گفت و گو با اسماعیل ریاحی، کارگردان پیش‌کسوت سینمای ایران

اسماعیل ریاحی: اولین فیلم تبلیغاتی را من ساختم



اسماعیل ریاحی سال ۱۲۹۹ در تهران متولد شد. پس از اخذ لیسانس در دبیرستان‌های تهران به تدریس مشغول شد و از آن‌جایی که علاقه‌ی زیادی به تئاتر داشت به همراه همسرش شهلا ریاحی، به تئاتر رفت و هر دو خیلی زود درخشیدند، اما پس از مدت کوتاهی، خود از بازیگری ِ تئاتر فاصله گرفت و به دیگر کارهای هنری پرداخت.

اسماعیل ریاحی یکی از پیش‌کسوتان کارگردانی سینمای میهن‌مان است که علاوه بر کارگردانی، سناریو هم می‌نوشت. ازنمونه فیلم‌های او می‌توان به: دل‌های بی آرام، جاده‌ی مرگ من، خشم کولی، جوان پهلوان، شکوه جوانمردی، عروس دهکده و ... اشاره کرد.

مهر و وفاداری این زوج هنری به یک‌دیگر زبان‌زد اهالی هنر است و اسماعیل ریاحی خود می‌گوید: «امروز با وجود تمام کارهای هنری موفق و چشم‌گیری که داشته‌ام باید بگویم بزرگ‌ترین افتخار من در طول زندگی این است که همسر خانم شهلا ریاحی هستم.» با اسماعیل ریاحی گفت و گوی کوتاهی کرده‌ام.

Download it Here!

با توجه به این‌که شما به کار تئاتر علاقه داشتید و به همین واسطه همسرتان را هم وارد این عرصه کردید، چرا خودتان خیلی زود از عالم تئاتر فاصله گرفتید؟

چسب گریم به صورت من حساسیت دارد و صورت‌ام را زخم می‌کرد به همین جهت خیلی زود از صحنه‌ی تئاتر کنار کشیدم و به عنوان یک کار ذوقی به جهان مطبوعات رو آوردم و از نظر نویسندگی تا حد سردبیری یکی از مجلات بزرگ و معروف آن زمان رسیدم.

بعد از کار مطبوعات از من برای کارهای تبلیغاتی دعوت شد. همچنین باید بگویم اولین فیلم تبلیغاتی - تجاری در ایران را من ساختم. قبل از من اسلایدهایی می‌ساختند.

صنعت تبلیغات الان خیلی رونق پیدا کرده است. این صنعت رونق اقتصادی دارد و در کارآفرینی نقش بزرگی دارد. ببینید چه گروه وسیعی الآن در کار ِ فیلم تبلیغاتی دارند فعالیت می‌کنند.

اسماعیل ریاحی، کارگردان پیش‌کسوت سینمای ایران - عکس از مینو صابری

به خاطر دارید که اولین فیلم تبلیغاتی‌تان برای چه محصول یا سوژه‌ای بود؟

روغن نباتی «شاه‌پسند» که آن‌زمان با روغن نباتی «قو» رقابت می‌کرد. این می‌خواست به بازار بیاید و صاحب این کار چون به فرنگ رفته بود؛ در آن‌جا فیلم تبلیغاتی دیده بود. برای همین به مدیر تبلیغات‌اش گفته بود که می‌شود یک فیلم تبلیغاتی برای‌اش بسازیم؟ مدیر تبلیغات هم دنبال کسی بود که با تئاتر و سینما سر و کار داشته باشد و نویسنده هم باشد. به همین دلیل من ‌را انتخاب کرد.

محتوای این فیلم تبلیغاتی چه بود؟

یک شاهزاده‌ای را نشان دادم که میل به غدا نداشت و هر غذای خوبی می‌آوردند نمی‌خورد. شاه متوصل شد به یک جادوگر؛ این جادوگر آمد و یک گوی آورد و از آن گوی رقاصه‌ای بیرون آمد و رقاصه تبدیل شد به قوطی روغن نباتی شاه‌پسند. با این روغن که غذا می‌پختند شاهزاده با اشتیاق می‌خورد. در سینما وقتی رقاصه تبدیل به قوطی روغن نباتی می‌شد مردم دست می‌زدند.

