتیان ثروتمند خانه داشتند و بنا به رسم و سنتشان برای پیشواز از «فَروهَر» از درگذشتگان‌شان برای انجام این آئین به پشت بام رفته‌اند. این آئین در منصور دوانقی خیلی تأثیر می‌گذارد، یک جذبه‌ی خاص و پیوندی با خداوند در او ایجاد می‌کند.

بانو توران شهریاری، شاعر

دست‌هایش را به‌هم می‌زند، خادم او می‌آید به خادمش می‌گوید: من چه می‌بینم؟خوابم؟ بیدارم؟ این فروزه‌های آتش چیست؟ این صدای دل‌نواز چیست؟ این بوی خوش چیست؟

خادمش به او می‌گوید در این نزدیکی چند زردشتی ثروتمند هستند که بنا به سنت خودشان برای پیشواز فَروهَران و روح درگذشتگان‌شان، این پنج روز آخر سال از صبح اول به پشت ‌بام می‌روند و این کارها را انجام می‌دهند.

منصور که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود، همان ‌روز دستور می‌دهد تمام بزرگان، وزرا و صاحب‌منصبان در کاخ جمع شوند و آتش‌افروزی کنند و به شادی بپردازند. آغاز چهارشنبه‌سوری از این‌جا شروع شده است.

صبح سه‌شنبه و فردای‌ آن‌روز چهارشنبه بوده، «سور» هم که به معنی شادی و شادمانی است. یعنی شادمانی چهارشنبه، که عصر سه‌شنبه در کاخ منصور دوانقی ایجاد شده و بعد از آن‌ جانشینانش هم این‌کار را انجام داده‌اند.


فلسفه‌ی پریدن از روی آتش و خواندن «چهارشنبه‌سوری، سرخی ِتو از من، زردی ِمن از تو» چیست؟

در آئین زردشت چون آتش مقدس است، زردشتی هرگز نمی‌گوید زردی من از تو، سرخی تو از من. یعنی توانایی تو از من ناتوانی من از تو. پریدن از روی آتش هم خیلی معقول به‌ نظر نمی‌آید.

چرا که در سپیده‌دمی که زردشتی آتش افروخته بوده و در منصور دوانقی تأثیر گذاشته، آتش را افروخته که با دست‌های برافراشته رو به خدا، به پیشواز فروهران برود و به‌ خدا سپاس بیاورد و ستایش خدا را برای آفرینش‌های شش‌گانه، مخصوصاً آفرینش ششم که آفرینش انسان است، بکند.

بنابراین بعد از آن‌ هر چیزی به آن اضافه شد، ریشه‌ی ایرانی دارد ولی فرعیات و شاخ و برگ‌های زیادی به آن اضافه شده که تقریباً از آن اصالت، کم‌رنگش کرده است.

دکتر محمدعلی دادخواه

از دکتر محمدعلی دادخواه خواستم در مورد چهارشنبه‌سوری از زوایای مختلف صحبت کنند:

قبل از این‌که به سنت‌های زیبای چهارشنبه‌سوری بپردازیم باید به یک نکته توجه کنیم و آن این است که تمام آداب ایرانی یک ظاهر و یک باطن دارد‌، یک برون و یک درون، یک بار معنوی دارد که نهایتاً از این پوسته‌ی ظاهری عبور می‌کند و آن معنی را به ذهن متبادر می‌کند.

چهارشنبه‌سوری، بار معنوی بسیاری دارد، یعنی پس از خانه‌تکانی گِل، که عبارت است از پیراستن خانه، به خانه تکانی دل می‌پرداختند و به این علت از سه کپه‌ی آتش عبور می‌کردند تا در کپه‌ی آتش، با آتش پیمان ببندند که از این پس، فکر بد و اندیشه‌ی ناشایست در‌باره‌ی کسی نداشته باشند.

در کپه‌ی دوم عهد می‌کردند از این پس سخن بد به کسی نگویند، در کپه‌ی سوم عهد می‌کردند رفتارشان از این پس بد نباشد و همان «گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک» را با آتش پیمان می‌بستند که در سال نو بتوانند انسان‌های مفید، مهربان، عشق‌ورز و همدل باشند.

اگر این کار را می‌کردند یعنی پس از خانه‌تکانی گِل، به خانه‌تکانی دل می‌پرداختند حق داشتند که در کنار سفره هفت‌سین بنشینند.

در مورد یکی از مراسم چهارشنبه‌سوری که همان «قاشق‌زنی» بود و دارد به فراموشی سپرده می‌شود برای‌مان بگویید.

قاشق‌زنی سنت بسیار زیبایی بوده که در زمان‌های گذشته انجام می‌شده و امروز هم به خصوص در شهرهای سنتی مثل مشهد، اصفهان، تبریز، کرمانشاه هست. این سنت هنوز هم پابرجا است.

به این نحوه‌ است که دختران و پسران سعی می‌کنند به نحوی‌ که شناخته نشوند، به ‌صورت گروهی، دو نفری، سه ‌نفری در تاریکی به در خانه‌ها ب‌روند و قاشقی را به در خانه ب‌زنند و یک ظرف هم به همراه دارند.

صاحبخانه در را باز می‌کند این‌ها باز خودشان ‌را پنهان می‌کنند و آن ظرف‌ را به کسی که در را گشوده ارائه می‌دهند تا صاحب‌خانه، شیرینی، میوه یا پول در این ظرف بریزد. البته بسیاری از پسرها با پوشیدن چادر به در خانه‌ها می‌روند که شناخته نشوند.

اما برخی اوقات پسرهای جوان با پوشیدن چادر به در خانه‌های کسانی که دلبسته‌ی آن‌ها بودند می‌رفتند، در خانه‌های دختران دَم‌ بخت و نامزد خودشان ‌را به این نحو روشن می‌ساختند و بعد از این‌که آن‌ها می‌فهمیدند که موضوع چیست، اگر از آن‌ها خوش‌شان می‌آمده به آن‌ها آب می‌پاشیدند و اگر از آن‌ها خوش‌شان نمی‌آمده در را می‌بستند.

عکس: آرش عاشوری‌نیا /کسوف

عمو نوروز با حاجی ‌فیروز چه فرقی دارند؟

عمو نوروز به خانه می‌آید و با همه اهل خانه دوست است، حاجی ‌فیروز فقط در بیرون خانه است به همین علت در یک ترانه‌ی قدیمی می‌گوید:

در این روز، در این روز
در این روز دل‌افروز
که اسمش شده نوروز
بیا چراغ دل برافروز شاد و پیروز
چه شنگول توی کوچه ا‌ست حاجی ‌فیروز
چه سرمست توی خونه ا‌ست عمو نوروز
تو هم نپوش لباس دیروز
هم امروز بیا چراغ دل برافروز، شاد و پیروز

ما چون ایرانی هستیم فکر می‌کنیم مراسم و جشن‌هامان خاص است، یا واقعاً ویژ‌گی‌هایی نسبت به جشن و مراسم دیگر کشورها و ملل مختلف دارد؟

همه جشن‌های جهان اصولاً بر پایه‌ی باور یا قدرت است. یا یک زور آن‌ها را ترویج می‌کند یا یک باور. در صورتی که جشن‌های ایرانی به فطرت انسانی، به خلقتش و به طبیعتش است. دقیقاً جشن‌های حقوق بشری است.

