گفت‌وگو با مجید تِکه، بخشی ترکمن، در نگاهی به موسیقی مقامی ترکمن

«موسیقی ترکمن تصویری است»


در دومین برنامه از سری برنامه‌های «موسیقی مقامی ترکمن» با استاد «مجید تِکه» یکی از شاخص‌ترین بخشی‌های ترکمن گفت و کرده‌ام.

دکتر مجید تکه؛ متولد سال ۱۳۳۹، و بیش از چهل سال است که دوتار می‌نوازد.

اهالی موسیقی ترکمن معتقدند مجید تکه، تحول زیادی به لحاظ فن و تکنیک نوازندگی در موسیقی ترکمن ایجاد کرده است.

Download it Here!

مجید تکه در سال ۱۳۵۲ گروه موسیقی «دولت محمد آزادی»1 را تشکیل داد.

اولین فعالیت رسمی این گروه در سال ۱۳۶۵ در اولین «جشن‌واره‌ی موسیقی فجر» بود که در این جشن‌واره مقام نخست «گروه‌نوازی» هم‌چنین «خوانندگی» را کسب کرد.

این گروه پس از آن بارها در جشن‌واره‌های مختلف شرکت نموده و مقام‌های بسیاری کسب کرده است.

گروه موسیقی دولت محمد آزادی از ۱۷ نوازنده و خواننده تشکیل شده، که ۵ نفر از اعضای این گروه، فرزندان مجید تکه هستند.

مجید تکه در سال‌های اخیر از جمله داوران جشن‌واره‌های موسیقی نواحی و جشن‌واره موسیقی فجر هست.
دکتر مجید تکه به هم‌راه خانواده‌اش در شهرستان «گنبد کاووس» زندگی می‌کند.

سال‌هاست که شما را با لقب «بخشی» می‌شناسیم. بفرمایید یک نفر باید دارای چه ویژه‌گی‌هایی باشد که بین ترکمن‌ها «بخشی» نامیده شود؟

کلمه‌ی بخشی به لحاظ علمی در زبان سانسکریت، از کلمه‌ی «بیخیکشو» گرفته شده. از سوی دیگر در گذشته به نماینده‌گان «چنگیزخان» بخشی می‌گفتند؛ به معنی مرد با سواد و عالم.

از نظر عامیانه‌، کلمه‌ی بخشی معنی وسیعی دارد. «بخشی» از کلمه‌ی «بخشیدن» گرفته شده. یعنی کسی که دارای هنری است؛ مخصوصآ موسیقی؛ این هنر را فقط برای خودش یاد نمی‌گیرد و فقط برای خودش اجرا نمی‌کند.

آن کسی که به آن سطح بالای درک هنری رسیده؛ هنرش را برای بخشیدن به مردم یاد گرفته و ساز دست می‌گیرد.

به همه‌ی اساتید موسیقی ترکمن بخشی می‌گویند. چه نی‌نواز، چه کمان‌چه‌نواز، دوتارنواز و یا خواننده. همه این‌ها را با لقب بخشی می‌گفتند و می‌گویند.

ما اساتیدی داریم که در قرن هجده می‌زیستند و از همان‌ زمان تا کنون لقب بخشی هم‌راه با اسم آن‌ها گفته می‌شده. مثل «کِل‌بخشی»، «شُکربخشی».

در سال‌های اخیر مخصوصآ ۵۰ سال پیش به این‌طرف در بین ترکمن‌ها بیشتر به خواننده «بخشی» می‌گویند. در ذهن عامیانه هم کلمه‌ی بخشی همان خواننده را تداعی می‌کند. اما در حقیقت بخشی همه‌ی هنرمندان موسیقی ترکمن را شامل می‌شود، چه نوازنده و چه خواننده.

دکتر مجید تکه؛ متولد سال ۱۳۳۹، بیش از چهل سال است که دوتار می‌نوازد

تقسیم‌بندی مقام‌های موسیقی ترکمن به چه صورت است؟

اگر بخواهیم به لحاظ پرده و دستگاهی نگاه کنیم؛ موسیقی ترکمن ۴ دستگاه بزرگ دارد به‌ اسامی «تِشنیت»، «مُخَمّس»، «قِرق‌لَر» و «نوایی».

در مقام‌ها و آهنگ‌ها، این دستگاه‌ها بنا به اقتضای نوع ِ استفاده از پرده‌ها و ردیف پرده‌ها اطلاق می‌شود.


همان‌طور که از تعریف کلمه‌ی مقام برمی‌آید؛ در موسیقی‌های مقامی - غیرترکمنی - این موسیقی‌ها دارای تعدد آهنگ و بسیار گسترده هستند.

اما در موسیقی مقامی ترکمنی، مقام حتی به آهنگ بدون کلام هم اطلاق می‌شود. یعنی یک آهنگ بدون کلام خود به تنهایی یک مقام در موسیقی ترکمن می‌باشد.

موسیقی ما به دلیل نحوه‌ی اجرایی‌مان موسیقی ِتصویری است.

خدا بیامرز استاد «مرتضی حنانه» در یکی از فرمایشات‌شان به من فرمودند:

«قدر موسیقی خودتان را حتی به خاطر یک ویژه‌گی‌اش هم که شده بدانید. موسیقی ترکمن ویژه‌گی‌های زیادی دارد اما این ویژه‌گی که حتی اساتید بزرگ موسیقی کلاسیک و سمفونی هم‌چون «بتهوون»، «شوپن»، «باخ»، «موتزارت» و امثالهم می‌خواستند در آثاری که خلق می‌کنند بگنجانند؛ در موسیقی ترکمن فراوان است. به خاطر این ویژگی قدر موسیقی‌تان را بدانید».

موسیقی ترکمن؛ کاملآ مانند اجراهای موسیقی سمفونی؛ اجرا می‌شود. به این صورت که از یک نقطه شروع؛ و مضمون اصلی را به اوج رساندن و قسمت پایانی را دارد.

به همین دلایلی که گفتم؛ موسیقی ترکمن قادر است وقتی آهنگی اجرا می‌شود تصاویر ِ آن‌چیزی که نواخته می‌شود را جلوی چشم شنونده مجسم کند.

نکته دیگر این‌که آهنگ‌های مقامی‌مان باید به لحاظ محتوا، عمیق و پر مفهوم باشد. اکثر این‌گونه آهنگ‌ها بدون کلام بوده و به مناسبت خاصی اجرا شده‌اند.

آهنگ‌هایی غیرمقامی هم داریم که به آن‌ها «آهنگ‌های سرودوار» می‌گوییم؛ که در بطن این آهنگ‌ها، آهنگ‌های با کلام خوابیده.

قسمت دیگر مقام‌هامان، مقام‌هایی هستند که در وهله‌ی اول برای مقام بودن ساخته نشده‌اند ولی بعدآ توسط اساتید دیگر به مقام تبدیل شده‌اند.

این‌جور تقسیم‌بندی‌ها را ما در موسیقی ترکمنی داریم.

به صورت مکتوب چند مقام موسیقی ترکمن موجود است؟

ادبیات ما ترکمن‌ها از حدود ۴۰۰ سال به این‌ور مکتوب شده. پیش از این ۴۰۰ سال؛ ادبیات‌مان را «بخشی»‌ها روی دوش‌شان حمل می‌کردند تا به نقطه‌ی مکتوب شدن رساندند.

حتی در زمان حیات شاعر بزرگ‌مان «مختوم‌قلی فراغی» به دلیل این‌که شرایط آن زمان که در منطقه ترکمن‌نشین جنگ و جدال بوده؛ اکثر شعرهای مختوم‌قلی و شاعران دیگر مکتوب نشده بوده و یا اگر هم شده خیلی کم بوده است.

ادبیات‌مان را بخشی‌ها به دست ما رساندند و مکتوب‌اش کردند. به همین دلیل موسیقی‌مان هم؛ دقیقآ مکتوب نشده که چند مقام داشتیم و یا داریم.

حداقل این‌را می‌توانم بگویم که زمانی شنیده‌ام موسیقی ترکمن ۵۰۰ مقام و حتی ۱۰۰۰ مقام می‌تواند داشته باشد.

اهالی موسیقی ترکمن معتقدند مجید تکه، تحول زیادی به لحاظ فن و تکنیک نوازندگی در موسیقی ترکمن ایجاد کرده است

سازهای اصلی موسیقی ترکمن کدام‌اند؟

در آلات موسیقی‌ای که در حال حاضر استفاده می‌شود، ما «نی زبان‌دار» و «نی هفت‌بند» را داریم، «قوْپوُز» با همان «زنبورک» را داریم.

اصلی‌ترین ساز ترکمن‌ها «دوتار» است. که این دوتار برادران و هم‌خانواده‌های زیادی دارد اما دوتار ما مختص ترکمن هاست و ویژگی آن این است که کاسه‌اش نسبت به سایر برادران و هم‌خانواده‌های خودش؛ ضخیم‌تر و سنگین‌تر است.

هم‌چنین صفحه‌ی کاسه‌ی آن ضخیم‌تر است. ۱۳ پرده‌ی کروماتیک دارد. همه‌ی پرده‌های آن به فاصله‌ی «نیم‌پرده» یا «نیم‌نُت» پرده‌گذاری شده. پرده‌ی سیزدهم یک نُت کامل است.

ساز دیگرمان «کمان‌چه» است که این هم به‌واسطه‌ی موسیقی‌ای که داریم؛ کاسه‌ی کمان‌چه‌مان نسبت به کمان‌چه‌های دیگر کوچک‌تر و ضخیم‌تر هست و سه سیم بیشتر ندارد.

البته من احتمال زیاد می‌دهم که ترکمن‌ها در گذشته‌های دور آلات موسیقی بیش‌تری داشته‌اند، ولی بنا به اقتضای زمان، اکثر آن‌ها از بین رفتند و به دست نسل کنونی نرسیده‌است.

زمانی، یک موسیقی ترکمنی شنیدم؛ نمی‌دانم کدام مقام بود؛ خیلی به موسیقی سرخ‌پوستان شباهت داشت. این وجه تشابه را شما چگونه می‌بینید؟

به لحاظ تاریخی و جامعه‌شناختی، تاریخ‌دانان، گذشته‌ی سرخ‌پوستان را منسوب به ترکمن می‌دانند. یعنی سرخ‌پوستان در گذشته‌های دور ترکمن بوده‌اند.

این‌که چرا سرخ‌پوست نامیده شدند و از آمریکا سر در آوردند. گویا زمانی این اتفاق افتاده که در تنگه‌ی برینگ‌ شمالی آب‌ها یخ‌زده؛ سرخ‌پوستان فعلی - ترکمن‌های آن‌زمان - که در منطقه‌ای از آسیا زندگی می‌کردند؛ با عبور از آن دریای یخ‌زده راه افتادند و از طریق آلاسکا وارد امریکا شدند.

متاسفانه بعدآ این یخ ذوب شده و تبدیل به دریا شده. این سرخ‌پوستان یا همان ترکمن‌های قدیم نتوانستند برگردند و همان‌جا ساکن و ماندگار شدند و اولین مردمان قاره‌ی امریکا را تشکیل دادند.

الآن بین زبان سرخ‌پوستی و ترکمنی مشترکاتی وجود دارد. خیلی از آداب و رسوم‌شان به آداب و رسوم ما شباهت دارد؛ مانند مراسم عروسی و یا سوگواری‌ها در مرگ، نحوه‌ی جنگیدن‌شان و مهارت‌شان در اسب‌سواری؛ دلایل خیلی محکمی هست که ثابت می‌کند سرخ‌پوستان در گذشته‌های دور ترکمن بوده‌اند.

ترکمن‌ها زمانی کوچ‌نشین بودند. با گذشت زمان از حالت کوچ‌نشینی ساکن شهرها و روستاها شدند. آیا این تغییر در موسیقی ترکمن‌ها تاثیر خاصی گذاشته است؟

به عقیده‌ی من تأثیر زیادی داشته. زندگی کوچ‌نشینی، زندگی‌ای است که کاملآ طبیعت در آن مؤثر بوده و با طبیعت بسیاز زیاد عجین است.

در آن دوران که ترکمن‌ها کوچ‌نشین بودند این خاصیت‌های طبیعی کاملآ و به وضوح در موسیقی‌اش منعکس شده و موسیقی ِ آزاد بودن در صدای موسیقی‌اش حس می‌شده. این‌را درآهنگ‌هایی که متعلق به دوره‌های گذشته بوده می‌گویم.

از زمانی‌که ترکمن ساکن شده و از حالت کوچ‌نشینی در آمدند، احساس طبیعت در وجود مردمان‌اش کم‌تر شده و به همین‌ ترتیب این احساس در موسیقی‌اش هم کم‌تر منعکس شده.

به همین دلیل ما آثار از هنرمندان قدیمی- که گم‌نام هستند - را داریم که به گوش هر انسانی بخورد می‌تواند چهار نعل رفتن اسب را تجسم کند؛ با شنیدن آن موسیقی تجسم می‌کند اسبی چهار نعل به تاخت می‌رود.

ولی در آهنگ‌هایی که بعد از ساکن شدن و شهرنشینی به‌وجود آمدند این ویژه‌گی‌ها کم‌تر و کم‌تر شده است.