بعد از سه سال که فیلم تبلیغاتی ساختم و شاگردان زیادی تعلیم دادم؛ کاروان فیلم از من دعوت کرد سناریو بنویسم. یک سوژه‌ای دادند به من که یک آدم بی گناهی تحت تعقیب قانون بود. این ایده‌ای بود که داشتند و من چون به کار دوربین و لنز و زاویه و نور و این چیزها آشنا شده بودم طی این سه سال، دکوپاژ شده‌ی این سناریو را نوشتم. وقتی سناریو را بردم خواندند خیلی خوش‌شان آمد و گفتند پس خودت بیا کارگردانی کن.

به این طریق من به کار سینما کشیده شدم و به تدریج تا ۱۰ سال، کارگردان سینما بودم و هر سال هم فقط یک فیلم می‌ساختم. سناریوها را هم خودم می‌نوشتم.

یکی از لذّات من این بود که وقتی فیلم‌ام اکران می‌شد می‌رفتم و جلوی صف‌های طولانی‌ای که مقابل سینما بود رژه می‌رفتم و می‌دیدم چه مغزهایی، چه انسان‌هایی از کارگر گرفته تا مهندس و دکتر و خانم‌های خانه‌دار توی صف ایستادند و می‌خواهند اثر ِ ذهنی من ‌را تماشا کنند. این برای من خیلی لذّت‌بخش بود.

زمانی که سینما رسید به جایی که یک مقدار خط انحرافی پیش گرفت؛ ضمن این‌که ذوق‌ها و استعدادهایی هم بودند که بارقه‌ای از وجودشان در کار سینما می‌درخشید ولی به‌طور کلی سینمای تجاری رفت روی روال خیلی نامطلوبی. بنا بر این من دیگر از سینما کناره گرفتم.

بیشتر مایل بودید با کدام بازیگرها کار کنید؟

گران‌قیمت‌ترین‌شان؛ فردین، فروزان، خانم شهلا و بعد از این‌ها ظهوری. این‌ها در اغلب فیلم‌های من نقش داشتند.


معمولآ ساخت یک فیلم چقدر زمان می‌بُرد؟

کار فیلم‌بردای فیلم‌هایم پنج - شش ماهه تمام می‌شد و بعد کارهای پس از تولید فیلم تقریبا یک سال طول می‌کشید. به طور کلی هر سال یک فیلم می‌ساختم.

شما فیلمی ساخته بودید که هنرپیشه‌ی نقش اول آن زنده یاد «فریدون فرخ‌زاد» بود. این فیلم چرا آن‌قدر مهجور ماند؟

فیلم «دل‌های بی آرام» را که ساختم با شکست اقتصادی مواجه شد. موقعی ساخت این فیلم‌ شروع شد که زنده یاد فرخ‌زاد در اوج بود و خیلی محبوبیت داشت و در تلویزیون خیلی درخشیده بود. ما با او قرارداد بستیم و نقش اول را به او دادم. بعد از یک سال زمانی که این فیلم اکران شد دوران، دوران «آغاسی» شده بود و فیلم «نعمت نفتی» آمده بود در مقابل ِ این فیلم ِخوب من قرار گرفته بود. یک نفر نیامد فیلم ما را ببیند و همه هجوم آوردند به فیلم نعمت نفتی و این خیلی اثر شکست‌آوری برایم بود.

فریدون فرخ‌زاد به عنوان یک بازیگر از دیدگاه شما چگونه بود؟

خیلی با استعداد بود. همان‌طور که در تلویزیون خیلی درخشش داشت در سینما هم کار خودش را خیلی خوب انجام می‌داد. با ذوق بود و به کار‌ش خیلی عشق می‌ورزید و در مجموع برخوردهای مناسبی از او دیدم. در آن فیلم به «ایرج قادری» هم یک نقش داده بودم و برای این‌که این فیلم، فیلم مشترکی باشد و در دنیا پخش بشود هنرپیشه‌ی زن را از ترکیه انتخاب کرده بودم.