به این علت شما خیلی اوقات جشن ‌را با نام فصل مورد ذکر قرار می‌دهید:

جشن فرخنده‌ی فروردین است
روز بازار گل و نسرین است

این جشن‌ها یکی از رازهای ماندگاری و پایداری آن‌ها در طی قرون، علی‌رغم حکومت‌هایی که با آن مخالف بودند، علی‌رغم حکومت‌هایی که آمدند و از آن‌ها باج و خراج گرفتند، علی‌رغم بعضی‌ها که گفتند این سنت‌ها حرام است، باز هم پایدار و سرفراز ایستاده‌ و نوروز، جشن جشن‌هاست، این است‌ که با طبیعت انسانی قرین و هم‌سان و هماهنگ است.

گفت و گو با ناهید دایی‌جواد، خواننده ترانه «غروب کوهستان»

«آهنگ غروب کوهستان را پازوکی نساخته بود»


ناهید دایی‌جواد، معروف به «ناهید اصفهانی» در بیست و هشتم اردیبهشت سال ۱۳۲۱ در محله «احمدآباد» اصفهان به دنیا آمد. از آن‌جایی که خانواده‌ی ناهید، هنردوست و هنرمند بودند بنا به شرایط خیلی زود فعالیت هنری‌اش را آغاز کرد.

فعالیت هنری او به‌ صورت حرفه‌ای، زمانی آغاز شد که در دانشکده با سیروس ساغری و جهانبخش پازوکی آشنا شد. ناهید از محضر اساتیدی چون تاج اصفهانی، حسن کسایی، حبیب‌الله بدیعی بهره برد و در کنار اساتیدی چون حسین قوامی فعالیت هنری داشت.

اوایل دهه چهل ترانه‌ی «غروب کوهستان» را اجرا کرد و با اجرای اولین ترانه، نام او بر سر زبان‌ها افتاد. برخی از ترانه‌هایی که با صدای زنده‌یاد پوران ماندگار شد، پیش‌تر توسط ناهید دایی جواد در اصفهان اجرا و ضبط شده بود.

اما زمانی که جهانبخش پازوکی، آهنگساز آن ترانه‌ها، از اصفهان به تهران نقل‌ مکان کرد اجرای آن‌ها را در رادیو و تلویزیون ملی ایران به بانو پوران سپرد تا امروزه همه این تصنیف‌ها و آوازها را با صدای پوران، و نه خواننده‌ی اصلی آن‌ها به‌خاطر بیاورند.

ناهید در سال‌های پس از انقلاب در چند کشور و همچنین در ایران به روی صحنه رفت و ترانه‌های قدیمی را اجرا کرد که با استقبال چشم‌گیری روبه‌رو شد. ناهید این روزها چون گذشته در اصفهان به تعلیم هنرجویان موسیقی مشغول است.

چند روز قبل ناهید سفری به تهران داشت و فرصتی پیش آمد تا با این بانوی هنرمند در خانه دخترش به گفت و گو بنشینم:

Download it Here!

لطفاً از فعالیت هنری‌تان از آغاز تا به شهرت رسیدن‌تان برای‌مان بگویید.

کارهای هنری‌ام را از اوان کودکی شروع کردم، پدرم علاقه‌مند به موسیقی بود و خودش نوازنده‌ی «ویلن» و شاگرد استاد «صبا» بود. پسرخاله‌ی مادرم، منوچهر سلطانی از آهنگسازان و نوازندگان خوب ویلن این مملکت و از شاگردان خوب استاد صبا بود.

منوچهر سلطانی همیشه خانه‌ی ما بود و صدای من را از کودکی می‌شنید. به حق می‌توانم بگویم که از عهده‌ی تقلید بسیاری از صداها برمی‌آمدم. آن ‌زمان رادیو مرتب آهنگ پخش می‌کرد، من عاشق صدای خانم دلکش و آواز منوچهر همایون‌پور و داریوش رفیعی با تحریرها و حالت‌ها و غلت‌های مخصوصی که داشتند، بودم.

دوره‌ی دبستان و دبیرستان من به‌ همین‌ صورت با علاقه‌ای که پدرم به موسیقی داشت سپری شد، مثلاً مهمان که داشت، به من می‌گفت ناهید، منوچهر ویلن می‌زند فلانی ضرب می‌گیرد تو هم بخوان.

تا این‌که وارد دانشکده شدم، مدیر دانشکده مرحوم دکتر عباس فاروقی بود که خیلی به موسیقی علاقه‌مند بود و ما را هم برای فعالیت موسیقی آن‌ زمان تشویق کرد. همکلاسی‌های من از جمله جهانبخش پازوکی، هوشمند عقیلی آدم‌های جالبی بودند.

آقای سیروس ساغری صدای من ‌را در یکی از کنسرت‌های دانشکده شنید. سیروس ساغری، سازنده‌ی آهنگ «غروب کوهستان» بود که نام این ترانه ابتدا «دره‌ی خاموش» بود که بعد مرحوم جواد بدیع‌زاده نام «غروب کوهستان» را روی این آهنگ گذاشت. آقای سیروس ساغری صدا را شنید و اظهار علاقه کرد که این آهنگ با صدای من ضبط شود.

ناهید دایی‌جواد، خواننده ترانه «غروب کوهستان» / عکس: مینو صابری

شعر این ترانه را چه کسی سروده بود؟

شعر این ترانه را آقای جهانبخش پازوکی سرود. البته آقای پازوکی همه‌جا می‌گوید آهنگ این ترانه را من ساخته‌ام در حالی‌ که آهنگ را آقای سیروس ساغری ساخته است.

آهنگ را در رادیوی اصفهان آن ‌زمان تمرین کردیم که یک خانه‌ی خیلی کوچک بود و دو اطاق را برای ضبط آکوستیک کرده بودند. آهنگ را تمرین و ضبط کردیم، اورتور عریض و طویلی داشت منتهی بیشترش را در رادیو حذف کردند.

این آهنگ ضبط شد اما اجازه‌ی پخش نداشت، فقط آزمایشی ضبط شده بود. باید برای این‌ کار خانواده اجازه می‌دادند. آن‌ موقع هم، دختر نمی‌توانست آواز بخواند، عقیده داشتند که دختر باید شوهر کند، آبرو دارد و از این‌حرف‌ها می‌زدند.

پدرم با اقوام، خویشاوندان و افراد خانواده جلسه‌ای گذاشتند تا ببیند نظرشان در مورد آواز خواندن من چیست، همه یک‌پارچه مخالف بودند ولی دایی من جواد دایی‌جواد که وکیل دادگستری بود و مرد بسیار روشنفکری بود، بلند شد صحبت کرد و همه را قانع کرد که «ناهید» دختر آزادی است و می‌تواند آواز بخواند و دلیلی هم ندارد که از این راه منحرف شود.