سؤالی دارم در مورد جشن‌واره‌ها و جوایزی که به اساتید موسیقی مقامی تعلق می‌گیرد. آیا جوایز این ‌جشن‌واره‌ها از نظر مالی کمکی به این اساتید هست یا خیر؟

بسیاری از اساتید موسیقی مقامی را دیده‌ام که خیلی فقیرانه زندگی می‌کنند و به‌هیچ‌وجه از جایی حمایت نمی‌شوند. آیا این جوایز از نظر مالی کمکی به این اساتید که در جشن‌واره‌ها مقام کسب کرده‌اند می‌کند؟

نه. تقریبآ می‌شود گفت نه. بیش‌ترین مبلغ از جوایزی که تا کنون داده شده سال ۱۳۷۱ بود که به ۵ نفر از کسانی که در جشن‌واره شرکت کرده و مقام اول را کسب کرده بودند، نفری ۵ سکه دادند.

خب پنج سکه چه مبلغی هست که بتواند به لحاظ مادی زندگی او را تامین کند؟

همان‌طور که همه‌ی نوازندگان و خوانندگان موسیقی نواحی فقیرانه زندگی کردند و هنوز هم زندگی فقیرانه‌ای دارند؛ بسیاری از اساتید موسیقی نواحی‌، فقیرانه نیز از دنیا رفتند. مثل خدابیامرز «حاج قربان سلیمانی».
طبق صحبت شما؛ باید این اساتید بیش‌تر حمایت شوند؛ از همه جوانب، مخصوصآ از لحاظ مادی.

هنرمند موسیقی، غیر از کار موسیقی؛ کار دیگری نمی‌تواند انجام دهد؛ اگر هم بتواند چون نوازندگی می‌کند مانعی در سر راه خودش دارد.

نوازنده نباید دست‌هاش را به کار دیگری بزند چون از فرم نوازندگی می‌افتد. اگر نوازنده‌ای یک روز نتواند ساز خود را دست بگیرد و بنوازد دست‌هایش فرم قبلی را از دست می‌دهد.


یک خواهش از دولت‌مردان‌مان دارم و آن این‌که اگر ما بخواهیم موسیقی‌مان را از دست ندهیم باید اساتید موسیقی‌مان را بیشتر درک کنند.

وضعیت این‌ها را درک کنند. اگر بخواهیم که حرف‌مان فقط شعار خالی نباشد و واقعآ بخواهیم موسیقی‌مان را حفظ کنیم و به این شکل سدّی سر راه تهاجم فرهنگی داشته باشیم، باید توجه بیش‌تری به موسیقی نواحی بشود.

هم‌چنین به اشخاصی که به موسیقی مقامی خدمت می‌کنند توجه بیش‌تری بشود؛ هم از لحاظ مادی و هم معنوی.

توسط این جشن‌واره‌ها آن‌طور نشان داده شده که دولت می‌خواهد دست اساتید موسیقی نواحی را بگیرد، ولی تا حالا دردی را دوا نکرده است.


گفتگو با شاهین سپنتا و عبدالرضا باقری به بهانه ۲۶ دی‌ماه؛ روز حمایت از حیوانات

جشن بهمن‌گان و روز حمایت از حیوانات

سال ۱۳۷۹ دکتر «شاهین سپنتا» مدیر انجمن حمایت از حیوانات اصفهان بود و از آن‌جایی که دکتر سپنتا ایران‌شناس هستند و با مراسم و ایام خاص سال از نظر پیشنیه‌ی آن آشنایی دارند روز ۲۶ دی‌ماه که مصادف با روز جشن بهمن‌گان است را روز حمایت از حیوانات نام نهادند و حامیان حیوانات هم از این پیش‌نهاد استقبال کردند.

Download it Here!

از دکتر شاهین سپنتا خواستم در این‌باره بیش‌تر توضیح دهند و سوالاتی هم مطرح شد. بعد به سراغ مدیر روابط عمومی انجمن حمایت از حیوانات ایران آقای «عبدالرضا باقری» رفتم و با ایشان هم گفت‌وگویی پیرامون روز حمایت از حیوانات داشتم.

جناب سپنتا! چه‌طور شد که شما چنین روزی را به‌عنوان «روز حمایت از حیوانات» انتخاب کردید و از چه‌سالی این حرکت ٱغاز شد؟

پیش‌نهاد چنین روزی برای «روز حمایت از حیوانات» در سال ۱۳۷۹ توسط انجمن حمایت از حیوانات اصفهان صورت گرفت که خوش‌بختانه از سوی حامیان حیوانات در سراسر کشور مورد پذیرش قرار گرفت. به‌خصوص جناب دکتر «آل داوود» که از بنیان‌گذاران انجمن حمایت از حیوانات - پس از انقلاب - هستند. ایشان تلاش‌های بسیاری کردند که این «روز» شکل بگیرد.

به‌ نظر می‌رسید که ما برای انتخاب چنین روزی باید یک نگاه ویژه‌ای داشته باشیم به تاریخ و فرهنگ ایران. طبق بررسی‌هایی که شد؛ متوجه شدیم جشنی در ایران باستان متداول بوده به نام «جشن بهمن‌گان»؛ که این جشن در روز بهمن یا دومین روز از بهمن‌ماه برگزار می‌شده است.

دکتر «شاهین سپنتا»، مدیر انجمن حمایت از حیوانات اصفهان

این جشن بهمن‌گان جشن بزرگی بوده که به بزر‌گ‌داشت مَنش و اندیشه‌ی نیک اختصاص داشته است. یکی از جلوه‌های این اندیشه و منش نیک، پاسداری از هستی و همه‌ی موجودات هستی می‌باشد.

در چنین روزی ایرانیان به حقوق همه‌ی زیست‌مندان به‌ویژه جانوارن توجه‌ی ویژه می‌کردند. لباس‌های سفید می‌پوشیدند. غذاهای گیاهی استفاده می‌کردند. آش بهمن‌گان می‌پختند. به کوه و در و دشت می‌رفتند. سعی می‌کردند از ریختن خون حیوانات بی‌گناه پرهیز کنند.

همه‌ی این جلوه‌های زیبا باعث شد ما یک نگاه خاصی به جشن بهمن‌گان داشته باشیم و پیش‌نهاد کنیم که اگر می‌خواهیم روزی‌ را به‌عنوان حمایت از حیوانات برگزینیم، این روز مناسب خواهد بود.

همان‌‌طور که اشاره کردم، روز بهمن دومین روز از ماه بهمن است. اما هم‌وطنان زرتشتی ما در بیست و ششم ماه خورشیدی، مطابق با تقویم فعلی، جشن بهمن‌ماه را برگزار می‌کنند. چون بر اساس تقویمی که آن‌ها استفاده می‌کنند روز بهمن در ماه بهمن با ۲۶ دی‌ماه برابر است.

فکر می‌کنید در مورد روز حمایت از حیوانات اطلاع رسانی آن‌قدر بوده که جامعه از وجود چنین روز و مناسبتی آگاه باشد؟

اگر منظورمان اکثریت جامعه باشد، به نظر من خیر. دلیل آن‌هم محدودیت‌های زیادی در راه مطرح‌کردن چنین پیش‌نهاداتی وجود دارد. این محدودیت‌ها ‌فقط در مورد مسائل مربوط به حمایت از حقوق حیوانات نیست. بخش سنتی جامعه‌ی مذهبی زیاد با این مسائل میانه‌ی خوبی ندارد. حتی در مورد بقیه‌ی جشن‌های ملی، مثل جشن «تیرگان»، جشن «اسفندگان»، و جشن «شب یلدا» هم، همین محدودیت‌ها و مشکلات وجود دارد.


شاهین سپنتا می‌گوید: «انجمن حمایت از حیوانات تلاش‌هایی صورت داد که قوانینی شکل بگیرد ولی متاسفانه به خاطر محدودیت‌هایی که در مجلس وجود داشت، این کار انجام نشد»

اصولا دستگاه‌های حاکم، اعم از رسانه‌های گروهی و یا نهادها، میانه‌ای با گسترش آیین‌های مربوط به ایران باستان ندارند. به همین دلیل کار ما دو چندان می‌شود و با دشواری می‌توانیم این پیام را به گوش مردم برسانیم.

تنها رسانه‌هایی که ما داریم تعدادی نشریه‌ی مدافع حقوق محیط زیست هستند. تعدادی وبلاگ و سایت‌های مدافع حقوق حیوانات هستند و همچنین «ان‌جی‌او»ها.

طبیعتا ما دست‌رسی به رسانه‌های پرمخاطب نداریم. شاید طی این یکی دو سال اخیر رادیوهای فارسی‌زبان هم به یاری ما آمدند و این پیش‌نهادات را به گوش هم‌وطنان رسانده‌اند.

همان‌طور که می‌دانید برای این‌که یک پدیده‌ی فرهنگی شکل بگیرد؛ زمان‌بَر خواهد بود و نیاز به دوره‌ی زمانی طولانی‌تری دارد. ما امیدواریم که رفته‌رفته علاقه‌مندان به فرهنگ و آیین‌های ایرانی بیش از گذشته شود.

شما به‌عنوان یکی از بانیان انجمن حمایت از حیوانات حتما به این مساله برخورده‌اید که افرادی معتقدند در جامعه‌ی ما مشکلات بزرگ‌تری هست که باید به آن‌ها پرداخت. حتی برخی معتقدند که موضوع حمایت از حیوانات یک مساله‌ی فرعی و لوکس است! پاسخ شما به افرادی که این مسائل را مطرح می‌کنند چیست؟

ما چه بخواهیم چه نخواهیم گونه‌های جانوری گنجینه‌های تکرارنشدنی ژنتیکی هستند. این‌ها یکی از ارکان محیط زیست هستند و باید حفظ شوند؛ در این شکّی نیست!

برای حفظ این‌ها ما نیازمند آن هستیم که با برنامه‌ریزی، با تشکّل، با جمع‌کردن و گردهم‌آیی مدافعان و علاقمندان محیط زیست این کارها را صورت دهیم. طبیعتا انجمن حمایت از حیوانات هم گوشه‌ای از این کار را به عهده خواهد گرفت.

در یک جامعه‌ای که رشد آن پایدار باشد و به سمت رشد حقیقی حرکت کند باید همه‌ی ارکان جامعه کار خودشان را درست انجام دهند.

درست است که ما در کشورهای توسعه‌نیافته و یا در حال توسعه، مثل ایران، مشکلات بسیاری حتی در مورد حقوق انسان‌ها داریم. در مورد مسائل اجتماعی و آسیب‌های اجتماعی و مانند این‌ها هم به همین‌گونه است. اما این دلیل نمی‌شود که از مقوله‌ی حفظ محیط زیست که طبیعتا یکی از ارکان آن گونه‌های جانوری هستند غافل شویم.

اگر چنین کنیم ممکن است ما در یک شاخه‌ای دارای یک توسعه‌ی بشویم ولی در شاخه‌ی دیگر دچار توسعه‌نیافتگی بشویم! که این همان چیزی است که ما به آن می‌گوییم «توسعه‌ی ناپایدار» یا متزلزل.

به‌خاطر همین، ما معتقدیم که هر گروهی در جامعه باید متناسب با علایق و تخصص خودش، کار خودش را درست انجام دهد. مدافعین حقوق حیوانات کار خودشان را درست انجام دهند. مدافعین حقوق انسان‌ها کار خودشان ‌را درست انجام دهند.

به آسیب‌های اجتماعی درست توجه شود. به آسیب‌های محیط زیست توجه شود و غیره. اگر در چنین مسیری حرکت کنیم ما قطعا در زمینه‌ها و شاخه‌های مختلف دچار نقصان و کم‌بود نخواهیم شد!

در ماه‌های اخیر شنیدیم که از سوی شهرداری هم گربه‌ها را توسط خوراندن سَم از بین می‌برند و سگ‌ها را هم توسط شلیک گلوله می‌کشند. اما شهرداری در بیانیه‌ای منکر این قضیه شد. تا این‌که یک ماه پیش چند مرد مسلح در بام تهران جلوی چشم شهروندان سگ‌هایی را به گلوله بستند.

من با تعدادی از شاهدان این ماجرا گفت‌وگو کردم و از همین رادیو پخش شد. بعد از گذشت دو سه روز روابط عمومی شهرداری تهران اعلام کرد «زنده‌گیری سگ‌ها در اولویت کار ما نیست اما جلسه‌ای ترتیب خواهیم تا تصمیم بگیریم ببینیم سگ‌ها را زنده‌گیری کنیم یا نه».

یعنی در واقع این‌جا هم باز بحث حقوق حیوانات نادیده گرفته شد و از این جهت که اگر کشتار سگ‌ها جلوی چشم شهروندان صورت بگیرد باعث صدمات روحی شهروندان می‌شود به قضیه نگاه کردند. انجمن حمایت از حیوانات با چنین مسائلی چگونه می‌تواند برخورد کند؟ راه چاره چیست؟

متاسفانه در حال حاضر در بخش‌های مختلف کشور ما «مدیریت» سلیقه‌ای است، و ضابطه‌مند و قانون‌مند نیست! ما متاسفانه هنوز یک قانون جامع حفاظت از محیط زیست نداریم که مسائل مربوط به حیوانات در آن لحاظ شده باشد و متناسب با شرایط امروز جامعه باشد.