به هر حال فیلمی بود که برایش زحمت زیاد کشیدم اما نتیجه این شد که یک دفعه آغاسی گل کرد با آن ترانه‌های معروف‌اش و دستمالی که تکان می‌داد و فیلمی آمد به نام نعمت نفتی که خیلی از نظر فروش غوغا کرد. در صورتی‌که در سینماهایی که فیلم من اکران شد پرنده پر نمی‌زد.

شما فیلمی ساخته بودید به نام «جاده‌ی مرگ من» که جزو کارهای موفق شما بوده، ویژگی این فیلم چه بود؟

فیلم جاده‌ی مرگ من نقطه‌ی تحولی بود در سینمای فارسی. اصلآ به‌طور کلی آن فرمول خاصی که آن زمان در سینما رایج بود در آن وجود نداشت. نه زد و خوردی بود نه رقص و آوازی در آن بود.

یک سناریوی بسیار سنگین رنگین، منتهی آن‌زمان به‌خاطر این‌که یک مقداری از نظر فعالیت‌های سیاسی ما مغضوب و مطرود بودیم، افتخار این فیلم آن‌چنان که باید به نام من تمام نشد و زیاد در مجلات و روزنامه‌ها مطرح نشد ولی آقای «آرمان» که نقش اول فیلم را داشت همراه با تهیه کننده، دیپلم افتخار همشهری‌گری لُس انجلس را از هالیوود گرفتند. در صورتی‌که حق من بود. تهیه کننده چه کار کرده بود جز پول گذاشتن؟ به دلایل سیاسی این جایزه را به من ندادند.

اسماعیل ریاحی و شهلا ریاحی - عکس از مینو صابری

نظرتان در مورد سینمای سه دهه‌ی اخیر چیست؟

قبل از انقلاب سینمای ما سینمای تفکر برانگیز عمیقی نبود؛ سینمایی بود برای تفریح و سرگرمی. کسانی بودند که بارقه‌ای، استعدادی داشتند و کارهایی می‌کردند ولی به‌طور عموم سینما یک سینمایی بود تفریحی که تشکیل می‌شد از زد و خورد، تعقیب، اشک، خنده و لودگی و ساز و آواز و رقص و این‌جور مسائل بچه‌گانه‌ی ظاهری.

برای مردم آن‌زمان و فرهنگ خاص آن‌زمان به عنوان تفریح جوابگوی نیاز مردم بود ولی به عنوان یک اثری که آموزشی باشد یا تفکری ایجاد کند، نه.

سینمای الان ما سینمایی سرشار از تفکر و اندیشه است. شما اگر به تیتراژ فیلم‌های آن‌زمان نگاه می‌کردید یک کارگردان بود و یک دستیار؛ همین دستیار هم گاهی نبود. یک فیلم‌برادر و یک مدیر تهیه داشت که می‌رفت لوکیشن‌ها را انتخاب می‌کرد. الان ببینید توی تیتراژ فیلم‌ها چقدر مغز و اندیشه و تفکر و تخصص و تجربه و عشق و علم به یک فیلم تزریق می‌شود تا فیلمی برای اکران می‌آید و این واقعآ افتخار برانگیز است.

الان وقتی آدم به سینما می‌رود تا فیلمی تماشا کند، وقتی فیلم تمام می‌شود دلش نمی‌خواهد از روی صندلی بلند شود؛ دلش می‌خواهد فکر کند و بعد هم که از سینما بیرون می‌آید راجع به فیلم فکر می‌کند.

الآن سینمای ما سینمایی تفکر برانگیز است، جنبه آموزشی دارد جنبه‌ی تفریحی‌اش هم در بعضی جاها حفظ می‌شود. انشالله این موازنه برقرار باشد و ضمن جنبه‌ی آموزشی، جنبه‌ی تفریحی آن هم حفظ شود و یکی بر دیگری نچربد.