بنا به فرمایش شما «غروب کوهستان» در رادیو اصفهان ضبط شد، چطور شد که به تهران آمد و سر از برنامه‌ی «گلها» در آورد؟

قرار بود نوروز سال ۴۱ از هر استانی، یک نفر خواننده، یک نفر نوازنده و یک نفر هم که در مسابقات «بیست سوالی» و هوش و این‌ها شرکت می‌کرد، برای برنامه‌ی نوروزی در رادیو ایران شرکت کند.

قرار بود آقای «تاج» از اصفهان بروند، بعد که این آهنگ ضبط شد، رئیس رادیو به پدر من پیشنهاد کرد که ناهید را بفرستیم. تقریباً اواخر سال ۴۰ بود که برای ضبط این برنامه به رادیو ایران رفتیم و خُب، خیلی موفق بودیم، نمی دانم شما یادتان هست یا نه؟

یادم می‌آید بچه بودم که این ترانه از رادیو پخش می‌شد، خیلی‌ها می‌گفتند که شاعر، شعر این ترانه را تحت تأثیر زندگی دختری که در بیمارستان «سرخه حصار» مسلول هست، سروده است.

اصلاً این‌طور نبود، این سه‌ چیز، یعنی شعر، آهنگ و صدا با هم تلفیق شده بود و جور در آمده بود، خب می‌شود خیلی شایعات روی آن گذاشت. این آهنگ در برنامه‌ی «شما و رادیو» نوروز پخش شد و آقای جواد بدیع‌زاده اسم آن‌ را انتخاب کرد و به من می‌گفت: «دختر کوهستان».

آقای جواد معروفی آهنگ را شنیدند و با تصدیق آقای داوود پیرنیا، رئیس برنامه‌ی «گلها»، این آهنگ برای ارکستر گلها تنظیم شد و آقای معروفی یک اورتور (مقدمه) برایش ساختند. اورتوری که از رادیو پخش می‌شد ساخته‌ی آقای معروفی در «گلهای صحرایی شماره ۶۲» بود و با ارکستر گلها ضبط شد و آقای شهناز هم با «تار» سولوی این آهنگ را زدند.

چرا خوانندگان خانمی چون شما، خانم «رویا»، خانم «پروین» هیچ‌وقت روی صفحه‌ی تلویزیون ظاهر نشدید؟

«رویا» که اسم هنری ایشان بود، نام ایشان خانم رضوان زادهوش بود، اهل اصفهان هم بود، نمی‌دانم دلیل این‌که در تلویزیون ظاهر نشد چه بود، خانم پروین خیلی مسن‌‌تر از ما بودند، به زمان تلویزیون و این‌ها نرسید.

از من هم یکی دو نوار فیلم‌برداری کردند به این صورت که مناظر مختلف پشت سر من بود، دو تا از آهنگ‌های گلها را به این صورت از من فیلمبرداری کردند و پخش نشد. یعنی آن‌موقع این‌ها باب نبود.

ناهید دایی‌جواد

برخی از اساتید آن‌زمان روی شاگردهاشان تعصب‌هایی داشتند و کارهایی را برای او ممنوع می‌کردند مثلاً در رادیو نخوان یا در تلویزیون نخوان‌... می‌خواستم ببینم دلیل عدم حضور شما در تلویزیون، سخت‌گیری از جانب خانواده‌ها یا اساتید بود یا دلیل دیگری داشت؟

آخر کار رادیویی ،مسأله، فقط صدا است، مونوپل ِ صدا و ارائه‌ی صدای خوب بود. دیگر قیافه و شکل و هیکل و این‌ها اصلاً مطرح نبود، لزومی نداشت که فیلمی ضبط شود و پخش شود و آن‌موقع هم نبود، بگویم خوشبختانه یا بدبختانه الآن موقعیتی نیست که پخش شوند ولی ما هیچ‌وقت فیلمی به آن‌صورت نداشتیم.

شما همان زمان چند آلبوم بیرون دادید، یا چند کار گلها داشتید؟

حدود پانزده برنامه گلها دارم که یازده ‌تای آن «گلهای رنگارنگ» است، سه‌ تا «شاخه گل» و یک «گلهای صحرایی».

چرا اکثر مردم، خانم ناهید را با غروب کوهستان می‌شناسند؟ چطور شد که ترانه‌ی دیگری رو دست «غروب کوهستان» نزد؟

فکر می‌کنم یک مقدار به دلیل موسیقی‌های جدّی‌تر آن‌روزها بود، مثل سبک ترانه‌هایی که آقای «تاج» می‌خواندند، گل و گلشن و می و‌... این صحبت‌ها در «غروب کوهستان» بود‌، مثلاً جمله‌ی «خدایا گِله دارم» خیلی خودمانی‌تر بود و فکر می‌کنم با مردم بیشتر قاطی می‌شد، مردمی بود و مردم هم بیشتر با آن ارتباط برقرار می‌کردند و این باعث می‌شد بیشتر در دل مردم جای بگیرد و واقعاً تحولی ایجاد کرد.

اصولاً آهنگ‌هایی که من می‌خواندم آهنگ‌های مشکل و سنگینی بود، به خصوص آهنگ‌هایی که در «گلها» ضبط شده، احتیاج به تمرین و ممارست بیشتری داشت منتهی من وقت زیادی نداشتم، فکر می‌کنم اگر فرصت بیشتری برای تمرین داشتم بهتر از این‌ها اجرا می‌کردم.

فعالیت ارکستر گلها به همان استودیو محدود بود یا در مراسم هم برنامه اجرا می‌کردند؟

فکر می‌کنم اجرا می‌کردند چون سال ۴۶ بود که ارکستر گلها در هتل «هیلتون» کنسرتی گذاشت که آقای «معروفی» آن ‌را رهبری می‌کردند. اتفاقاً از من هم دعوت کردند.

خانم‌ها مرضیه، پوران، الهه و آقایان قوامی و گلپایگانی بودند و من هم از اصفهان با جهانبخش پازوکی آمدم. همه خوانندگان با ارکستر برنامه اجرا کردند اما من فقط با ویلن آقای پازوکی برنامه اجرا کردم، چهار، پنج ‌تا آهنگ خواندم.

از آن‌جایی که شما خیلی زود دست از فعالیت هنری به صورت حرفه‌ای کشیدید و از سویی شما معلم هستید، می‌خواهم بدانم شاگرد موسیقی تعلیم داده‌اید؟ چه کسانی را تعلیم داده‌اید؟

سال ۴۴ استخدام آموزش و پرورش شدم و بعد از سی سال کار، یعنی در سال ۷۴ بازنشسته شدم. پس از آن آموزشگاه‌های موسیقی از من برای تدریس ردیف‌های موسیقی دعوت کردند.

چون در اصفهان کار می‌کنم شاید شما خوانندگان را نمی‌بینید یا نمی‌شناسید، ولی از آن افرادی که با من کار کردند هستند عده‌ای که الآن دارند تدریس می‌کنند.

آن‌زمان که هم فعالیت هنری داشتید و هم معلم آموزش پرورش بودید، شاگردهاتان در مدرسه از شما می‌خواستند که گاهی بخوانید؟

بله، زمانی این‌ کار را می‌کردم، گاهی اوقات در جشن‌های مدرسه و یا ساعات تفریح برای‌شان می‌خواندم ولی انقلاب که شد، دیگر نخواندم.