انجمن حمایت از حیوانات تلاش‌هایی صورت داد که این قوانین شکل بگیرد ولی متاسفانه به خاطر محدودیت‌هایی که در مجلس وجود داشت، این کار انجام نشد.

در جامعه‌ای که بستر قانونی مناسبی نداشته باشد و دست مدیران برای انجام کارهای سلیقه‌ای باز باشد، طبیعی است که حتی اگر ما تلاش کنیم با شهرداری رای‌زنی کنیم و یک‌سری آیین‌نامه یا دستورالعمل‌هایی که - مثلا در پنج سال پیش - تدوین کنیم باز با تغییر مدیران و روی کارآمدن افراد جدید آن تفاهم‌نامه‌ها و دستورالعمل‌ها و آیین‌نامه‌ها کنار گذاشته می‌شوند و یک روش جدیدی انتخاب می‌شود.

بنده اطلاع دارم که در چند سال گذشته در اصفهان و تهران و مشهد رای‌زنی‌های خوبی توسط انجمن حمایت از حیوانات با شهرداری صورت گرفت که بحث کشتن با گلوله و سم به‌طور کلی منتفی بشود و در دوره‌ای هم این کار صورت گرفت و منتفی شد. اما متاسفانه قانون‌مند نشد و به انحای مختلف، مدیران مختلف از زیر این کار شانه خالی می‌کنند!

به‌نظر من تا یک قانون مشخصی در این زمینه وجود نداشته باشد و به دستگاه‌ها و نهادهای مختلف ابلاغ نشود و با متخلفان به‌صورت جدی برخورد نشود، این دستگاه‌ها به خودشان اجازه می‌دهند این اعمال غیر انسانی ‌را صورت دهند.

انجمن حمایت از حیوانات، همان‌گونه که قبلا هم بارها اعلام کرده است، قطعا با کشتن حیوانات به هر دلیلی مخالف است!

ما معتقدیم اگر این حیوانات به شکلی باعث مزاحمت شهروندان می‌شوند یا باعث آلودگی محیط زیست ‌می‌شوند، این‌ها باید زنده‌گیری شوند. آن‌هایی که قابل درمان هستند، درمان شوند. آن‌هایی که قابل واگذاری هستند، واگذار شوند. آن‌ها که قابل نگه‌داری هستند، نگه‌داری شوند.

اگر احیانا درصد کمی از آن‌ها طوری بود که به هیچ‌یک از این دسته‌ها اختصاص نداشتند آن‌ها را در کارهای تحقیقاتی و پژوهشی با رعایت پروتکل‌های مربوطه که حقوق حیوانات را در آن‌ها در نظر می‌گیرد، استفاده شوند.

بنابراین کشتار جان‌دار بی‌گناه به هر دلیلی از طرف انجمن حمایت از حیوانات محکوم است و ما امیدواریم که در یک فضای قانون‌مندی با افراد متخلف برخورد شود.

از آقای عبدالرضا باقری، مدیر روابط عمومی انجمن حمایت از حیوانات تهران، پرسیدم برنامه‌های انجمن در طی این چند سال در چنین روزی - ۲۶ دی‌ماه - تا کنون چه بوده و برای امروز چه برنامه‌هایی در نظر دارید؟

در گذشته برنامه‌های‌مان اکثرا در مبادی ورودی کوهستان‌ها بوده، مثلا در جمعه‌ای که انتهای هفته‌ی حمایت از حیوانات بوده اقدام به پختن «آش سبزی» می‌کردیم و در مبادی ورودی کوهستان‌ها آش را به علاوه‌ی بروشورهایی که در مورد ۲۶ دی‌ماه و روز حمایت از حیوانات هست بین مردم توزیع می‌کردیم. هم‌چنین نان و پنیر و سبزی را به‌عنوان غذای بدون گوشت - جهت بحث حمایت از حیوانات - توزیع می‌کردیم.


عبدالرضا باقری، مدیر روابط عمومی انجمن حمایت از حیوانات تهران

این‌ها برنامه‌هایی بوده که در طول سال‌های اخیر داشته‌ایم اما امسال به دلیل این‌که یک مقداری جوّ کشور آماده‌ی این گردهم‌آیی‌ها و چنین برنامه‌هایی نبود احتمالا برنامه‌ای برای هفته‌ی آینده خواهیم داشت که منتظر مجوز از سوی سازمان محیط زیست هستیم تا به‌هم‌راه گروهی از اعضای انجمن برای غذادهی به حیوانات به سمت لواسانات برویم.

فکر می‌کنید این چندساله که چنین فعالیت‌هایی داشته‌اید تا چه حد به اهداف‌تان نزدیک شده‌اید که روی جامعه تاثیر بگذارید؟

با این که ده‌سال از آغاز کار انجمن گذشته است اما به دلیل وضعیت فرهنگی کشورمان ما هم‌چنان اول راه هستیم. حداقل به این‌جا رسیده‌ایم که مسوولان با دیده‌ی تمسخر به این مقوله نگاه نمی‌کنند. سال‌های اول وقتی نامه‌هایی به مسوولین می‌نوشتیم با تمسخر برخورد می‌کردند.

مردم با شنیدن نام انجمن حمایت از حیوانات حالت اعتراض به خود می‌گرفتند و می‌گفتند: «این‌جا از حقوق انسان‌ها دفاع نمی‌شود، شما رفتید سراغ حقوق حیوانات!؟»

ما با چنین برخوردهایی مواجه بودیم ولی اکنون تا جایی پیش رفته‌ایم که به‌عنوان مثال چند سال پیش، شهرداری اقدام به کشتن سگ‌های ول‌گرد کرده بود که ما به وزارت کشور مراجعه کردیم و جلسات متعددی داشتیم و یک نماینده از سوی انجمن حمایت از حیوانات به‌هم‌راه معاون وزیر کشور، نماینده‌ی وزارت دفاع، نماینده‌ی وزارت بهداشت، نماینده سازمان دام‌پزشکی، شهرداری‌ها و ده‌داری‌های کشور، شهرداری تهران در این جلسات حضور داشت.

این‌ها که می‌گویم قبل از دوره‌ی ریاست جمهوری آقای احمدی‌نژاد بود یعنی حدود پنج سال پیش. ما در این جلسات به توافق رسیدیم که به هیچ‌عنوان سگ‌ها با شلیک گلوله کشته نشوند. حتی تا آن‌جا پیش رفتیم که جیره‌ی مهمات شهرداری را به‌شدت کاهش دادند تا از کشتار سگ‌ها جلوگیری شود.

این توافقاتی بود که ۵ سال پیش صورت گرفت. حالا دیگر به جایی رسیده‌ایم که حتی ارگان‌های دولتی هم ما را به‌عنوان یک نهاد رسمی می‌شناسند.

در مورد این‌که روی مردم چه تاثیراتی داشته‌ایم نسبتا خوب بوده است. ۱۰سال پیش در آغاز راه انتظار سرعت بیش از این هم نداشتیم.

به عقیده‌ی من، اصولا فرهنگ کار گروهی ما در ایران خیلی پایین است. گروهی که ما ۱۰ سال پیش تشکیل دادیم خیلی خوب کار کرد. یعنی از آغاز کارمان تا حدود هفت‌سال پیش واقعا عالی بود. البته یک‌مقداری در جذب نیرو برای «ان‌جی‌او»مان ضعیف عمل کرده‌ایم، شاید دلیل آن اتفاقات فرهنگی‌ای است که صورت گرفته.


عبدالرضا باقری می‌گوید: «حالا دیگر به جایی رسیده‌ایم که حتی ارگان‌های دولتی هم ما را به‌عنوان یک نهاد رسمی می‌شناسند. در مورد این‌که روی مردم چه تاثیراتی داشته‌ایم نسبتا خوب بوده است»

اما امیدواریم در آینده‌ی نزدیک نشریه‌ای به این کار اختصاص دهیم. ۵ سال است که درخواست مجوز چنین نشریه‌ای را به وزارت ارشاد داده‌ایم تا بتوانیم خودمان را بین عموم جامعه مطرح کنیم. با توجه با ارگان ارتباطی با مردم داشته باشیم. انشاالله که وضع‌مان بهتر می‌شود.

ممکن است برخی مایل باشند که یا از نظر مالی و یا نیروی انسانی به انجمن حمایت از حیوانات کمک کنند این افراد باید کجا مراجعه کنند؟

ما دفتری در تهران داریم که معمولا حضورها آن‌جا صورت می‌گیرد. شماره‌ی تلفن دفتر ۰۲۱-۶۶۹۰۶۷۰۰ است. و آدرس سایت انجمن حمایت از حیوانات هم این است.

ماه آینده جلسات حضوری با اعضای مرکزی انجمن و اعضای جدید برگزار خواهد شد و کارها را برای اعضای جدید شرح خواهیم داد.

شماره‌حسابی هم موجود است که افراد می‌توانند کمک‌های‌شان را به این شماره‌حساب واریز می‌کنند. هزینه‌ها هم کاملا مشخص است. در دو سال گذشته بیش‌ترین هزینه ‌را در بخش جمع‌آوری و عقیم‌سازی گربه‌های خیابانی صرف کردیم. که این هم فقط به این منظور بود که از کشتار این حیوانات جلوگیری شود.

یعنی اگر ما این کار را نمی‌کردیم قطعا شهرداری کشتار گربه‌ها را انجام می‌داد. ما این‌ها را جمع‌آوری می‌کنیم و با توجه به این‌که گربه‌ها در آن محله‌ای که بوده‌اند جفت‌گیری می‌کنند این‌ها پس از عقیم‌سازی در همان محله‌ی قدیم‌شان رها می‌شوند. البته این به‌صورت دائم نیست و اگر جمعیت گربه‌ها به حد مناسب رسید این طرح قطع می‌شود.


موسیقی مقامی ترکمن؛ گفت‌وگو با موسی جرجانی، پژوهش‌گر

هر قوم یک «تاج» دارد؛ ترکمن دو تاج


اولین برنامه از سری برنامه‌های موسیقی نواحی ایران؛ اختصاص دارد به موسیقی قوم ترکمن. مسلم است که پرداختن به همه جوانب موسیقی مقامی در برنامه‌های محدود رادیویی نمی‌گنجد؛ چون آن‌قدر دامنه‌ی این نوع موسیقی گسترده است که در باره‌ی آن کتاب‌ها نوشته شده و با این وجود حق مطلب ادا نشده.

Download it Here!

اما این‌ها دلیل نمی‌شود که به‌طور مختصر به این موضوع نپردازیم.

موسیقی مقامی ‌را شاید بشود این‌طور تعریف کرد: «هر نغمه‌ای که بیانگر گوشه‌هایی از رخدادهای زندگی مردم باشد؛ بیانگر شادی‌ها، غم‌ها، حوادث و اتفاقاتی که برشی از زندگی هر قوم است به آن موسیقی مقامی گویند. هر مقام دارای داستان و حکایتی است که توسط خنیاگران بومی سینه‌به سینه گشته و همراه با ذکر روایت آن؛ نغمه‌گری کردند».

در سفری که به استان «گلستان» داشتم؛ دیدم بهتر است با آقای «موسی جرجانی»؛ پژوهش‌گر استان گلستان گفت‌و‌گویی داشته باشم که ابتدا کمی با فرهنگ قوم ترکمن آشنا شویم.

موسی جرجانی از آن دست پژوهشگرانی است که مانند یک دائره‌المعارف زنده؛ خود منبعی است برای شناخت فرهنگ غنی ترکمن.

موسی جرجانی؛ مدیر گروه موسیقی «ملانفس»؛ متولد سال ۱۳۲۸در روستای «پیرواش» از توابع شهرستان «آق‌قلا»ی استان گلستان است که حدود ۴۰ سال است در «گرگان» زندگی می‌کند.

از موسی جرجانی تا کنون هفت کتاب منتشر شده که در زمینه‌ی موسیقی منطقه است. او عضو پیوسته‌ی پژوهشگران موسیقی کشور نیز هست.

فرهنگ ترکمن بر چه پایه‌هایی استوار است؟

من چهار ستون برای فرهنگ ترکمن قائل‌ام؛ که این چهار ستون با زندگی ترکمن عجین است.
یکی از این ستون‌ها؛ «قالی و قالیچه»‌ی ترکمن است که توسط زنان ترکمن بافته شده.

بُعد بعدی قضیه؛ «اسب» ترکمن است. زندگی ترکمن وابستگی کامل به اسب داشته است.

بُعد بعدی «مختوم‌قلی فراغی» است. ما یک شاعر و عارف بزرگ داریم که حدود سه قرن پیش زندگی می‌کرده. اشعار این شاعر؛ بیانگر ایده‌ها و آرمان‌های ترکمن است.

می‌گویند این عارف، هرآن‌چه ترکمن داشته ثبت کرده و برای آینده هم ترسیم کرده.
ترکمن‌ها اشعار او را به‌عنوان ضرب‌المثل؛ همیشه در زندگی‌شان به‌کار می‌برند؛ چه آن‌هایی که سواد دارند و چه آن‌ها که بی‌سواد هستند.