در گذشت خالق «بردی از یادم»

گفت و گو با استاد عباس تهرانی‌تاش


مصطفی گرگین‌زاده، موسیقی‌دان پیش‌کسوت

استاد «مصطفی گرگین‌زاده» موسیقی‌دان پیش‌کسوت میهن‌مان بامداد روز سه‌شنبه درگذشت.


مصطفی گرگین‌زاده در سال هزار و سیصد و یک در تهران به‌دنیا آمد و پس از اتمام دوره‌ی دبستان، وارد مدرسه‌ی نظام شد و با گروه «بالابانچی» به سرپرستی «سپهبد غلامحسین مین‌باشیان» همکاری داشت.

او به نواختن سازهای بادی تسلط کامل داشت و ساز اصلی‌اش «ترومپت» بود. صبح چهارشنبه پیکر این استاد فقید از مقابل تالار وحدت تشییع و به خاک سپرده شد.

استاد «عباس تهرانی‌تاش» نوازنده‌ی پیش‌کسوت «کلارینت» که خود نیز در گروه بالابانچی فعالیت داشته در باره‌ی دوست دیرینه‌اش زنده‌یاد مصطفی گرگین‌زاده می‌گوید:

Download it Here!

ما در گروه بالابانچی بودیم و معلم اولیه‌ی ما سروان مین‌باشیان (که تا درجه سپهبدی هم پیش رفت) بود و آقای مصطفی گرگین‌زاده هم در گروه موزیک بودند. سپس با زنده یاد «مهدی خالدی» همکاری‌کرد و کارهای زیبایی ارائه داد از جمله آهنگ بردی از یادم، آمد نوبهار، بی خبر آمد ناگه از در گل ِ من...

زنده یاد مهدی خالدی با هنرمند بزرگوار استاد مصطفی گرگین‌زاده از نظر کار هنر موسیقی یک هماهنگی بسیار زیبایی با هم داشتند. به یاد دارم آن زمانی که آهنگی را - دوچهارم - می‌ساختند آقای گرگین‌زاده با مهدی خالدی تبادل نظر کردند که خوب است این‌را به سبک رومبا بزنیم.

این‌ها خدمت بزرگی به موسیقی ایران کردند. آن‌زمان به آهنگ رومبا و سامبا، مردم آن‌چنان توجه نداشتند و این دو استاد این را کار را کردند. زنده یاد خالدی و استاد گرگین‌زاده موسیقی مدرن را در ایران پیاده کردند.

در هر صورت این‌ها به فرهنگ این مملکت خیلی خدمت کردند.

ساز اصلی‌شان ترومپت بود که بسیار زیبا می‌نواختند. حتی با این ساز مشکل، ردیف‌های ایرانی را می‌نواختند. همان کاری که من با کلارینت انجام می‌دهم ایشان با ترومپت انجام می‌دادند. با این ساز دشتی می‌زد، اصفهان و دیلمان و ...می‌زد. هنرمند بسیار ارزشمندی بود.

عباس تهرانی‌تاش، نوازنده پیشکسوت قره‌نی/ عکس از مینو صابری

عباس تهرانی‌تاش در پاسخ به این سوال که زنده‌یاد گرگین‌زاده از چه زمانی دیگر فعالیت هنری نداشتند گفت:

از انقلاب به بعد دیگر فعالیت آن‌چنانی نداشتند. بعد از همکاری با زنده یاد خالدی، با «بزرگ لشگری» و «جواد لشگری» همکاری کرد که سرپرستی ارکستر را بر عهده داشت. این اواخر خیلی به ندرت فعالیت داشت و چندی قبل هم مراسم بزرگداشتی برای او برگزار شد.

مراسم ختم ایشان چه زمانی و کجا برگزار می شود؟

روز جمعه ساعت چهار الی پنج و سی دقیقه، خانقاه صفی‌علی‌شاه

گفت و گو با شهلا ریاحی اولین کارگردان زن سینمای ایران

«یا از تئاتر بیا بیرون یا می‌کُشمت»


«قدرت‌الزمان وفادوست»، مشهور به «شهلا رياحی» که به عنوان اولین زن کارگردان سینمای ایران شناخته می‌شود، در سال ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. او از بازیگران پیشکسوت تئاتر، سینما و تلویزیون است که علاوه بر ایفای نقش در این عرصه‌ها، در رادیو هم فعالیت‌های گسترده‌ای داشته است و نزدیک به ۱۴ سال در نمايشنامه‌های راديویی در نقش بازيگر و كارگردان به فعاليت پرداخته است. شهلا در سال ۱۳۳۵ فيلم «مرجان» را كارگردانی كرد و به اين ترتيب نام اولين زن كارگردان سينمای ايران را به خود اختصاص داد.