ناهید دایی‌جواد، خواننده ترانه «غروب کوهستان» / عکس: مینو صابری

خودتان کدام اثرتان را بیشتر دوست دارید؟

آهنگ دومی را «آه سینه‌سوز» که از آقای پازوکی اجرا کردم خیلی دوست داشتم. فکر می‌کنم این آهنگ خیلی جالب‌تر بود. موزیسین‌هایی هم که با آن‌ها آشنا بودم می‌گفتند کاش دومی‌ را، اول اجرا کرده بودی. از نظر موسیقی خیلی قوی‌تر است.

خب کارهای آقای پازوکی در اصفهان فوق‌العاده بود، تهران که آمدند یک مقدار ضعیف‌تر شدند، به آمریکا که رفتند خیلی ضعیف‌تر شدند، رودربایستی ندارد واقعاً.

یکی از این‌کارهایی که اصفهان کردند، در برنامه گلها اجرا شد. در مخالف سه‌گاه «ناله‌ی بی‌اثر» با شعر آقای «رهی معیری»، آهنگ فوق‌العاده‌ای است. آهنگ‌های دیگر «اشکم دونه دونه»، «آه سینه‌سوز»، «دستی نگیرد دست من» یا «ساقیا در را گشا» که به اسم «همراز» بود. آقای پازوکی سه‌ تا از این آهنگ‌ها را بعد از این‌که من اجرا کردم به خانم «پوران» دادند.

خانم ناهید، دوست دارم از دوره‌ی کار هنری‌تان، خاطره‌‌ای که در ذهن شما حک شده برای‌مان تعریف کنید.

روزی در استودیوی گلها ضبط داشتیم، آن‌ موقع هم دختر دنیا و دختر شایسته و این‌ها انتخاب می‌کردند. یادم هست که دختر دنیا، یک دختر ژاپنی فوق‌العاده زیبا و خانمی بود که با پدرش آمده بود ایرانگردی.

دختر شایسته ایران، خانم میترا نیکان‌پور به همراه دختر دنیا آمده بودند رادیو را ببینند، به استودیوی گلها آمدند اتفاقاً من هم ضبط داشتم.

این‌ها بعد از تماشا شروع کردند از همدیگر و از استودیو عکس انداختن. آقای «پیرنیا» به من گفتند تو هم برو همراه این‌ها عکس بیانداز، تو هم کم از این‌ها نیستی، تو هم دختر زاینده‌رودی.

دوست داشتید چه سوالی از شما می‌پرسیدم و نپرسیدم یا این‌که به چه موضوعی می‌پرداختیم و نپرداختیم؟

دلم می‌خواهد که خانم‌ها بیشتر به موسیقی ایرانی توجه کنند چون متأسفانه ناآگاهند. مسایل بسیار ساده و راحتی از نظر یادگیری وجود دارد. مثلاً دستگاه‌های موسیقی ایران چندتا است، چندتا آواز داریم.

اگر خانم‌ها این‌ها را یاد بگیرند هیچی کمتر از آقایان ندارند. آقایان به این چیزها خیلی واقف‌اند ولی خانم‌ها کمتر، نمی‌دانم چرا؟ در هر حال خانم‌ها خیلی بی‌اطلاع‌اند.

دلم می‌خواهد اطلاعاتشان بیشتر باشد، به موسیقی ایران بیشتر توجه کنند و مثلاً وقتی در یک جمع به خانمی می‌گویند بخوان، فوراً شروع نکند و یک آهنگ از مثلاً خواننده‌ی ایکس را که الآن هستند بخواند، به موسیقی بیشتر توجه کنند.


گفت و گو با حسن ناهید، نوازنده و مدرس نی

«اولین کسی که در تلویزیون، نی نواخت من بودم‌»


استاد «حسن ناهید» یکی از نوازندگان برجسته‌ی «نی» در ایران است که نی‌نوازی را در شرایطی بسیار سخت آموخت. پدرش فردی نظامی و مذهبی بود که به‌شدت مخالف موسیقی بود.

از طرفی حسن ناهید به هیچ استاد نی‌ای دسترسی نداشت اما آن‌قدر مصمم در این راه کوشش کرد تا توانست علاوه بر آموختن، شیوه‌ی نویی را در نی‌نوازی ابداع کند.

شیوه انگشت‌گذاری در نی‌نوازی که او ابداع کرد باعث شد که قابلیت‌های نی بیش از پیش جلوه‌گری کند و این شیوه علاوه بر آسان‌تر کردن آموزش «نی» کمک کرد که نوازنده‌ی نی بتواند در ارکسترها، با دیگر سازها هم‌نوازی یا تک‌نوازی کند.

حسن ناهید که سال‌ها در ارکسترهای بزرگ رادیو و کنسرت‌های داخل و خارج از ایران هنرنمایی می‌کرد اکنون به دلیل مشکلات جسمی و دستور پزشک نی نمی‌نوازد اما در دانشگاه و کلاس‌های آموزش موسیقی به تدریس هنرجویان مشغول است.

برایم جالب بود که استاد حسن ناهید با اینترنت هم میانه‌ی خوبی دارد و می‌گوید یکی از سرگرمی‌هایی که از آن لذت می‌برم این است که از طریق اینترنت به «رادیو گلها» گوش می‌کنم و پس از سال‌ها آثاری را می‌شنوم که خودم هم در آن‌ها ساز می‌زدم.

Download it Here!

از چه سنی به «نی» علاقه‌مند شدید و نی‌نوازی را از که آموختید؟

من در ۱۰ ‌سالگی بر اثر شنیدن صدای ساز استاد حسن کسایی، استاد بزرگ نی ایران از رادیو، مشتاق و عاشق این صدا شدم و علاقه‌مند شدم که دنبال آموختن نی‌نوازی بروم.

در آن ‌زمان رادیو کم بود و ما رادیو نداشتیم، فقط از طریق رادیوهایی که تازه در مغازه‌ها آمده بود و روشن می‌کردند گوش می‌کردم. در‌باره‌ی «نی» تحقیق کردم، دیدم نی‌هایی که در شهرهای دیگر ایران (غیر از اصفهان) هست، نی‌های چوپانی است.

در آن ‌زمان به‌ جز استاد حسن کسایی، هیچ نوازنده‌ی نی دیگری نبود، یکی هم مرحوم حسین یاوری بود که اواخر عمرش بود و نمی‌توانست ساز بزند، من ایشان را هم زیارت کرده‌ بودم.

استاد کسایی در اصفهان و من در شیراز بودم. پس از تحقیق فهمیدم نی استاد کسایی، نی مخصوصی به نام «نی هفت بند» است که جز در اصفهان در هیچ‌یک از شهرهای ایران نیست و باید از اصفهان تهیه کرد.

یک نی تهیه کردم و با وجود این‌که آن فروشنده‌ی نی صدای نسبتاً بدی از آن نی درآورد، اما همان‌جا متوجه شدم که این نی را با دندان می‌زنند. با نگاه کردن به همان نی زدن فروشنده، تمرین را آغاز کردم.