ستون چهارم «دوتار» ترکمن است. هرچه راز در دل ترکمن بوده دوتار این‌ها را در سینه‌ی خود جای داده و بعد توسط خواننده بین مردم بازگو شده.

می‌گویند هر قومی ممکن است یک «تاج» داشته باشد؛ ترکمن دو تاج دارد. یکی «مختوم‌قلی» و دیگری «دوتار» است.

موسی جرجانی پژوهش‌گر موسیقی و فرهنگ ترکمن و مدیر گروه موسیقی ملانفس

از شما می‌خواهم در مورد قدمت و ویژگی دوتار ترکمن توضیحاتی بفرمایید.

دوتار قدمت‌اش خیلی زیاد است. این دوتار؛ اسم اصلی‌اش «توت‌تار» بوده. یعنی سازی که از درخت «توت» به‌دست آمده. درخت توت بسیار محکم و مقاوم است. از چوب این درخت استفاده کردند و دوتار را ساخته‌اند.

افسانه‌ای است که می‌گوید زمانی ‌که برای اولین‌بار دوتار را ساختند؛ هر کار کردند صداش درنیامده. خود ِ دوتار به صدا در می‌آید و می‌گوید «از جنس من رشته‌ای به من بیاویز تا صدام در بیاید» آن شخص که دوتار را ساخته بوده پی می‌برد منظور او «تار ابریشم» بوده.

روی درخت توت کرم می‌نشیند و بعد از آن تارهای ابریشم پدید می‌آید. این تارهای ابریشمی را رشته می‌کنند به دوتار می‌آویزند. صدای دوتار در می‌آید. زمان‌های قدیم برای ساختن دوتار از سیم استفاده نمی‌کردند؛ بلکه از رشته‌های ابریشم استفاده می‌شده و به آن می‌گفتند «توت‌تار» یعنی «تار»ی که از جنس «توت» است.

از مقام‌های ترکمن که سینه به سینه گشته؛ امروزه چند مقام باقی مانده که می‌شود به آن‌ها دسترسی پیدا کرد؟

می‌گویند تا به حال در کشور «ترکمنستان» و جاهای دیگر 500 مقام شناسایی شده؛ ولی در حال حاضر شاید 100 مقام بیشتر اجرا نشود. در ایران شاید 25 مقام بیشتر اجرا نشود.

به مرور دارد کم می‌شود. به مرور داستان‌هاش هم فراموش می‌شود. اگر الآن ما یک خواننده‌ی خوب ترکمن را بیاوریم بگوییم داستان چندتا مقام را برای‌مان نقل کن؛ دوتا یا سه‌تا؛ بیشتر نخواهد گفت.

چرا سازهای کوبه‌ای در فرهنگ ترکمن جایگاهی ندارند؟

ترکمن‌ها در طول تاریخ‌شان دائم در حال جنگ و ستیز و فرار بوده‌اند. دائم درگیر جنگ و خون‌ریزی بوده‌اند. زندگی‌شان همه‌اش با خون آغشته بوده. تمام نقش‌های قالی ترکمن را که نگاه می‌کنید می‌بینید رنگ خون است. با وجود همه این‌ها؛ جایی برای شادی کردن نبوده!

دائم غم و اندوه، کشت و کشتار، بیگاری، بَرده‌کِشی، بَرده‌فروشی. جنگ که می‌شده در «خیوه» و «بخارا» بازارهای برده‌فروشی بوده. ترکمن‌ها را می‌کشتند؛ آن‌ها که سالم بودند را به عنوان برده می‌فروختند. زن‌هاشان را هم بین مردم تقسیم می‌کردند.

در مورد «روایت‌گری» که در موسیقی ترکمن مرسوم بوده توضیحاتی بفرمایید و آیا هنوز هستند روایت‌گرانی که از عهده‌ی این کار بر آیند؟

معمولآ در عروسی‌ها از سر شب تا حدود ساعت 11 ترانه‌خوان‌ها می‌آمدند. از ساعت 12 شب تا صبح؛ روایت‌گران می‌آمدند.

تصویر مختوم‌قلی فراغی؛ عارف ترکمن؛ بر روی قالیچه‌ترکمن

این روایت‌گران داستانی «حماسی» یا «عشقی» که در فرهنگ ترکمن وجود داشته؛ این‌ها را روایت می‌کردند. از روی کتاب‌هاشان که بعدا چاپ شده به نظم و نثر است؛ داستان‌اش را یک مقدار روایت می‌کنند به شعر آن که می‌رسند با «دوتار» می‌خوانند.

یکی از آخرین بازماندگان روایت‌گران ما «حسین خیوه‌چی» بود که بهمن ماه سال 1387 مرحوم شد؛ در شهرستان «گنبد» زندگی می‌کرد با دوتارش. من از او صفحه زیاد دارم؛ حماسه‌ی کوراوغلی را می‌خواند؛ حدود سه، چهار ساعت طول می‌کشد.

روایت «شاه‌صنم غریب» را می‌خواند. روایت «امام حسین» را دارد. روایت «خسرو شاه» که حدود شش ساعت طول می‌کشد.

در عروسی‌ها از شب تا صبح یکی دوتا از این‌ها را روایت می‌کردند.

مگر قوم ترکمن‌ همه اهل «تسّنن» نیستند؟

بله؛ اهل تسّنن هستند.

فرمودید راویت «امام حسین» را می‌خواندند!

«امام حسین» و «اهل بیت» در فرهنگ و ادب ترکمن؛ چه مکتوب چه شفاهی؛ جایگاه خاصی دارند.

درست است که اهل تسّنن هستیم اما از قدیم کتاب‌هایی داریم که حدود 600 سال پیش در حوزه‌های علمیه «خیوه» و «بخارا» در باره‌ی امام حسین بوده که روایت‌گری می‌کردند. هر کتابی که باز کنید ترانه‌هایی در باره‌ی «اهل بیت» در آن هست.

اهل تسّنن به این دلیل که این‌ها اولادان «پیامبر اسلام» بوده‌اند؛ احترام‌شان را داشتند. جدا نیستند که!

یک سری آمدند این‌ها را جدا کنند؛ وحدت ایجاد کنند! وحدت بوده! جدایی‌ای نبوده!
شما شیعیان در ماه محرم حدود یک هفته عزاداری و سینه‌زنی می‌کنید ولی ما کلّ یک ماه را به نام «ماه عاشورا» لقب داده‌ایم.

هر کودکی در این ماه به‌دنیا بیاید نام او برگرفته از «عاشور» است؛ «عاشور محمّد»، «عاشور گلدی»، یا اگر زن بوده «عاشور بی‌بی»، «عاشور سلطان»...

دوتار ترکمن؛ عکس‌ها از مینو صابری

اهل بیت خیلی محترم‌اند! در کتاب‌هامان همیشه از حضرت «علی» به‌عنوان «شاه‌مردان» یاد می‌کنند.

از اهالی موسیقی ترکمن در باره‌ی تلاش‌های ارزنده‌ی شما برای حفظ و اشاعه‌ی فرهنگ فولکلوریک ترکمن زیاد شنیده‌ام. لطفآ خودتان برای‌مان بگویید تا کنون چه کارهایی انجام داده‌اید؟

با توجه به این‌که موسیقی بومی، محلی در شرف از بین رفتن و نابود شدن بود حدود ۱۵ سال پیش تصمیم گرفتیم در این باره یک فکر اساسی کنیم.

افراد علاقه‌مند را جمع کردیم. یک گروه موسیقی در «بندر ترکمن» تشکیل دادیم تحت عنوان گروه موسیقی «مُلانَفَس».

حدود 10 سال پیش گروه ما سر و سامان گرفت؛ شروع کردیم به شرکت در جشن‌واره‌های مختلف.

این گروه شامل چه چیزهایی است؟

این گروه از «نی»نوازی، «زنبورک»نوازی، «دوتار»نوازی و «ذکر خنجر» تشکیل شده.
در کنار آن؛ یک گروه «لآله‌هودی» هم درست کردیم. تاتر آئینی سنتی هم درست کردیم؛ این‌ها را با هم تلفیق کردیم.

اوایل آوردن زن‌ها بر روی صحنه مشکل بود. از نظر سنّت‌ها، آداب و رسوم و باورها نمی‌پذیرفتند که زن‌ها دنبال هنر موسیقی و تاتر بروند.

ما ابتدا از خودمان شروع کردیم. دخترهای خودمان را آوردیم. به دوستان‌مان گفتیم دخترهاشان را آوردند؛ یکی خانم‌اش را آورد. بالاخره به این صورت ما مجموعه‌ای درست کردیم تا دیگران هم راغب شوند.

ابتدای کار دخترها خجالت می‌کشیدند لباس‌هاس سنّتی ترکمن بپوشند در حالی‌که ما برای آئین‌های ترکمنی نیاز داشتیم که زنان با لباس سنتی خودشان حضور داشته باشند.

دخترها لباس‌هاشان را در ساک می‌گذاشتند می‌آوردند و موقع رفتن هم با لباس معمولی برمی‌گشتند. اما طوری شد که از چند سال بعد پوشیدن لباس سنّتی در عروسی‌ها و مراسم مُد شد.
به این صورت آن هنر بومی رواج پیدا کرد.

ما در این قالب داریم فعالیت می‌کنیم. تا این‌جا از جان مایه گذاشته‌ایم. یک ریال از جایی نگرفته‌ایم.
بین ترکمن‌ها افراد ثروتنمد داریم اما فرهنگی نیستند.

در ذهن‌شان کمک و کارهای خیریه را متعلق به مسجدها و حوزه علمیه می‌دانند. از نظر شرعی این‌جور جا‌ها برای‌شان مقبول است. به این‌ها نگفته‌اند که فرهنگ اساس و پایه است.

این‌همه می‌گوییم تهاجم فرهنگی، تهاجم فرهنگی! اگر چیزی سرمایه‌گذاری نشود که محصول نمی‌دهد!

غربی‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند؛ محصول می‌گیرند. روی بچه‌های ما کار می‌کنند. فرهنگ بومی هم متلاشی شده؛ دارد از بین می‌رود. چیزی باقی نمانده!

من این‌را می‌گویم؛ با جدیت هم می‌گویم: وقتی ما برخورد می‌کنیم با ترکمن‌های ترکمنستان، افغانستان، پاکستان، ترکیه، عراق، سوریه و جاهای دیگر که ترکمن‌نشین هستند مشاهده می‌کنیم که توان علمی و فرهنگی ترکمن‌های این‌جا خیلی بالا است! دانش و فهم و اطلاعات‌شان بسیار بالا است!

در «شوروی» هفتاد سال محیط را بسته نگاه داشته‌اند و یک چیزهای خاصی به ترکمن‌ها داده‌اند؛ آن‌ها هیچ اطلاعاتی از جهان خارج ندارند.

هیچ موضوعی در فرهنگ ترکمن ‌نیست که من کار نکرده باشم. علاقه دارم، عشق دارم؛ کار کردم. به تمام کشورهای آسیای مرکزی رفتم، کار کردم، جمع کردم. هنوز هم جمع می‌کنم.

بچه‌های نسل ما با این فرهنگ بیگانه شده‌اند. اگر امکانات در اختیار ما قرار گیرد و یک مقدار بُنیه‌ی مالی‌مان تقویت شود؛ ما دنبال سود و کسب و این چیز‌ها نیستیم.


گفتگو با عبدالحسین مختاباد، خواننده و مدرس موسیقی

«چندماه است حتی زمزمه هم نمی‌کنم»


سید عبدالحسین مختاباد در سال ۱۳۴۵ در یکی از روستاهای «ساری» به دنیا آمد. او از همان کودکی؛ تحت تاثیر صدای خوش پدر و مادرش به خواندن علاقه‌مند شد. پس از اتمام تحصیلات دبیرستان سال ۱۳۶۳ وارد «دانشگاه تهران» شد و به تحصیل در رشته‌ی «علوم اجتماعی» پرداخت.

Download it Here!

از همان زمان برای آموختن ردیف‌های موسیقی نزد استاد «کریم صالح عظیمی» به تحصیل مشغول شد. در سال ۱۳۷۸ به کانادا رفت و در دانشگاه «اوتاوا» مقطع لیسانس را در رشته‌ی موسیقی گذراند و بعد از آن در دانشگاه «گلداسمیت» لندن دکترای موسیقی را کسب کرد.

مختاباد علاوه بر خوانندگی به نواختن سازهایی چون «سنتور»، «پیانو»، و «سهتار» مهارت دارد. او اکنون در «دانشگاه تهران» و «دانشکده‌ی صدا و سیما» مدرس موسیقی است.

عبدالحسین مختاباد درباره‌ی چگونگی علاقه‌مندشدن‌اش به هنر موسیقی و خوانندگی می‌گوید:

هم پدرم صدای خوبی داشت؛ هم مادرم. پدر مرحوم‌ام اکثر اشعار شاهنامه‌ی فردوسی را از حفظ بود. زمانی که ما کوچک بودیم برای ما قصه‌های «بیژن و منیژه»، «رستم و سهراب»، «جنگ رستم و اسفندیار» و این‌گونه اشعار را می‌خواند.