او در فیلم‌های سینمایی بسیاری هم ایفای نقش داشته از جمله: خاطرخواه، آسمون بی‌ستاره، درشكه‌چی، دل‌های بی‌آرام، جهان پهلوان، عروس دهكده، مرجان، خواب‌های طلایی، در مسير تندباد، مرگ پلنگ، می‌خواهم زنده بمانم و تعداد قابل توجه دیگری.

شهلا ریاحی، در سن هشتاد و سه سالگی زندگی شاد و پر نشاطی در کنار همسرش اسماعیل ریاحی دارد. آن‌ها دو فرزند دارند؛ یک پسر و یک دختر. با خانم شهلا گفت ‌و گویی داشتم:

Download it Here!

چگونه به عالم هنر راه پیدا کردید؟

من چهارده ساله بودم که با «ریاحی» ازدواج کردم. هفده ساله بودم که ریاحی دست من ‌را گرفت و به تئاتر برد؛ تئاتر تهران. از آن‌جا شروع کردم و بعد از تئاتر، تلویزیون و رادیو و سینما و همه‌ی این‌ها پشت سر هم آمد و من هم مجبور شدم همه را قبول کنم و ادامه دادم.


بین شاخه‌های مختلف هنری که شما در آن فعالیت داشتید، از دیدگاه خودتان در کدام‌یک موفق‌تر بودید و نیز کدام ‌را بیشتر دوست داشتید؟

تا جایی که خودم احساس می‌کنم، هم در تئاتر، هم در سینما تقریباً اگر خودخواهی نباشد، موفق بودم. در رادیو هم چند سال کار کردم. حتی برنامه‌هایی بود که هم کارگردانی می‌کردم هم بازیگر بودم. در تلویزیون هم همین‌طور؛ از من دعوت کردند که در آن‌جا، هم برنامه‌هایی اجرا کردم و هم بازی.

برنامه‌های رادیویی که کارگردانی کرده‌اید یا نویسنده بودید چه نوع برنامه‌هایی بودند؟

برنامه‌های مخصوص خانواده‌ها بود. من در داستان شب هم ایفای نقش داشتم. در اکثر برنامه‌های رادیو و تلویزیون من کار کرده‌ام.

شما اولین کارگردان زن ایرانی هستید. می‌خواهم بدانم چطور شما را به عنوان اولین زن کارگردان پذیرفتند؟ اصلاً پذیرفتند؟

یک سناریویی بود که آقای «کی‌مرام» نوشته بود. آن زمان وضعیت سینما رفته بود روی سبک روحوضی‌ که باید حتماً بزن و برقص داشته باشد و این سناریو از آن تیپ نبود. وقتی آن‌را خواندم به دلم نشست و گفتم من خودم کارگردانی و تهیه‌کنندگی این فیلم را به عهده می‌گیرم.

چون همکار هنری من زنده‌یاد «محمد علی جعفری»، از هنرپیشه‌های بسیار خوب زمان خودش بود و من در آن فیلم نقشی به او داده بودم تا بازی کند؛ من به احترام ایشان اسم کارگردان روی خودم نگذاشتم و فقط در تیتراژ نوشتم، «تهیه کننده: شهلا ریاحی».

این اولین کار من بود و دیگر ادامه ندادم.


چرا کارگردانی را ادامه ندادید؟

کار راحتی نبود. من آن زمان خیلی کارها داشتم، تئاتر بود، رادیو و تلویزیون بود. فرصت نمی‌کردم. در حین ساخت این فیلم اتفاق افتاده بود که سه - چهار شب، صبح تا شب بیدار بودم و شب تا صبح هم کار کرده بودیم. دیدم این‌طور نمی‌شود و باید برای بقیه کارهایم هم انرژی داشته باشم.