کار تجربی و بدون استاد، کاری بسیار وقت‌گیر و مشکل است. با آن نی‌ که تهیه کرده بودم می‌زدم، گاهی وقت‌ها هم استاد کسایی در رادیو ساز می‌زدند و متوجه می‌شدم صدایش با نی من مطابقت دارد البته گاهی هم مطابقت نداشت. آن‌ زمان نمی‌دانستم که نی‌های مختلفی وجود دارد.

حسن ناهید، نوازنده و مدرس نی / عکس: مینو صابری

با توجه به این‌که نی‌نوازی را به‌صورت تجربی آموختید و نه نُت می‌دانستید و نه استادی داشتید چطور آن‌قدر زود و با سن کم به ارکسترهای بزرگی چون «ارکستر گلها» راه پیدا کردید؟

حدوداً ۱۷ ساله بودم که به تهران آمدم و خوشبختانه در تهران با انسانی بسیار پاکدل و نیک‌اندیش، مرحوم محمدمهدی کمالیان آشنا شدم که ایشان هم در نوازندگی «سه‌تار» استاد بودند و هم سه‌تار‌ساز قابل و ماهری بودند.

مرحوم کمالیان من را خدمت اساتید آن‌ زمان مثل مرحوم نورعلی‌خان برومند، مرحوم سعید هرمزی، مرحوم سلیمان امیرقاسمی، مرحوم بهاری و دیگر اساتید برد.

تا این‌که روزی مرحوم کمالی به من گفت نُت می‌دانی؟ گفتم نه. من را خدمت استاد دهلوی برد. استاد دهلوی در آن‌ زمان رئیس «هنرستان عالی موسیقی» و رهبر «ارکستر صبا‌» در شورای عالی موسیقی فرهنگ و هنر بودند.

هفته‌ای یک‌بار برای آموختن به خانه‌ی استاد دهلوی می‌رفتم ایشان یک دینار هم از من نمی‌گرفتند و به من تعلیم می‌دادند. بعد از دو ماه و نیم استاد دهلوی فرمودند فردا به هنرهای زیبا، تالار فارابی بیا.

زمانی که رفتم دیدم ارکستر ایرانی بسیار بزرگی است و اساتیدی چون استاد ظریف، استاد اسماعیلی و دیگران حضور داشتند. خیلی از سازهایی را که آن‌جا بود مثل «قیچک»‌، «قیچک‌آلتو»‌، «قیچک‌‌باس»‌، «قانون»‌، «رباب»‌... تا به ‌حال ندیده بودم. آن‌ها هم «نی» ندیده بودند، چون اولین کسی که در سال ۱۳۳۹ نی را به تلویزیون برد و در تلویزیون نواخت من بودم.

می‌گویند «نی» جاه‌طلب است، شما که عمری با «نی» سر و کار داشتید به‌نظر شما واقعاً جاه‌طلب است؟

فکر نمی‌کنم، نی از نظر ساختمان یکی از ساده‌ترین سازهای ایرانی است، یعنی همان قسمت ساقه‌ی بالایی درخت نی است و شش سوراخ دارد اما از نظر تکنیک نوازندگی و ایجاد صداهای مختلف مشکل‌ترین ساز است، هر صدایی را باید آدم خودش ایجاد کند.

شاید منظور این بوده که مثل دیگر سازها به ‌ساد‌گی در دسترس نیست، مثلاً اگر یک بچه روی سیم سه‌تار یا سنتور بزند صدایی از ساز درمی‌آید ولی در «نی» تا آن صدا دربیاید مدت‌ها طول می‌کشد و خیلی مواقع هست که آدم هر چه در آن فوت می‌کند صدایی از نی در نمی‌آید.

تازه آن اول ماجرا است، وقتی نوازنده صدای نی را در‌می‌آورد صداهایی توأم با پارازیت‌ و خش هست که باید طی هفت، هشت سال تلاش و زحمت آن صدا را به صدایی شیشه‌ای و صاف تبدیل کند که این برای همه هم مقدور نیست و به همین دلیل است که نوازندگان خوب نی بسیار کم هستند.

نظر شما در مورد آموزش نی، به روش سینه ‌به ‌سینه چیست؟

اعتقادی به این روش ندارم. می‌توانم مثال بزنم، شما غزلیات حافظ را غزل، غزل به من یاد بدهید اولاً که معلوم نیست مثلاً غزلی را که امروز می‌خوانید دفعه‌ی دیگر هم عین همان بخوانیدش، مخصوصاً در مورد موسیقی که خیلی مسأله‌ی مهمی است و آموزش باید دقیق باشد.

چرا نروم سواد یاد بگیرم که هم حافظ را بخوانم هم سعدی را هم نظامی را... موسیقی هم همین‌طور است. این مختص زمانی بود که در ایران «نُتی» نبود، کسی چیزی ننوشته بود، کتابی نبود.

امروزه صدها کتاب هست. یک نوازنده‌ی نی وقتی نُت و انتقال نظری را خوب یاد بگیرد، بلافاصله می‌تواند انتقال بدهد، یک پرده، دو پرده، بیشتر، کمتر... با وجود این‌همه کتاب‌های مختلف چرا سینه ‌به ‌سینه یاد بگیرد؟

مگر امکان دارد محتویات این‌همه کتاب را به روش سینه‌ به ‌سینه یاد بگیرد؟ و از چه کسی یاد بگیرد؟ فکر نمی‌کنم کسی باشد که همه این‌ها را یک‌جا بداند. بهترین راه این است که نُت و سواد موسیقی یاد بگیرد و هر کتابی دم دستش بود، چه درباره «تار» چه «ویولن» چه «نی» یاد بگیرد.

به من می‌گویند برای نی یک متُد بنویس، می‌گویم اول این‌که متُدنویسی کار ساده‌ای نیست و خیلی مشکل است، دوم این‌که من چرا این ‌کار را بکنم؟ هر چقدر هم زحمت بکشم یک کتاب نوشته‌ام که اطلاعات آن محدود است، ولی سعی می‌کنم نُت را به شاگردانم خوب یاد بدهم.

در تدریس خودم‌، سه کتاب ویولن مرحوم روح‌الله خالقی را که مال هنرستان است، سه کتاب ردیف مرحوم «ابوالحسن صبا» و یک کتاب مجموعه پیش‌درآمد استاد «پایور» هست که درس می‌دهم.

اگر شاگرد نی و یا هر ساز دیگری بتواند این کتاب را بزند فکر نمی‌کنم دیگر مشکل نُتی داشته باشد، و در پایان «ردیف موسیقی آوازی ایران» به روایت مرحوم «عبدالله دوامی» را که توسط استاد پایور گردآوری شده، درس می‌دهم.

این کتاب به روایت استاد دوامی است و ایشان خواندند، «راست کوک» است یعنی به جای صدای مرد است. شاگرد، این کتاب را (چه آوازهایش چه دستگاه‌هایش) می‌زند و بعد به‌طور نظری همان موقع انتقال می‌دهد و «چپ کوک» را می‌زند و در آخر کتاب ۱۸۶ آهنگ هست که باید هم راست کوک بزند و هم چپ کوک، که بسیار آهنگ‌های مشکلی است. فکر می‌کنم بعد از هشت، نه کتاب زدن، نوازنده، نوازنده‌ی قَدَری باشد و بتواند از پس نوازندگی «نی» بربیاید.