عبدالحسین مختاباد، عکس از مینو صابری

چون در آن‌زمان امکانات در روستا نبود، رادیو نبود، پدرم ماه رمضان صبح‌ها یک ساعت قبل از سحر، سحرخوانی می‌کرد. آن اشعار معروف ابوسعید ابوالخیر را می‌خواند که میگوید: «ای آن‌که به مُلک خویش پاینده تویی ... » این‌ها را خیلی زیبا در «حجاز» می‌خواند. در هر صورت این فضا، فضایی بود که ما در آن رشد کردیم.

لطفآ «موسیقی سنتی» را برای‌ ما تعریف کنید.

آن چیزی که در فرهنگ موسیقیایی هست؛ موسیقی سنتی، موسیقی‌ای است که ریشه در فرهنگ یک ملت دارد. و ریشه‌اش، ریشه‌ی تاریخی است.

ملودی‌ای است که با خواسته‌های چندین نسل رشد کرده و جلو آمده. با سنت‌ها و آداب و رسوم جامعه چفت و بست خورده و از جهت روانی هم در خون یک ملت وجود دارد.

برای همین است که وقتی یک «چینی» موسیقی سنتی خودش را می‌شنود، با منِ ایرانی که موسیقی سنتی خودمان را می‌شنوم در یک چیز اشتراک داریم و آن این‌که بلافاصله یک فضای ملی در هر دو ما زنده می‌شود.

تفاوت موسیقی سنتی با موسیقی اصیل ایرانی چیست؟

من نمی‌توانم تفاوت آن‌چنانی بین موسیقی سنتی و موسیقی اصیل ایرانی ببینم چون هر دو یکی هستند. اگر موسیقی سنتی را به‌عنوان «الفبا»ی موسیقی در نظر بگیرید، این الفبا می‌تواند ژانرهای مختلف داشته باشد.

الفبای زبان ما فارسی است؛ می‌توانید با این الفبا شعر حافظ را بنویسید، می‌توانید یک نقد سیاسی با آن بنویسید. از موسیقی سنتی می‌شود برای موسیقی جاز، پاپ هم استفاده کرد. کسی که موسیقی کلاسیک خوانده است می‌تواند بر اساس موسیقی سنتی آهنگ خودش را در بیاورد.

موسیقی سنتی الفبایی است که تبدیل می‌شود به ژانرهای مختلف. به همین دلیل کسی که موسیقیدان ایرانی است و برای موسیقی پاپ می‌نویسد، موسیقی پاپ او با موسیقی پاپ غربی فرق دارد چون شما به‌راحتی می‌توانید رگه‌هایی از موسیقی سنتی ایران و فرهنگ ایران را در موسیقی پاپ او ببینید.

در گذشته واردشدن به عرصه‌ی موسیقی تقریبآ موروثی بود. مثلآ پدر با موسیقی آشنایی داشت و بالطبع فرزند هم تحت تاثیر او به عالم موسیقی راه پیدا می‌کرد. در این دوران با دائرشدن کلاس‌های متعدد موسیقی و هم‌چنین تاسیس دانشکده‌های موسیقی دیگر از حالت موروثی‌بودن درآمده است و تقریبآ همه‌گیر شده. به نظر شما این یک نقطه‌ی عطف است یا یک معضل؟

در گذشته تعداد کمی وارد عالم موسیقی می‌شدند و معمولآ نخبگانی از آب در می‌آمدند که خدمات زیادی به موسیقی می‌کردند و آثار جاودانه‌ای از خود به جای می‌گذاشتند. اما حالا هزاران جوان سرگردان داریم که به طرف آموختن موسیقی کشیده می‌شوند و اکثرا هم نمی‌توانند موفقیتی کسب کنند و سرخورده می‌شوند.

بحث موروثی‌بودن شاید یک حُسن‌هایی داشته باشد و همین‌طور یک ضررهایی.

وضعیت ارتباط مردم با موسیقی‌دانان از چهل‌-‌پنجاه‌سال پیش تا حال دگرگون شده است. اولآ نگاه جامعه نسبت به موسیقی تصحیح شد. در گذشته، جامعه به کسانی که موسیقی می‌دانستند نگاه خوبی نداشتند و آن‌ها را خانواده‌ی نجس و مطرب می‌نامیدند؛ در حالی‌که این هنرمندان خودشان می‌دانستند در چه عالم زیبایی زندگی می‌کنند.

اگر نگاهی به زندگی موسیقی‌دانان پنجاه‌سال پیش به آن‌طرف، بیاندازید، مرحوم «درویش‌خان»، مرحوم «عارف قزوینی»، خانواده‌ی «فراهانی» بودند که از جمله‌ی عارفان به شمار می‌رفتند. آدم‌های بزرگی بودند که از شعور عمیقی برخوردار بودند که با آن‌همه فشاری که از جهت مذهبی و از جهت فرهنگ پایین جامعه حس می‌کردند از این عشق عمیق دل نمی‌کندند.

بعد که جامعه دگرگون شد و به عصر رسانه پا گذاشتیم؛ موسیقی یواش‌یواش از فضای آموزش و فضای عرفانی تبدیل شد به یک شغل. شغلی که هم می‌توانست باعث شهرت شود و هم ثروت. خیلی‌ها جذب این جنبه شدند.

یکی از دلایلی که از حالت موروثی درآمد، رسانه بود. اگر زمانی یک آهنگ‌ساز و یا خواننده با یک جمع محدود صد‌-‌صدوپنجاه نفر ارتباط داشت به ناگاه منبع ارتباطی‌اش سر از میلیون‌ها درآورد. رسانه نیاز دارد که ثانیه‌به‌ثانیه آن را پر کنی و این از توان یک فرد و یک گروه و دسته خارج می‌باشد.

این است که فضا باز شده. جامعه به موسیقی نگاه دیگری پیدا کرده؛ هم در بُعد اقتصادی و هم در بُعد اجتماعی، فرهنگی، هنری. این‌ها باعث شد که آن فضاها بشکند.

آن معضلی که الآن به وجود آمده این است که کسانی که به موسیقی علاقه دارند – نه از بُعد هنری – بیش‌تر به جنبه‌ی اقتصادی و شهرت‌اش نگاه می‌کنند و زمان کمی را صرف آموزش می‌کنند. بلافاصله با دوتا کتاب‌زدن در یک ساز، فکر می‌کنند دیگر تمام است و باید بروند دنبال پول‌درآوردن و یا تدریس.

این موضوع متاسفانه در سطح کلان، صدماتی به موسیقی می‌زند که کیفیت کار را پایین می‌آورد.

بعضی‌ها ممکن است با ساختن یک آهنگ گل کنند و بعد از مدتی ببینند که میدان خالی است و استقبالی وجود ندارد در نتیجه ممکن است خدایی ناکرده سرخورده شوند و به راه‌های دیگری کشیده شوند. نتیجه این‌که؛ بله، هم بُعد مثبت دارد این قضیه و هم بُعد منفی.

خب برویم سراغ آثارتان. شما تا کنون چند آلبوم بیرون داده‌اید؟

دهه‌ی هفتاد تقریبآ پرکار بودم بعد که برای ادامه‌ی تحصیل به خارج رفتم مجبور بودم از کار اجرایی دور باشم. الآن حدود ۲۵ سی‌دی از کارهای من در بازار موجود است.

وقتی آقای مختاباد می‌تواند آثار ماندگاری چون «شبانگاهان» و «شِکوه» ارائه دهد چرا دیگر چنین اتفاقی نمی‌افتد و چنین کارهایی اجرا نمی‌کند؟

شاید در آینده اتفاق بیافتد! هر آهنگ‌ساز و خواننده‌ای کارهایی دارد که به عنوان (Hit) در دنیای موسیقی از آن نام می‌برند. این همیشه با آن خواننده هم‌راه است. ممکن است دوباره در یک اثر دیگری ذهن و هوش مردم را متوجه‌ی خوش بکند. ممکن هم هست این اتفاق نیافتد.

شرایط زمانی ما به گونه‌ای هست که ما در انبوه صداها به سر می‌بریم. این انبوهی بعضآ باعث می‌شود که شما صداهای درست را از نادرست تشخیص ندهید. به همین دلیل خیلی از آثار خواننده‌هایی که آثار خوبی از آن‌ها شنیده‌اید در میان انبوهی صداها گم‌اند. حالا شاید من هم در این انبوهی گم شده باشم.

عبدالحسین مختاباد، عکس از مینو صابری

این روزها وقتی با هنرمندان روبه‌رو می‌شویم؛ به قول خودشان یا دل و دماغ ندارند یا انرژی ندارند؛ آدم احساس می‌کند به‌نوعی دارند از فعالیت هنری کنار می‌کشند؛ شما هم چنین حسی دارید؟

من علاوه بر خواندن، دستی هم بر قلم دارم. در وبلاگ‌ام بعضی وقت‌ها مطالبی می‌نویسم ولی پنج‌-‌شش‌ماه است که هرچه تلاش می‌کنم، قلم روی کاغذ حرکت نمی‌کند.

یک عادت تقریبا سی‌ساله‌ای دارم که همیشه باید آواز بخوانم. مثلآ تا توی ماشین می‌نشینم باید بخوانم اما مدت‌هاست که این‌کار را نمی‌کنم. تمرینات پیوسته‌ای دارم که باید انجام دهم اما نمی‌توانم.

آن شعر معروف ابتهاج هست که می‌گوید: «دیر است گالیا! / در گوش من فسانه‌ی دل‌دادگی مخوان / دیگر ز من ترانه‌ی شوریدگی مخواه / ...».

من هم به‌عنوان عضوی از این جامعه، هنرمندی هستم که با دردهای مردم‌اش حرکت می‌کند؛ طبیعی است که در رنج مردم هم رنج می‌بیند با شادی‌های مردم شادی می‌کند.

بله! من الآن حس می‌کنم که باید دست به تولید یک سری کارهایی بزنم که این الهاماتی که در جامعه وجود دارد را به‌گونه‌ای بیان کنم. ممکن است این‌ها را نخوانم ولی به‌عنوان بخشی از ایده‌های من است که نسبت به شرایط دشوار سیاسی و اجتماعی‌ای که بر مردم ما می‌رود دارم و حتما در تاریخ می‌ماند.

فرمودید وبلاگ هم می‌نویسید؟

بله.

چند سال است می‌نویسید؟

حدود دو سال است. مطالبی در زمینه‌ی موسیقی می‌نویسم.

استقبال مخاطبین چطور بوده؟

استقبال خوب است و کامنت برای‌ام می‌نویسند. من فقط می‌روم کامنت‌ها را می‌خوانم. هی می‌گویند مطلب یا مقاله‌ی جدید بنویس. باید یواش‌یواش تشویق شوم که بنویسم.

در پایان اگر فرمایش خاصی دارید بفرمایید!

من به شنوندگان شما و هم‌کاران‌تان درود می‌فرستم. انشاالله هر جا که هستند به فرهنگ و هنر و اندیشه‌ی ایرانی خدمت بایسته بکنند. خصوصآ به موسیقی اصیل و موسیقی هنریِ ایرانی.

متاسفانه موسیقی ما هیچ مانیتوری در دنیا ندارد. تلویزیون‌های داخلی که به موسیقی و موسیقی‌دان‌ها نمی‌پردازد. در خارج هم این‌همه شبکه‌های ایرانی هست اما می‌بینید که روزانه ساعت‌ها وقت‌شان صرف موسیقی‌های دیگر می‌شود و موسیقی ایرانی مثل این‌که بین گاز انبر بماند بین این دو جریان قرار گرفته و دارد نابود می‌شود!

امیدوارم یک نفر در آن‌سوی آب‌ها یک شبکه‌ی تلویزیونی راه بیاندازد که برای مردم فقط موسیقی ایرانی را پخش کند و موسیقی‌دانان ایرانی را معرفی کند؛ بی‌اینکه بخواهد روی شخص خاصی تاکید کند.

موسیقی اصیل ایرانی یکی از زنده‌ترین موسیقی‌های دنیاست. در آسیا و خاورمیانه چنین موسیقی‌ای وجود ندارد! این را من نمی‌گویم؛ تمام کسانی که در دانشگاه‌ها تدریس می‌کنند چنین نظری دارند. اما متاسفانه موسیقی ما گنجی است که زیر خاک مانده است.

می‌خانه اگر ساقی صاحب‌نظری داشت

مِی‌خواری و مستی، ره و رسم دگری داشت!

اگر موسیقی ما مانیتور درستی داشت می‌توانست به‌عنوان یک موسیقی برجسته در خاورمیانه، در سطح آسیا و نهایتآ در دنیا خودش را نشان بدهد. متاسفانه الآن تبدیل به موسیقی سالنی شده.

همه‌ی ما که کنسرت می‌دهیم، چه در داخل ایران و چه در خارج، اگر جمع کنیم کلآ شاید سالانه صدهزار نفر را هم پوشش ندهیم ولی اگر همان آثار که در سالن‌های کنسرت موسیقی، توسط موسیقی‌دانان اجرا می‌شود اگر بتواند در مانیتور وسیع‌تری برای میلیون‌ها ایرانی و یا حتی خارجی‌ها پخش شود؛ باید دید که چه تاثیرات مثبتی می‌تواند بگذارد.

امیدواریم که دوستانی که علاقه به فرهنگ ایرانی دارند پا پیش بگذارند و این معضل را حل کنند.