در آن زمان، کارگردان‌ها دوره‌ی خاص کارگردانی نمی‌دیدند و این کار بیشترحالت تجربی داشت؟

نه، هنرستان هنرپیشگی بود.

یعنی شما برای کارگردانی دوره‌ی خاصی دیده بودید؟

نه، من هیچ دوره‌ای ندیدم و کارهایم همین‌طور حسی بوده.

با یکی از بازیگران قدیمی گفت ‌و‌ گو داشتم، ایشان می‌گفتند که آن‌زمان فقط فیلم‌بردارها بودند که تخصصی کار می‌کردند و کارگردان‌ها به این شکل که حالا هست دوره‌ی کارگردانی ندیده بودند. از شما می‌پرسم، در آن زمان وظایف یک کارگردان چه بود؟

خب آن کسانی که تازه بازیگر می‌شدند چیزی نمی‌دانستند و باید کارگردان هدایت‌شان می‌کرد که مثلاً چه احساسی داشته باشند. فرض کن در این صحنه من با شما حرف می‌زنم و از چیزی ناراحت می‌شوم، برای من که هنرپیشه بودم راحت بود و می‌توانستم که در این حالت اشک بریزم اما یک بازیگر تازه وارد تا بیاید و این کارها را یاد بگیرد طول می‌کشد.

انتخاب لوکیشن و این‌گونه مسائل با کارگردان بود؟

بله، هم کارگردان و هم فیلم‌بردار هر دو با هم صحنه را انتخاب می‌کردیم؛ میزانسن‌ها را تشکیل می‌دادیم.

استقبال از فیلم مرجان که شما کارگردانی کردید، زمانی که اکران شد چگونه بود؟

بد نبود؛ خوب بود.

بازیگران این فیلم چه کسانی بودند؟

شادروان جعفری، قدکچیان، ظهوری، تاجی احمدی.

خودتان نقش مرجان را داشتید؟

بله، من مرجان بودم.

شهلا ریاحی در صحنه‌ای از فیلم مرجان

از تئاترهایی که بازی کردید بگویید، از حال و هوای تئاترهای آن زمان، تئاترهای لاله‌زار یا تئاتر باربد. می‌خواهم از فضای آن تئاترها بگویید.

آن زمان تئاترها بیشتر ترجمه می‌شد و ما کار می‌کردیم. از شکسپیر، ویکتورهوگو و دیگر نویسندگان مشهور.
مثلاً من نقش خانم کاملیا را بازی می‌کردم یا رمئوژولیت را بازی می‌کردم. از این تیپ پییِس‌ها زیاد بود.

استقبال چگونه بود؟ همیشه صندلی‌ها پر بود؟

بله

خانم شهلا، شما با این چشمان شهلا و این‌که از هر حیث از زیبایی برخوردارهستید؛ با توجه به فاکتورهای سینمای آن زمان برای ایفای نقش ‌اول؛ آیا خواست شخصی خودتان بود که در اکثر مواقع نقش مادر را بازی می‌کردید؟

آن‌زمان فیلم‌ها یک مرتبه رفت روی سکس و من دوست نداشتم که چنین نقش‌هایی داشته باشم. نقش مادر را بازی می‌کردم که این نقش‌ها را بازی نکنم.

تمام کارهاتان که خوب و دیدنی است اما فکر می‌کنم در فیلم درشکه‌چی خیلی خوش درخشیدید، درست است؟


نمی‌دانم تا مردم چه فکر کنند.

در کدام فیلم بود که بازی کردید و نام شهلا سر زبان‌ها افتاد؟

من هر فیلمی که بازی کردم، افرادی که می‌دیدند اظهار محبت می‌کردند و تعریف می‌کردند.

در رابطه با جامعه‌ی آن روزها و دیدگاه و تفکر آن زمان؛ یک زن وقتی وارد عالم هنر می‌شد با مشکلاتی روبرو بود می‌خواهم از زبان یک زن که با چنین مشکلاتی روبرو بوده بشنویم.