حسن ناهید، نوازنده و مدرس نی / عکس: مینو صابری

شما که با روش سینه به سینه مخالف هستید لابد با «موسیقی مقامی» هم مخالف هستید.

نه، چون متأسفانه هنوز از نظر نوشتاری برای آن موسیقی کاری انجام نشده و کسانی‌که موسیقی مقامی را درس می‌دهند، نُت نمی‌دانند بنابراین به چه روشی یاد بدهند؟ روش سینه‌ به‌ سینه.

ولی می‌بینیم که مرحوم «صبا» در اولین دوره‌ای که مرحوم «علی‌نقی‌خان وزیری» در سال ۱۳۲۲، هنرستان موسیقی را تأسیس کردند شاگرد ایشان بودند و طی ۲۵ سال زندگی بسیار پربار و پربرکت هنری ِ ایشان، چقدر شاگرد بیرون آمد.

خیلی‌هاشان مثل مرحوم تجویدی، آقای رحمت‌الله بدیعی، آقای مهندس همایون خرم و دیگران جزو اساتید موسیقی شدند. اگر ایشان می‌خواستند سینه ‌به ‌سینه یاد بدهند آیا می‌توانستند این‌قدر شاگرد درس بدهند؟ نمی‌توانستند.

چند سال است‌ که به موسیقی مقامی ما ارزشی دادند و به آن توجهی می‌شود، پیش‌تر که از این خبرها نبود. مثلاً یادم هست در هیچ کدام از «جشن‌های هنر» که ۱۲ تا بود، یکی از این نوازندگان مقامی هم حضور نداشتند.

چرا بودند.

کی بود؟

استاد «بَبی» و استاد «آبچوری».

در چه سالی؟

در جشن هنر شیراز، استاد بَبی، «دایره» می‌زد و استاد آبچوری هم «قوشمه» می‌زد.

یکی دو تا بودند، مثلاً استاد یگانه و... نبودند، هیچ‌وقت ندیدم. علت اصلی همان ندانستن نُت است و اغلب این‌ها در روستاها و شهرهای کوچک زندگی می‌کنند.

برای دیگران هم سخت‌تر است که بخواهند از این‌ها استفاده کنند و هیچ روش دیگری برای یادگیری علاقه‌مندان موسیقی مقامی، جز روش سینه‌ به‌ سینه نیست.

چرا در ارکسترها فقط یک نوازنده‌ی «نی» حضور دارد؟

دلیلش این‌ است‌که اگر مثلاً دو «تار» داشته باشیم، این دو «تار» می‌توانند آن سیم‌های (مثلاً اول، دوم‌شان) را عین هم کوک کنند ولی در نی، شیوه‌ی دمیدن هر شخص با شخص دیگر تفاوت دارد.

دو نوازنده‌ی نی نیستند که بتوانند دقیق دقیق یک صدا را از نی در‌بیاورند. حتی یک تفاوت کوچک هم که باشد فالش می‌شود، این‌ است که از خیر آن می‌گذرند. از قدیم هم همین‌طور بوده و از یک نی استفاده می‌کردند.

حالا همان‌ را می‌توانند به وسیله‌ی دستگاه، همه‌جور تغییر بدهند. همان نوازنده یک ‌بار بَم بزند و یک بار، زیر، یا با هم میکس شود. علتش این است ‌که دو نفر نمی‌توانند صدای عین هم از نی در بیاورند، این است که فقط از یک نی استفاده می‌شود.


گفت و گو با وفا (عباس وفایی)، خواننده قدیمی موسیقی پاپ

«جهانبخش پازوکی گفت، تو وفا باش»


روزی که قرار بود برای انجام گفت و گو با «وفا» به منزلش بروم مقارن بود با «ولنتاین». یادم آمد آن‌ سال‌هایی که ما جوان بودیم «وفا» ترانه‌ی «زنگ مدرسه» را خواند:

حالا که از صدا افتاده زنگ مدرسه‌هامون
حالا که فصل تابستون، نشونده غم به دل‌هامون
بهار ِمن، خداحافظ، خداحافظ تا پاییز

شعر و آهنگ این ترانه از «جهانبخش پازوکی» بود. این ترانه خیلی زود ورد زبان جوان‌های آن‌ دوران شد، دورانی‌که رابطه‌ی عاشق و معشوق در نگاه‌های بین راه مدرسه خلاصه می‌شد.

در این گرمای تابستون
دلم غرق زمستونه
امید من به پاییزه
که دیدار تو آسونه

وقتی با «وفا» به گفت و گو نشستم از او سراغ ترانه‌ی «زنگ مدرسه» را گرفتم، وفا گفت این ترانه‌ مانند بسیاری از کارهای دیگرم فقط در آرشیو رادیو ایران است.

به او گفتم خیلی دوست داشتم شنوندگان رادیو زمانه هم این ترانه را بشنوند. او صمیمی و بی‌تکلف پشت پیانو نشست و خواند:

میام هر روز همونجایی
که می‌دیدم نگاهت ‌رو
دوصد نفرین به تابستون
که بر من بسته راهت رو

«وفا» در سال ۱۳۲۹ در تهران به‌ دنیا آمد، از آن‌جایی که خانواده‌اش اهل هنر بودند خیلی زود فعالیت هنری‌اش را آغاز کرد و خوش درخشید. وفا متأهل و دارای دو فرزند به نام‌های «شاهین» و «شیرین» است.

او در ایران زندگی می‌کند و در مراسم و جشن‌های خصوصی برنامه اجرا می‌کند. نوروز امسال قرار است در استانبول و آنتالیا کنسرت اجرا کند و پس از آن‌هم در «باکو» برنامه دارد.

Download it Here!

فعالیت هنری شما از چه زمانی آغاز شد؟

از هفت سالگی که به دبستان رفتم می‌خواندم. وقتی قرار بود در مدرسه جشنی برگزار شود مدیر مدرسه می‌آمد و می‌گفت بچه‌ها هفته آینده جشن داریم یکی می‌گفت من بلدم آکروبات بازی کنم، یکی می‌گفت من بلدم جوک بگویم دیگری می‌گفت من بلدم برقصم، داستان تعریف کنم‌... من می‌گفتم «آقا ما هم بلدیم بخونیم» و می‌رفتم روی سن تنها، بدون موزیک سه، چهار ترانه می‌خواندم.

بعد از دبستان که وارد دبیرستان شدم فعالیت من گسترده‌تر شد. در تهران، بین تمام دانش‌آموزان کشور افرادی انتخاب می‌شدند، هر کسی در هر رشته‌ هنری که کار می‌کرد، یکی ساز می‌زد یکی می‌خواند، این‌ها به تربیت بدنی معرفی می‌شدند و آن‌جا استعدادها را جمع می‌کردند و به «اردوی رامسر» می‌بردند.

در اردوی رامسر من به عنوان شاگرد نمونه و آواز انتخاب شدم، آقای محمد نوری، خواننده جزو هیأت داوری ما بودند. آن‌ سال من بین دانش‌آموزان تهران و ایران نفر اول شدم.