موسیقی نواحی ایران در «زمانه»

چند ماه پیش وقتی به جناب «فرید حائری‌نژاد» پیشنهاد ساخت برنامه‌هایی در باره‌ی «موسیقی نواحی ایران» را دادم و با استقبال گرم ایشان روبرو شدم؛ با علم به این‌که ساخت چنین برنامه‌هایی سختی‌های زیادی دارد کار را شروع کردم.

پژوهش‌گران موسیقی نواحی، خوب می‌دانند این کار چه مشکلاتی دارد. معمولا اکثر این اساتید در روستاهای دورافتاده‌ای ساکن هستند که پیدا کردن آن‌ها به سهولت ممکن نیست.

زمانی هم ‌که آن‌ها را پیدا می‌کنید تازه اول ماجراست؛ چرا که با اشخاصی روبرو هستید که - چه نوازندگان چه خوانندگان - هنرمندان قابلی هستند که بی‌ادعا و تکلف هنرشان را عرضه می‌کنند؛ اما برخی از آن‌ها جز به زبان بومی خودشان زبان دیگری نمی‌دانند. برخی از آن‌ها هم که زبان فارسی می‌دانند نمی‌توانند خوب حرف‌های‌شان را بیان کنند.


به هر تقدیر اولین سری این برنامه‌ها که آماده کرده‌ام اختصاص دارد به «موسیقی مقامی قوم ترکمن».

سفرهایی به چند شهر و روستای استان «گلستان» داشتم و برنامه‌هایی برای شما عزیزان تهیه و آماده کرده‌ام که از روز دوشنبه یازده ژانویه، بیست و یکم دی‌ماه، اولین برنامه از این سری برنامه‌ها پخش خواهد شد.

اگر عمری باقی بود و مخاطبین هم از چنین برنامه‌هایی استقبال کردند؛ به دیگر نواحی هم خواهم رفت و برنامه‌هایی تهیه خواهم کرد.

مسلما این سری برنامه‌ها برنامه‌های جامع و کاملی نخواهد بود و دارای نواقصی است که مخاطبین ارجمند آن‌را خواهند بخشید و به حساب بضاعت کم این‌جانب خواهند گذاشت.


اما دلیل این‌که ساخت چنین برنامه‌هایی را در پیش گرفتم چه بوده؟ دلایل زیادی برای این کار دارم.

دو سال پیش، زمانی که «حاج قربان سلیمانی» بخشی بزرگ خراسان شمالی، از دنیا رفت و من در باره‌ی ایشان و ملاقاتی که با او در منزل‌اش داشتم مطلبی در وبلاگ‌ام نوشتم پیغام‌های زیادی از مخاطبان دریافت کردم که اکثرا افسوس می‌خوردند چرا این «مرد بزرگ» را نمی‌شناختند.

این گناه مردم نیست که این بزرگان را تا زمانی که از دنیا می‌روند نمی‌شناسند؛ مقصر رسانه‌های ما هستند که به چنین مقوله‌ای که در اصل، بُن و ریشه‌ی موسیقی سرزمین‌مان می‌باشد، نمی‌پردازند.


یکی از اهداف من تهیه‌ی برنامه‌های مدونی در باره‌ی موسیقی نواحی ایران است که می‌تواند مرجع خوبی برای علاقمندان این نوع موسیقی باشد.

نوازندگان و خوانندگان موسیقی نواحی، این هنرمندان بی‌ادعا، اکثرا زندگی فقیرانه‌ای دارند و با داشتن پنجه‌ها و حنجره‌های سحّارشان هیچ بهره‌ی مالی‌ای ازهنرشان ندارند. باشد که با پرداختن به چنین موضوعاتی این عزیزان بیشتر دیده شوند و از وجودشان بیشتر استفاده شود.


دوست دارم در پایان به شما مخاطبین عزیز بگویم گرچه در آغاز صحبت‌هایم از دشواری راه گفتم، اما خدا را سپاس می‌گویم که پیش از مرگ‌ام؛ شنیدن نوایی از یکی از نوازندگان ترکمنستان را نصیب‌ام کرد.

صدایی سحرانگیز که توسط استادی نواخته شده که سال‌هاست از دنیا رفته. در بخش سوم یا چهارم این سری برنامه‌ها شما هم این نوا را خواهید شنید.

بیاییم دریابیم این بزرگان را؛ پیش از آن‌که آنان را از دست بدهیم.

فرخ‌زادها به‌روایت پوران؛ قسمت پنجم

سخن گفتن از خود


آخرین قسمت از سری برنامه‌های «فرخ‌زادها به روایت پوران» در باره‌ی خود خانم فرخ‌زاد است. این مجموعه در اصل شش قسمت بود؛ قسمتی از آن که اختصاص داشت به زنده‌یاد «فریدون فرخ‌زاد» به‌صورت مجزا، در خردادماه پخش شده بود.

چهار قسمت آن هم که این مدت به‌صورت هفته‌ای تقدیم حضورتان می‌شد از خاطرات کودکی تا جوانی فرخ‌زادها برای‌تان نقل شد. در بخش آخر خانم پوران فرخ‌زاد با اشاره‌ای به زندگی‌ خصوصی‌اش و این‌که چرا سال‌هاست تنها زندگی می‌کند به معرفی آثارش می‌پردازد و در مورد تعدادی از کتاب‌هایش و مضمون آن‌ها صحبت می‌کند:

Download it Here!

سخن گفتن از خود برای من خیلی سخت است! گاه عده‌ای به من اعتراض می‌کنند که «تو چرا همیشه از همه حرف می‌زنی جز از خودت؟» در پاسخ می‌گویم؛ آدم از خودش نمی‌تواند آن‌چنان که باید حرف بزند. همیشه یک نفر دیگری، یک عده‌ای، یک گروهی هستند که از دور به آدم نگاه می‌کنند و آدم را تفسیر می‌کنند.

بنابراین آن ‌چیزی که من بگویم شاید کلیشه‌ای باشد؛ من این کار را کردم، من آن کار را کردم، خودم ‌را رساندم به این‌جا.

من سال‌ها کار کردم. یعنی از 12 سالگی که شروع کردم به نوشتن؛ و آن ترجمه‌های ناقص کوچک؛ تا حالا کار کردم.

بعد از جدا شدن از همسرم که پدر دو بچه‌ام است؛ یک ماجرای عاشقانه‌ داشتم. الآن که نگاه می‌کنم اصلآ هم زیبا نبوده. با مردی که واقعآ اهل فرهنگ بود؛ شاید می‌توانستیم با هم ازدواج کنیم. ولی مسائلی پیش آمد، آگاهی‌هایی پیش آمد؛ و حقیقتی برایم آشکار شد که ازدواج فقط یک‌بار، کافی است.

پوران فرخزاد، عکس از مینو صابری

کسی که تجربه‌ای را تکرار کند به‌ نظر من یک احمق واقعی است. در واقع چهره‌ی عشق و آن واقعیت پلیدی که زیر خیلی از عشق‌ها هست، برایم آشکار شد. من تنهایی‌ را انتخاب کردم. از آن سال (١٣٥٤) تا حالا تنها زندگی می‌کنم؛ با کتاب‌هایم. و فقط می‌نویسم.

من در حقیقت شاعرم. یعنی بیش از هر چیز شاعرم و هر کاری می‌کنم در کنارش چند تا شعر هم برایم می‌آید.
شعر می‌گویم. کتاب نوشته‌ام. داستان نوشته‌ام؛ خیلی زیاد. هم پیش از انقلاب و هم بعد از آن (انقلاب که نه! پیش از فاجعه‌ای که برای‌مان پیش آمد.)

دو تا تحقیق ایران‌شناسی دارم و سومی را هم تازه تمام کردم. یک مقدار ترجمه دارم اما دیگر کار ترجمه نمی‌کنم برای این‌که ترجمه واقعآ نشخوار اندیشه‌های دیگران است و خلاقیت آدم را خراب می‌کند.

یک رمان بزرگ دارم. در حدود سی کتاب از من چاپ شده. عاشق زبان فارسی‌ام. عاشق هنر ایران‌ام. اصلآ عاشق فرهنگ ایران‌ام!

ایران از لحاظ فرهنگ کشوری بسیار غنی‌ است. شاید نخستین کشور جهان است که فرهنگ‌آور شده. نمی‌گویم از زمان «کورش»؛ از سال‌ها پیش از کورش که در «فلات ایران» زندگی آغاز شده - دوباره - چون من اعتقاد دارم تاریخ دوره‌های مختلفی‌ را می‌گذراند؛ به اوج می‌رسد، به تباهی می‌رسد، در واقع به نبودن می‌رسد و دوباره آغاز می‌شود.

این دوره که ما هستیم آخرین دوره‌ای است که شروع شده و شاید ایران پیش از این دوران وجود داشته. این‌جا اتفاقاتی افتاده؛ اتفاقاتی در «اقیانوس اطلس» افتاده، در «دریای مدیترانه» افتاده و آب تمام این بخش‌ها را گرفته.

یعنی اگر الآن یک اتفاق اتمی بیافتد که به جهان صدمه بزند یک بخشی از ما باقی می‌مانیم؛ با خاطرات و تکنولوژی‌مان. و ما آن خاطرات‌مان ‌را منتقل می‌کنیم به دوره‌ای که تازه می‌آید. این‌ها را می‌توانیم در میتولوژی پیدا کنیم. تاریخ دوره‌ی گذشته را می‌توانیم پیدا کنیم.


آخرین کتاب‌ام که پیش از طلوع آفتاب احمدی‌نژاد به چاپ رسید «مُهره‌ی مِهر» بود که در آمریکا دارم قرار می‌بندم دوباره چاپ شود چون در ایران چهار سال است که اجازه‌ی کار به من داده نشده و کتاب‌هایم همه‌ این‌جا تلنبار شده؛ تا چه شود؟ «باشد که آفتاب بر آید» به قول «فریدون»

کتاب دیگرم «کارنامه‌ی به دروغ» است که در باره‌ی دروغ بودن حمله‌ی «الکساندر مقدونی» به ایران و راستین بودن زندگی‌نامه‌ی یک شاه‌زاده‌ی مُغ ایرانی است که مِهرپرست بوده و قاطی شدن زندگی این دوتا با هم؛ که تاریخ‌سازها این‌ کار را کردند. این کار را کردند برای این‌که هویت ما را بگیرند.

ما هویت‌مان خیلی قوی است ولی اروپا نمی‌خواهد ما را قبول کند؛ همه‌ را گذاشته روی دوش «یونان». همه چیز از آن‌جا آغاز نشده. خود ِ یونانی‌ها یک بخش‌شان از ایران رفته‌اند.

ما اکنون در حال حاضر چند، ولی در زمان گذشته، یک دهکده‌ی بزرگ داشتیم به نام «یون» در کنار دریاچه‌«رضائیه». الآن هم در نقشه می‌شود پیداش کرد. این «یونی»ها مهرپرست بودند و بعد از وقایعی که زمان «هخامنشی» پیش می‌آید و «مغ»های «مهرپرست» را می‌کشند و «مغ»های «مزدایی» روی کار می‌آیند؛ این‌ها فرار می‌کنند.


بخشی‌شان می‌آیند کنار دریاچه‌ی رضائیه و «یون» را تشکیل می‌دهند؛ در واقع یک قلمرو تشکیل می‌دهند. شاه‌وار آن‌جا زندگی می‌کردند. یکی از دختران آن‌ها را پادشاه ایران «اردشیر سوم» می‌گیرد و از او پسری به‌وجود می‌آید (در شاه‌نامه هم به شکل دیگری گفته شده) که برگردانده می‌شود به «یون»؛ به این علت که مادرش مورد پسند اردشیر سوم نبوده.

این پسر بزرگ که می‌شود زمانی است که اردشیر سوم مرده و دنبال یک جانشین برایش می‌گردند و پیدا نمی‌کنند؛ یک شاه‌زاده‌ی بلافصل به اسم «داریوش سوم» می‌آورند که آخرین پادشاه سلسله‌ی هخامنشی است.

این پسر که در یون بوده و مهر پرست بوده، ادعای سلطنت می‌کرده چون شاه‌زاده بوده، پسر اردشیر سوم بوده، دائم با داریوش مکاتبه می‌کرده که بالاخره جنگ به‌وجود می‌آید و نمی‌توانند با هم صلح کنند. داریوش در میدان جنگ کشته می‌شود و این پسر سلسله‌ی «اشکانی» را بنا می‌گذارد.

یونی‌ها در این ماجراها؛ بخشی‌شان فرار می‌کنند می‌روند به دریای مدیترانه. یونان از جزایر مختلفی تشکیل شده است و اسم‌اش «گِرک» است؛ شما اگر به اروپا بروی بگویی یونان؛ کسی آن‌ را به این نام نمی‌شناسد.

«یون» به‌اضافه‌ی پسوند آن «الف و نون»؛ یونان. این ‌نام را ما ساخته‌ایم. یونی‌ها، ایرانی بودند. اصلآ فرهنگ یونان که گفته می‌شود؛ با تمام اندیشمندانش و فلاسفه‌اش همه بهره از آئین «زرتشت» و «مهر» دارند.