مشکلات خیلی بود. باور کنید اگر ریاحی پشت من نبود هیچ‌وقت نمی‌توانستم با مشکلات کنار بیایم. ریاحی خودش نویسنده بود، قطعاتی برای تئاتر می‌نوشت، سناریو می‌نوشت، کارگردان سینما بود، تهیه کننده بود و من هر چه دارم از ریاحی دارم و از او ممنون‌ام.

خیلی‌ها با کار هنری من مخالف بودند حتی برادرم از آن ‌طرف ایران برایم نامه نوشت؛ از تئاتر بیا بیرون وگرنه یا طلاقت را می‌گیرم یا می‌کُشم‌تان. [با خنده] من هم گفتم من را بکشد عیب ندارد بچه مردم(همسرم) را نکشد، او که گناهی نکرده.


چه مدت طول کشید تا خانواده‌تان پذیرفتند؟

برادرم، روحش شاد، که اصلاً تهران نبود؛ گرگان زندگی می‌کرد. خانواده‌ام وقتی دیدند که من هم شهرت پیدا کردم، هم محبوبیت و نیز خانواده‌ی خودم را حفظ کردم، زندگی‌ام هست، بچه‌هایم هستند، شوهرم هست، مادر شوهرم هست این بود که خودشان کمکم با روی خوش به طرفم آمدند. از خدا می‌خواهم روح آن‌ها شاد باشد و من هم همیشه این محبت مردم را داشته باشم.

تصویر جدیدی از خانم ریاحی (عکس: مینو صابری)

یک خاطره از دوره‌ی کار هنری‌تان برای‌مان تعریف کنید لطفاً.

زمانی می‌خواستند ببینند حقوق‌هامان چقدر است که پورسانت حقوق‌مان را برای حق عضویت سندیکای هنرپیشگی که تازه تشکیل شده بود، بگیرند و ما باید مبلغی ماهیانه پرداخت می‌کردیم. خانم «بدری حورفر» از هنرپیشه‌های قدیم تئاتر وقتی متوجه شد دستمزد من از او بیشتر است ناراحت شد. شب روی صحنه بازی داشت؛ ‌گفت من بازی نمی‌کنم. خدا بیامرزد آقای «دهقان» و مهندس «والا» را. این‌ها به من گفتند تئاتر نباید تعطیل شود و شما باید جبران کنید.

گفتم من که اصلاً پییِس را ندیدم! پییِس را گرفتند جلوی آینه میز توالت و در حین گریم کردن آن‌را برایم خواندند و من گوش کردم؛ سوفلور گذاشتند یکی دو جا. یکی این گوشه صحنه، یکی آن گوشه صحنه و قرار شد توی صحنه هم، هنرپیشه‌ها حرکت صحنه را به من بگویند تا آن شب که بلیط‌ها را هم فروخته بودند، تئاتر تعطیل نشود.

من آن شب ‌را به این صورت نقش بازی کردم و فردای آن شب تماشاچیانی که تئاتر را دیده بودند برایم کادو فرستادند. این یکی از خاطرات عجیب و غریب است برای من چون در تئاتر چنین کاری خیلی مشکل است. آن شب را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم.

حالا اگر حرف خاصی با شنوندگان رادیو دارید بفرمایید.

من یک احساسی دارم که دلم می‌خواهد این احساس در دل تمام مردم دنیا باشد. من معتقدم تمام مردم دنیا از هر رنگ و نژاد با هم نسبت فامیلی دارند. ما یک عده از فامیل‌مان را می‌شناسی؛ آن‌ها با خانواده‌های دیگری ارتباط دارند، ازدواج کردند، آن‌ها هم فامیل ما هستند و به همین ترتیب همه با هم غیرمستقیم رابطه فامیلی داریم. اگر این احساس در دل ما پیدا شود، یکی از گرسنگی نمی‌میرد و یکی از سیری منفجر نمی‌شود. دلم می‌خواهد تمام مردم دنیا این احساس را پیدا کنند و نسبت به هم احساس محبت داشته باشند.