وفا (عباس وفایی)، خواننده موسیقی پاپ/ عکس از مینو صابری

چه زمانی به صورت حرفه‌ای کارتان را آغاز کردید؟

خوانندگی به صورت حرفه‌ای را زمانی شروع کردم که با جهانبخش پازوکی توسط زنده‌یاد بابک بیات آشنا شدم. بابک بیات من را به استودیو کاسپین برد، استودیو کاسپین آن‌موقع شرکتی بود که کاست می‌زد.

بابک بیات هم‌محلی ما بود. روزی به من گفت تو و «ستار» با من به استودیوی کاسپین بیایید و قراردادی ببندیم تا به شما آهنگ بدهیم و کارتان‌ را شروع کنید. ما رفتیم استودیو کاسپین و قرار شد جهانبخش پازوکی با من کار کند و بابک بیات با «ستار» و «ناصر».

در آن کمپانی کاست‌هامان را پر کردیم و من آهنگ «پدرا، مادرا» و «دنیا آی دنیا» را به عنوان اولین کارهایم در استودیو ضبط کردیم و کاستش به بازار آمد. آقای پازوکی اسم مستعار «وفا» را برای من انتخاب کرد.

آن ‌زمان برادرم، آقای «جمال وفایی» به رادیو راه پیدا کرده بود و معروف بود. روزی آقای شاهرخ نادری میکروفن رادیو سیار را به منزل ما آورد که با برادرم گفت و گو کند تا در برنامه صبح جمعه پخش شود.

شاهرخ نادری پرسید آقای وفایی برادرهای شما هم می‌خوانند؟ جمال گفت بله، هر سه برادر من (کمال، تقی، عباس) خواننده هستند. از ما سه برادر خواست ترانه بخوانیم، ما هر سه خواندیم و روی من تکیه کرد و گفت چه صدای خوبی دارد.

من گفتم اتفاقاً هفته گذشته من ترانه ضبط کرده‌ام پرسید آهنگساز کیست؟ گفتم جهانبخش پازوکی. با تعجب پرسید تو از جهانبخش پازوکی آهنگ خوانده‌ای!؟ گفتم بله، این‌هم نوار‌ش.

نوار را از من گرفت و در برنامه‌ی «صبح جمعه» ادیت کرد. آهنگ من ساعت ده صبح از رادیو پخش شد، غروب همان ‌روز مردم به برنامه‌ی ترانه‌های درخواستی زنگ زدند و آهنگ من را درخواست کردند، این اولین کار حرفه‌ای من بود که از رادیو پخش شد.

یک‌سری از کارهای من در رادیو ضبط می‌شد، خواننده‌ی رادیو هم بودم، یعنی نه تنها بیرون کار کنم، در رادیو هم با ارکسترهای مختلف رادیو، با ارکستر بزرگ رادیو، با ارکستر پاپ رادیو، با شما و رادیو خیلی کار ضبط می‌کردم.

وفا، خواننده موسیقی پاپ

مجموعاً چند ترانه خواندید؟

کارهایی که در رادیو ضبط کردم و کارهایی که بیرون با جهانبخش پازوکی کردم به هفتاد، هشتاد ترانه می‌رسد.

آن‌زمان که ما نوجوان بودیم و آقای «وفا» را شناختیم به عنوان چهره‌ای که گل کرد و محبوب شد، تصور ما این بود که آقای «جمال وفایی» شما را وارد عرصه موسیقی کرده‌ است.

«جمال» خیلی به من کمک کرد. ما دو برادر بودیم که دستمان توی دست هم بود، هرجایی که احتیاج بود، جمال به کمک من می‌آمد و هر جا که نیاز بود من به کمک جمال می‌رفتم.

جمال خیلی جاها به من کمک کرد، زمانی که نزد آقای اسماعیل مهرتاش کلاس موسیقی سنتی می‌رفت (خدا رحمتشان کند یکی از اساتید دانش موسیقی ایران بودند) جمال نزد ایشان کار می‌کرد و ردیف‌های موسیقی و آواز را یاد می‌گرفت.

من دوازده‌ ساله بودم که روزی جمال من را همراه خودش به کلاس آقای مهرتاش برد، آقای مهرتاش به من گفت: شما هم آواز می‌خوانید؟ گفتم بله استاد، من‌ هم می‌خوانم و شروع کردم و یک ترانه از «ویگن» خواندم.

گفت صدایت خیلی قشنگ است ولی این‌جا کلاس موسیقی سنتی است، بیا روشت را عوض کن آواز سنتی بخوان. دور تا دور همه شاگردان استاد مهرتاش نشسته بودند، آقایان عبدالوهاب شهیدی، شجریان، منتشری... گفتم آقای مهرتاش من جاز دوست دارم، گفت نه، حیف است، صدایت خیلی قشنگ است. من ‌هم آن‌زمان تحت تأثیر صدای ویگن دوست داشتم «پاپ» بخوانم.

من این کلاس را مرتب با جمال می‌رفتم، یک هفته که نمی‌رفتم، جمال می‌گفت آقای مهرتاش گفته چرا عباس را نیاورده‌ای؟ عباس در آینده معروف می‌شود به‌شرطی که حرف من‌ را گوش بدهد و آواز سنتی بخواند.

وفا، پوران، گوگوش و جمال وفایی

شما زمانی وارد عالم سینما شدید، چه کسی این استعداد را در شما کشف کرد؟

آقایی بود به نام امیر معصومان که در سینما با نام «امیر آشنا» معروف بود. روزی به من تلفن زد و گفت می‌خواهیم بیاییم با تو قرارداد فیلم ببندیم.

فکر کردم چون امیر رفیق من است دارد با من شوخی می‌کند، گفتم امیر دست از سر ما بردار، آقای بهروز وثوقی، فردین (خدا رحمتش کند)، جمشید مشایخی و دیگران هستند، من که کارم سینما نیست، کار من خوانندگی است.

گفت نه به ‌خدا قسم، من از استودیو زنگ می‌زنم الآن آقای مجتهدی، تهیه کننده سینما، آقای سیامک یاسمی، کارگردان و آقای سیاوش شاکری این‌جا نشسته‌اند. دیدم کار جدی است، با آن‌ها صحبت کردم.

سپس رفتم و این‌ها با من قرارداد فیلم بستند که قرار شد خانم لیلا فروهر نقش مقابل من را بازی کند و آقای جمشید مهرداد، آقای رضا کرم‌رضایی و ... دیگران در این فیلم بازی کنند.

فیلمی به نام «‌رابطه جوانی» بازی کردیم. این فیلم اکران شد و رکورد‌دار فروش فیلم‌های فارسی شد. این اولین فیلم من بود. بعد از آن استودیوهای مختلف به من زنگ می‌زدند و پیشنهاد می‌دادند که فیلم بازی کنم.

آن کمپانی که اولین فیلم را بازی کردم به من گفتند جای دیگر نرو، تا ده فیلم باید با ما کار کنی. همین‌طور هم شد من با آن‌ها سه، چهار فیلم دیگر کار کردم و دیگر خورد به انقلاب و ما ممنوع‌الصدا و ممنوع‌التصویر شدیم.