مسیحی‌ها به خصوص، چون با آئین مهر دشمن بودند به ما یک حرف‌هایی را تحمیل گردند. وقتی ما به مدرسه رفتیم به ما گفتند سلسله‌ی «سلوکی» وجود داشته. این صدسال فاصله‌ی بین سلسله‌ی هخامنشی و سلسله‌ی اشکانی - سلسله اشکانی مهر پرست بوده - که همه‌اش جنگ بوده.

این سلسله‌ی صدساله‌ی سلوکی را که در مدرسه خوانده‌ایم اصلآ وجود نداشته!

در تمام این مدت - نزدیک صدسال - جنگ بوده؛ جنگ‌های ایالتی، جنگ‌های مدعیان حکومت بوده. به خصوص پارسی‌ها در قسمت پارس که هخامنشیان از آن‌ها برآمده‌اند؛ این‌ها همیشه مدعی سلطنت بودند؛ دین‌شان هم «مزدایی» بوده. بالاخره سلسله‌ی اشکانیان که مهرپرست بودند توانستند بعد از صد سال حکموت برقرار کنند.

به این دلیل می‌گویند سلوکی چون در بخش مغرب ایران؛ طرف «ترکیه» و «شام»؛ سلوکی‌نامی بوده که در آن‌جا حالت کدخدا‌منشی بوده. چون یونی‌ها در ایران هم بودند.

وقتی به درخواست مسیحیان ضد مِهر؛ تاریخ‌نویسان شروع کردند به نوشتن تاریخ ایران - که تاریخ ما را از بین برده بودند - همه‌را به نفع این‌ها نوشتند؛ یک سلسله هم درست کردند به نام «سلوکیه» که در ایران سلطنت می‌کرده. اگر تاریخ دقیق بررسی شود حقیقت حرف من آشکار می‌شود.


این کتاب «کارنامه‌ به دروغ» که نظرم به سوی دروغین بودن «الکساندر کبیر» هست؛ بسیار خوب فروش رفته و به خصوص جوانان خیلی از آن استقبال کردند. به هر حال یونان به آن معنی که فکر کنیم، یک کشور غریبه نیست. جزایری از آن از قوم‌های دیگر است و ساکنین جزایری از آن هم از یونی‌های ما هستند. یعنی در واقع ایرانی‌اند.

کما این‌که مثلآ می‌خوانیم زمان هخامنشیان؛ یونی‌ها همه در ایران بودند؛ حتی در سپاه خشایارشاه، ده هزار نفر بودند. یعنی یونانی رفته با یونانی بجنگد! پس اصلآ این‌جوری نبوده؛ این ایرانی بوده که رفته با مدعیان آن‌طرف بجنگد.

رمانی که نوشته‌ام قهرمانان‌اش «حافظ» و «شاخه نبات» هستند. شاخه نبات یک زن شاعر است که انگیزه ندارد. حافظ یک الهام‌بخش است که برای او ظاهر می‌شود و او را از هفت‌خوان عشق گذر می‌دهد تا به خودش برسد و شاعر شود.

من اعتقاد دارم که اگر کسی با خودش آشتی نباشد چه چیزی برای عرضه کردن به مردم دارد!؟ جز این‌ که مردم را گمراه کند؟!

این سال‌های اخیر کتاب‌های شعری برای من می‌آید که در واقع هذیان است. یک چیزهای عجیب و غریب که نه ربطی به ‌هم دارد و نه به خواننده چیزی می‌دهد؛ شعر آن است که با آدم بیاید؛ یعنی توی خودت زمزمه کنی. وقتی این‌ را می‌خوانی هیچی از آن نمی‌فهمی می‌توانی به آن بگویی شعر؟!

یا این‌که شعر آن است که تو را به یک راه تازه‌ای بیندازد؛ یک فکر تازه‌ای در تو بیدار کند؛ از تو یک آدم دیگری بسازد.

در این رمان شاخه‌نبات می‌رسد به خودش و درست اول انقلاب داستان تمام می‌شود. چون حافظ به او می‌گوید که باید از راه خیلی سنگینی بگذری. باید از آتش بگذری.

شاخه نبات می‌گوید از همان آتشی که سیاوش گذشت تا پاک شد؟ حافظ می‌گوید شاید شدیدتر؛ ولی باید بگذری. وقتی بگذری به خودت رسیدی. رمان‌ام این‌جور تمام می‌شود.

خوشبختانه من یک خوشبختی دارم و آن این‌که کتاب‌هام خوب فروش می‌رود. حالا نمی‌دانم به‌خاطر نام‌ام هست یا به‌خاطر اثرم! این‌را هنوز کشف نکردم.

پنج کتاب برای زنان دارم. دو تا فرهنگ دارم. یکی «زنان ایران و جهان» است که دو هزار صفحه است. یک کتاب هزار صفحه‌ای دارم که فقط مخصوص «زن‌های ایران» است که حدود هشت سال پیش چاپ شده؛ اگر قرار باشد الآن چاپ شود باید صد صفحه‌ی دیگر به آن اضافه کنم.

چون زن‌های ایران خیلی خوب دارند پیش می‌روند. همین‌جور دارند یورش می‌برند. اگر من آن سعادت را داشته باشم که دوباره کار کنم باید آن ‌را به شکل تازه‌ای در بیاورم.

زندگی من این است در حال حاضر؛ جویبار آرامی است که توی کتاب‌ها می‌گذرد و نمی‌دانم کِی تمام می‌شود.

فرخ‌زادها به‌روایت پوران؛ قسمت پنجم

سخن گفتن از خود


آخرین قسمت از سری برنامه‌های «فرخ‌زادها به روایت پوران» در باره‌ی خود خانم فرخ‌زاد است. این مجموعه در اصل شش قسمت بود؛ قسمتی از آن که اختصاص داشت به زنده‌یاد «فریدون فرخ‌زاد» به‌صورت مجزا، در خردادماه پخش شده بود.

چهار قسمت آن هم که این مدت به‌صورت هفته‌ای تقدیم حضورتان می‌شد از خاطرات کودکی تا جوانی فرخ‌زادها برای‌تان نقل شد. در بخش آخر خانم پوران فرخ‌زاد با اشاره‌ای به زندگی‌ خصوصی‌اش و این‌که چرا سال‌هاست تنها زندگی می‌کند به معرفی آثارش می‌پردازد و در مورد تعدادی از کتاب‌هایش و مضمون آن‌ها صحبت می‌کند:

Download it Here!

سخن گفتن از خود برای من خیلی سخت است! گاه عده‌ای به من اعتراض می‌کنند که «تو چرا همیشه از همه حرف می‌زنی جز از خودت؟» در پاسخ می‌گویم؛ آدم از خودش نمی‌تواند آن‌چنان که باید حرف بزند. همیشه یک نفر دیگری، یک عده‌ای، یک گروهی هستند که از دور به آدم نگاه می‌کنند و آدم را تفسیر می‌کنند.

بنابراین آن ‌چیزی که من بگویم شاید کلیشه‌ای باشد؛ من این کار را کردم، من آن کار را کردم، خودم ‌را رساندم به این‌جا.

من سال‌ها کار کردم. یعنی از 12 سالگی که شروع کردم به نوشتن؛ و آن ترجمه‌های ناقص کوچک؛ تا حالا کار کردم.

بعد از جدا شدن از همسرم که پدر دو بچه‌ام است؛ یک ماجرای عاشقانه‌ داشتم. الآن که نگاه می‌کنم اصلآ هم زیبا نبوده. با مردی که واقعآ اهل فرهنگ بود؛ شاید می‌توانستیم با هم ازدواج کنیم. ولی مسائلی پیش آمد، آگاهی‌هایی پیش آمد؛ و حقیقتی برایم آشکار شد که ازدواج فقط یک‌بار، کافی است.

پوران فرخزاد، عکس از مینو صابری

کسی که تجربه‌ای را تکرار کند به‌ نظر من یک احمق واقعی است. در واقع چهره‌ی عشق و آن واقعیت پلیدی که زیر خیلی از عشق‌ها هست، برایم آشکار شد. من تنهایی‌ را انتخاب کردم. از آن سال (١٣٥٤) تا حالا تنها زندگی می‌کنم؛ با کتاب‌هایم. و فقط می‌نویسم.

من در حقیقت شاعرم. یعنی بیش از هر چیز شاعرم و هر کاری می‌کنم در کنارش چند تا شعر هم برایم می‌آید.
شعر می‌گویم. کتاب نوشته‌ام. داستان نوشته‌ام؛ خیلی زیاد. هم پیش از انقلاب و هم بعد از آن (انقلاب که نه! پیش از فاجعه‌ای که برای‌مان پیش آمد.)

دو تا تحقیق ایران‌شناسی دارم و سومی را هم تازه تمام کردم. یک مقدار ترجمه دارم اما دیگر کار ترجمه نمی‌کنم برای این‌که ترجمه واقعآ نشخوار اندیشه‌های دیگران است و خلاقیت آدم را خراب می‌کند.

یک رمان بزرگ دارم. در حدود سی کتاب از من چاپ شده. عاشق زبان فارسی‌ام. عاشق هنر ایران‌ام. اصلآ عاشق فرهنگ ایران‌ام!

ایران از لحاظ فرهنگ کشوری بسیار غنی‌ است. شاید نخستین کشور جهان است که فرهنگ‌آور شده. نمی‌گویم از زمان «کورش»؛ از سال‌ها پیش از کورش که در «فلات ایران» زندگی آغاز شده - دوباره - چون من اعتقاد دارم تاریخ دوره‌های مختلفی‌ را می‌گذراند؛ به اوج می‌رسد، به تباهی می‌رسد، در واقع به نبودن می‌رسد و دوباره آغاز می‌شود.

این دوره که ما هستیم آخرین دوره‌ای است که شروع شده و شاید ایران پیش از این دوران وجود داشته. این‌جا اتفاقاتی افتاده؛ اتفاقاتی در «اقیانوس اطلس» افتاده، در «دریای مدیترانه» افتاده و آب تمام این بخش‌ها را گرفته.

یعنی اگر الآن یک اتفاق اتمی بیافتد که به جهان صدمه بزند یک بخشی از ما باقی می‌مانیم؛ با خاطرات و تکنولوژی‌مان. و ما آن خاطرات‌مان ‌را منتقل می‌کنیم به دوره‌ای که تازه می‌آید. این‌ها را می‌توانیم در میتولوژی پیدا کنیم. تاریخ دوره‌ی گذشته را می‌توانیم پیدا کنیم.


آخرین کتاب‌ام که پیش از طلوع آفتاب احمدی‌نژاد به چاپ رسید «مُهره‌ی مِهر» بود که در آمریکا دارم قرار می‌بندم دوباره چاپ شود چون در ایران چهار سال است که اجازه‌ی کار به من داده نشده و کتاب‌هایم همه‌ این‌جا تلنبار شده؛ تا چه شود؟ «باشد که آفتاب بر آید» به قول «فریدون»

کتاب دیگرم «کارنامه‌ی به دروغ» است که در باره‌ی دروغ بودن حمله‌ی «الکساندر مقدونی» به ایران و راستین بودن زندگی‌نامه‌ی یک شاه‌زاده‌ی مُغ ایرانی است که مِهرپرست بوده و قاطی شدن زندگی این دوتا با هم؛ که تاریخ‌سازها این‌ کار را کردند. این کار را کردند برای این‌که هویت ما را بگیرند.

ما هویت‌مان خیلی قوی است ولی اروپا نمی‌خواهد ما را قبول کند؛ همه‌ را گذاشته روی دوش «یونان». همه چیز از آن‌جا آغاز نشده. خود ِ یونانی‌ها یک بخش‌شان از ایران رفته‌اند.

ما اکنون در حال حاضر چند، ولی در زمان گذشته، یک دهکده‌ی بزرگ داشتیم به نام «یون» در کنار دریاچه‌«رضائیه». الآن هم در نقشه می‌شود پیداش کرد. این «یونی»ها مهرپرست بودند و بعد از وقایعی که زمان «هخامنشی» پیش می‌آید و «مغ»های «مهرپرست» را می‌کشند و «مغ»های «مزدایی» روی کار می‌آیند؛ این‌ها فرار می‌کنند.


بخشی‌شان می‌آیند کنار دریاچه‌ی رضائیه و «یون» را تشکیل می‌دهند؛ در واقع یک قلمرو تشکیل می‌دهند. شاه‌وار آن‌جا زندگی می‌کردند. یکی از دختران آن‌ها را پادشاه ایران «اردشیر سوم» می‌گیرد و از او پسری به‌وجود می‌آید (در شاه‌نامه هم به شکل دیگری گفته شده) که برگردانده می‌شود به «یون»؛ به این علت که مادرش مورد پسند اردشیر سوم نبوده.

این پسر بزرگ که می‌شود زمانی است که اردشیر سوم مرده و دنبال یک جانشین برایش می‌گردند و پیدا نمی‌کنند؛ یک شاه‌زاده‌ی بلافصل به اسم «داریوش سوم» می‌آورند که آخرین پادشاه سلسله‌ی هخامنشی است.