وفا و جمال وفایی

ممنوع‌الخروج هم شدید؟

خُب در مملکت انقلاب شد و تا به وضع مملکت رسیدگی کنند همه خواننده‌ها ممنوع‌الخروج شدند. ولی وقتی رسیدگی شد، فهمیدند ما جز خوانندگی و سه، چهار فیلمی که بازی کرده بودیم، کاره‌ای نبودیم.

اصلاً ما آدم سیاسی‌ نبودیم، به ندرت خواننده‌هایی پیدا می‌شوند که در کار سیاست می‌روند. هیچ‌وقت با سیاست کاری نداشتم و الآن هم ندارم. همیشه برای مردم مملکتم آواز خواندم، الآن هم می‌خوانم.


گفت و گو با سید علی اکبر کاظمینی، مسئول موسسه سیزده فروردین

«به جای جلوگیری از تخریب‌، اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند»

ماه گذشته در پی یک اقدام خودسرانه جهت راهسازی در اطراف دریاچه پریشان، هزاران لاک‌پشت، پرنده، مار آبی و انواع حشرات این منطقه به طرز دلخراشی زنده در آتش سوختند.

به گفته‌ی سید علی اکبر کاظمینی این اقدام در حالی صورت گرفت که نامه از دادستانی کل کشور مبنی بر جلوگیری از راهسازی و تخریب و سوزاندن نیزارهای اطراف دریاچه پریشان صادر شده بود.

برای آگاهی دقیق از چگونگی این اتفاق ناگوار و فاجعه زیست محیطی با آقای سید علی اکبر کاظمینی، مسئول موسسه فروردین و دوستداران طبیعت در منطقه کازرون گفت و گو کرده‌ام.

Download it Here!

این اتفاق ناگوار چه زمانی و چگونه روی داد؟ در‌باره تعداد تلفات جانوران و ضربه‌هایی که به اکوسیستم می‌زند، برایمان بگویید؟

نماینده شهرستان کازرون در روز جهانی قدس، در ستاد نماز جمعه و راهپیمایی اعلام کردند که می‌خواهیم کلنگ احداث جاده‌ای در کنار تالاب پریشان بزنیم و راه را برای روستاییان نزدیک کنیم.

این مسأله باعث شد که پیمانکار اداره راه در بعد از مراسم تاسوعا، عاشورا بدون هیچ‌گونه مجوزی از سوی سازمان محیط زیست و ارگان‌های مربوطه در دو روزی که تعطیل بود و تمام ادارات تعطیل بودند شروع به تخریب جاده‌ی حریم کنار تالاب پریشان کند.


تالاب پریشان یکی از تالاب‌های بین‌المللی است و جزو اولین تالاب‌هایی است که به ثبت کنواسیون رامسر رسیده و تنوع زیستی بسیار بالایی دارد.

در این تالاب، پرندگان مهاجرت بی‌شماری (زمستان‌گذرانی) دارند و یکی از زیباترین و متنوع‌ترین تالاب‌های ایران در جنوب ایران است که در یک منطقه نیمه خشک و تقریباً خشک ایران قرار دارد.

پس از این‌که این‌ها در روز تاسوعا، عاشورا شروع به تخریب کردند، متأسفانه با داشتن محیط‌بانان در آن منطقه و در کنار تالاب اداره محیط زیست دیر خبر دادند و دیر اقدام کردند.

بعد از تعطیلات تاسوعا عاشورا به حکم دادستانی کار را متوقف کردند. اما دوباره این حکم را جدی نگرفتند و مجدداً پیمانکار این کار را ادامه داد.

دوستان ما به آن‌جا مراجعه کردند و عکس‌هایی از تخریب وحشتناک حریم تالاب و آتش ‌زدن نیزارها گرفتند و به ‌تازگی عکس‌هایی از آتش گرفتن و کشته شدن لاک‌پشت‌ها، پرندگان، مارهای آبی و حشرات گرفته شده که متخصصین باید در این‌باره برآورد کنند که در هر یک متر مربع چند گونه حشره از بین رفته است.

سرانجام باعث شد مقداری از حریم تالاب که در حدود هشتصد متر بود تخریب شود و نیزارهای اطراف را حتی بیش از هشتصد متر آتش زدند.


اقدامات ما باعث شد که دادستان کل کشور نامه‌ای برای دستور پیگیری و مجازات کسانی که این تالاب ‌را تخریب کرده‌اند داد ولی متأسفانه نیروهای درون شهری و ادارات مربوطه پیگیر بودند که این جاده ساخته شود و بر این‌که این جاده راه را نزدیک می‌کند اصرار داشتند و هم‌چنان دنبال این هستند که این کار را ادامه دهند.

جدیداً دوستان ما مجدداً به سازمان‌های مربوطه مراجعه کرده‌اند. متاسفانه رییس سازمان محیط زیست، خانم دکتر جوادی از حکم دادستان کل کشور، اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند و می‌گویند این حکم به ما ابلاغ نشده است.

در صورتی که این حکم در روزنامه‌ها، در سایت دادستانی کل کشور و همچنین از رادیو سراسری بیان شده بود. خانم جوادی، رییس سازمان محیط زیست قبل‌ از این‌که به این فکر باشند که جلوی این تخریب را بگیرند اظهار بی‌اطلاعی از نامه دادستان می‌کنند.

آقای دکتر کهرم به عنوان متخصص محیط زیست در این باره اظهار تأسف کردند و کاملاً از نظر مسایل اکولوژیکی و اکوسیستمی این مسأله را بیان کردند.

این منطقه از آسیب رسیدن به تالاب پیشگیری می‌کند و این‌ها می‌خواهند در همین منطقه جاده بسازند و بر این موضوع اصرار دارند، طومار جمع کرده‌اند رییس محیط زیست شهرستان هم دنبال این است که بالاخره مجوز این‌ کار را بگیرند و در حریم دریاچه انجام دهند.


این تالاب در منطقه‌ای واقع شده که حد واسط است و برای همین تنوع گیاهی و جانوری بسیار بالایی دارد و می‌شود گفت این دریاچه دقیقاً در حد واسط منطقه گرم‌سیری و سردسیری قرار گرفته است.

همین باعث شده که تنوع بسیار بالایی داشته باشد ضمن این‌که دریاچه دو سال است شدیداً از کمبود بارندگی رنج می‌برد و برداشت غیر مجاز بیش ‌از اندازه‌ی چاه‌های اطراف و مسدود کردن چشمه‌های اطراف دریاچه باعث شده که دریاچه به طرف مرگ پیش برود.

حتی نامه‌ای هم برای رهبر انقلاب فرستادیم که ایشان برای دادستان نوشتند و نتیجه‌ی آن پیگیری‌های دادستان کل کشور بود که اقدام کردند.

خوشبختانه از نظر سیستم قضایی منطقه، رییس دادگستری شهرستان هم موضع بسیار خوبی در این مورد گرفتند و کاملاً با این مسأله مقابله کردند ولی متأسفانه مدیریت طرح تالاب‌ها و سازمان محیط زیست بسیار ضعیف عمل کردند.