این پسر که در یون بوده و مهر پرست بوده، ادعای سلطنت می‌کرده چون شاه‌زاده بوده، پسر اردشیر سوم بوده، دائم با داریوش مکاتبه می‌کرده که بالاخره جنگ به‌وجود می‌آید و نمی‌توانند با هم صلح کنند. داریوش در میدان جنگ کشته می‌شود و این پسر سلسله‌ی «اشکانی» را بنا می‌گذارد.

یونی‌ها در این ماجراها؛ بخشی‌شان فرار می‌کنند می‌روند به دریای مدیترانه. یونان از جزایر مختلفی تشکیل شده است و اسم‌اش «گِرک» است؛ شما اگر به اروپا بروی بگویی یونان؛ کسی آن‌ را به این نام نمی‌شناسد.

«یون» به‌اضافه‌ی پسوند آن «الف و نون»؛ یونان. این ‌نام را ما ساخته‌ایم. یونی‌ها، ایرانی بودند. اصلآ فرهنگ یونان که گفته می‌شود؛ با تمام اندیشمندانش و فلاسفه‌اش همه بهره از آئین «زرتشت» و «مهر» دارند.

مسیحی‌ها به خصوص، چون با آئین مهر دشمن بودند به ما یک حرف‌هایی را تحمیل گردند. وقتی ما به مدرسه رفتیم به ما گفتند سلسله‌ی «سلوکی» وجود داشته. این صدسال فاصله‌ی بین سلسله‌ی هخامنشی و سلسله‌ی اشکانی - سلسله اشکانی مهر پرست بوده - که همه‌اش جنگ بوده.

این سلسله‌ی صدساله‌ی سلوکی را که در مدرسه خوانده‌ایم اصلآ وجود نداشته!

در تمام این مدت - نزدیک صدسال - جنگ بوده؛ جنگ‌های ایالتی، جنگ‌های مدعیان حکومت بوده. به خصوص پارسی‌ها در قسمت پارس که هخامنشیان از آن‌ها برآمده‌اند؛ این‌ها همیشه مدعی سلطنت بودند؛ دین‌شان هم «مزدایی» بوده. بالاخره سلسله‌ی اشکانیان که مهرپرست بودند توانستند بعد از صد سال حکموت برقرار کنند.

به این دلیل می‌گویند سلوکی چون در بخش مغرب ایران؛ طرف «ترکیه» و «شام»؛ سلوکی‌نامی بوده که در آن‌جا حالت کدخدا‌منشی بوده. چون یونی‌ها در ایران هم بودند.

وقتی به درخواست مسیحیان ضد مِهر؛ تاریخ‌نویسان شروع کردند به نوشتن تاریخ ایران - که تاریخ ما را از بین برده بودند - همه‌را به نفع این‌ها نوشتند؛ یک سلسله هم درست کردند به نام «سلوکیه» که در ایران سلطنت می‌کرده. اگر تاریخ دقیق بررسی شود حقیقت حرف من آشکار می‌شود.


این کتاب «کارنامه‌ به دروغ» که نظرم به سوی دروغین بودن «الکساندر کبیر» هست؛ بسیار خوب فروش رفته و به خصوص جوانان خیلی از آن استقبال کردند. به هر حال یونان به آن معنی که فکر کنیم، یک کشور غریبه نیست. جزایری از آن از قوم‌های دیگر است و ساکنین جزایری از آن هم از یونی‌های ما هستند. یعنی در واقع ایرانی‌اند.

کما این‌که مثلآ می‌خوانیم زمان هخامنشیان؛ یونی‌ها همه در ایران بودند؛ حتی در سپاه خشایارشاه، ده هزار نفر بودند. یعنی یونانی رفته با یونانی بجنگد! پس اصلآ این‌جوری نبوده؛ این ایرانی بوده که رفته با مدعیان آن‌طرف بجنگد.

رمانی که نوشته‌ام قهرمانان‌اش «حافظ» و «شاخه نبات» هستند. شاخه نبات یک زن شاعر است که انگیزه ندارد. حافظ یک الهام‌بخش است که برای او ظاهر می‌شود و او را از هفت‌خوان عشق گذر می‌دهد تا به خودش برسد و شاعر شود.

من اعتقاد دارم که اگر کسی با خودش آشتی نباشد چه چیزی برای عرضه کردن به مردم دارد!؟ جز این‌ که مردم را گمراه کند؟!

این سال‌های اخیر کتاب‌های شعری برای من می‌آید که در واقع هذیان است. یک چیزهای عجیب و غریب که نه ربطی به ‌هم دارد و نه به خواننده چیزی می‌دهد؛ شعر آن است که با آدم بیاید؛ یعنی توی خودت زمزمه کنی. وقتی این‌ را می‌خوانی هیچی از آن نمی‌فهمی می‌توانی به آن بگویی شعر؟!

یا این‌که شعر آن است که تو را به یک راه تازه‌ای بیندازد؛ یک فکر تازه‌ای در تو بیدار کند؛ از تو یک آدم دیگری بسازد.

در این رمان شاخه‌نبات می‌رسد به خودش و درست اول انقلاب داستان تمام می‌شود. چون حافظ به او می‌گوید که باید از راه خیلی سنگینی بگذری. باید از آتش بگذری.

شاخه نبات می‌گوید از همان آتشی که سیاوش گذشت تا پاک شد؟ حافظ می‌گوید شاید شدیدتر؛ ولی باید بگذری. وقتی بگذری به خودت رسیدی. رمان‌ام این‌جور تمام می‌شود.

خوشبختانه من یک خوشبختی دارم و آن این‌که کتاب‌هام خوب فروش می‌رود. حالا نمی‌دانم به‌خاطر نام‌ام هست یا به‌خاطر اثرم! این‌را هنوز کشف نکردم.

پنج کتاب برای زنان دارم. دو تا فرهنگ دارم. یکی «زنان ایران و جهان» است که دو هزار صفحه است. یک کتاب هزار صفحه‌ای دارم که فقط مخصوص «زن‌های ایران» است که حدود هشت سال پیش چاپ شده؛ اگر قرار باشد الآن چاپ شود باید صد صفحه‌ی دیگر به آن اضافه کنم.

چون زن‌های ایران خیلی خوب دارند پیش می‌روند. همین‌جور دارند یورش می‌برند. اگر من آن سعادت را داشته باشم که دوباره کار کنم باید آن ‌را به شکل تازه‌ای در بیاورم.

زندگی من این است در حال حاضر؛ جویبار آرامی است که توی کتاب‌ها می‌گذرد و نمی‌دانم کِی تمام می‌شود.


فرخ‌زادها به‌روایت پوران؛ قسمت چهارم

«عشق فروغ و گلستان کارگشا بود»


در چهارمین قسمت «فرخ‌زادها به روایت پوران» خانم فرخ‌زاد، به فروغ و شعرهای او می‌پردازد و علاوه بر اشاراتی به زندگی خصوصی فروغ؛ او را با دیگر زنان شاعر میهن‌مان که آثار مکتوبی از آنان به‌جای مانده، قیاس می‌کند و وجه تمایز اشعار فروغ را با سایر شاعران زن ایران بر می‌شمارد:

Download it Here!

آشنایی‌ با «ابراهیم گلستان» مقطع تازه‌ای در زندگی فروغ بود؛ چون زندگی‌اش را به شکل دیگری درآورد. خیلی‌ها از من می‌پرسند آیا گلستان روی فروغ تاثیر گذاشته؟ می‌گویم روی شعر فروغ نه! ولی روی محیط زندگی فروغ بله! چون محیط او را عوض کرد.

گلستان محیط روشنفکرانه‌ای داشت. استودیوی او محل رفت و آمد بزرگان ادب و هنر بود. عشقی هم که بین این دو نفر به وجود آمد، هم به ‌نظر من کارگشا بود؛ نمی‌شود انکارش کرد. حتی لحظات تلخ‌اش هم، باز کارگشا بود.

چرا این ‌را می‌گویم؟ برای این‌که خود من در زندگی، با هر لطمه‌ای که خوردم، هر غمی که برایم پیش آمد، هر دردی که کشیدم؛ غنای بیشتری پیدا کردم.


یعنی آن حسی که باعث می‌شود آدم بنویسد یا شعر بگوید یا کار هنری و ادبی کند، با ناملایمات تحریک می‌شود. من فکر می‌کنم اگر آدم خیلی خوشبخت باشد، هرگز چیزی نمی‌شود؛ آدمی به جایی می‌رسد که تجربه کند.

فروغ هم همین‌جور بود. او یک شاعر تجربه‌گر بود. شما تمام شعرهای فروغ را که بخوانید تجربه‌هایش را می‌بینید. هیچ ابائی هم نداشت! وقتی از معشوق‌اش حرف می‌زند درست مثل یک «زن» از معشوق‌اش حرف می‌زند؛ نه مثل یک مرد.

من دارم روی شعرهای «جهان‌ملک خاتون» کار می‌کنم. شاعر سده‌ی هشتم هجری است، معاصر با حافظ ؛ که توی دربار «شیخ ابواسحاق» فرمانروای بخش پارس، با حافظ آشنا می‌شود. جهان‌ملک خاتون با شاه فامیل بوده.

در دربار، حافظ که غزل می‌گفته، جهان‌ملک خاتون هم به وزن همان، یک غزل می‌گفته که چندان دست کمی از حافظ ندارد؛ اما عیب‌اش چیست؟ شعری که می‌گوید شعر مردانه است. اگر بخوانی و ندانی مال جهان‌ملک خاتون است فکر می‌کنی یک مرد آن ‌را سروده.

فروغ این‌جور نبود. فروغ راه‌گشا بود. یعنی فروغ به زن‌ها نشان داد که باید از زبان خودشان شعر بگویند. نمی‌گویم پیش از فروغ هیچ زن شاعری این‌کار را نکرده؛ مثلآ «رابعه» را داریم در قرن چهارم، که مقداری بوی زنانگی از شعرهایش می‌آید.

«مهستی» را داریم؛ چرا می‌گویم مِهستی؟ مهستی غلط است! مِهسَتی یعنی خانم ِ بزرگ؛ حتی اگر بگوییم مهستی یعنی ماه‌بانو؛ حالا کرده‌ایم‌اش مهستی. به هر حال این بانو برای تمام اصناف شعر گفته، برای قصاب، برای نانوا... رباعی هم گفته؛ در واقع از زبان زنانه هم گفته ولی نه به صراحت فروغ؛ نه به شیرینی فروغ.

«عالم‌تاج بختیاری» مادر «پژمان بختیاری» که نام مستعارش «ژاله» است؛ از آینه، از شانه، از شوهرش و از تمام دردهایی که یک زن در صد سال پیش می‌کشیده حرف زده؛ ولی این‌قدر از جامعه می‌ترسیده که تمام غزلیات‌اش را پاره کرده؛ غزلیات‌اش عاشقانه است که نگذاشته به دست ما برسد؛ نگذاشته زنانگی‌اش را لمس کنیم.


من نمی‌دانم؛ آیا واقعآ در اشعار او زنانگی بوده؟ زبان زنانه بوده یا نه؟! این‌ها که از او به‌جا مانده، زبان‌ زنانه است؛ ولی زن در بند است. زنی که می‌ترسد؛ اسیر است. اما فروغ زنی است که از هیچ‌چیز نمی‌ترسد.

«پروین اعتصامی» را داریم؛ پروین اصلآ «زن» نیست! او زندگی‌ را تجربه نکرده. پروین نه عشق را فهمیده، نه مسائل جنسی زن و مرد را و نه بچه‌ را؛ نه مادر شده و نه با زن بزرگ شده. دائم پیش پدرش بوده که مرد فرزانه‌ای بوده و «دهخدا» و «بهار» نزدش می‌آمده‌اند؛ تمام بزرگان شهر هم به کتاب‌خانه‌ی پدرش می‌آمده‌اند. این بچه، که پر از استعداد بوده، آن‌جا بزرگ شده؛ شده یک پیرمرد! یعنی تمام استعداد زنانه‌اش از بین رفته.

بنابراین در مقطعی از تاریخ ادبیات ما، فروغ اولین زنی بوده که با زبان زنانه حرف زده. نترسیده که بگوید معشوق ِ من یا عشق ِ من؛ یا این‌که من این یا آن کار را کردم.

شعر «گناه»، که خیلی هم لطیف است، شعر ساده‌ی کودکانه‌ای است که از لحاظ ادبی هیچ ارزشی ندارد؛ اما ارزش دلیری یک زن را دارد. شاید اگر فروغ این شعر را نگفته بود اصلآ فروغ نمی‌شد. «گناه» در تاریخ ادبیات مثل یک بیگ‌بنگ ترکید و فروغ به‌وجود آمد.

او شعر گناه را داد به مجله‌ای که «فریدون مشیری» در آن بود؛ خود مشیری برایم تعریف کرد: «روزی، دختر جوانی آمد توی دفتر کارم، انگشت‌هاش هم جوهری بود، گفت من این شعر را گفته‌ام؛ می‌خواهم آن را چاپ کنید. من وقتی شعر را خواندم، ترسیدم؛ ولی گفتم بگذار چاپ کنم.»

با چاپ این شعر غوغا به‌پا شد. بابام داشت خانه‌ را خراب می‌کرد. می‌خواست فروغ را بکشد. من هم که حرف می‌زدم، می‌خواست من‌ را هم بکُشد. مامان می‌گفت بابا ول کن! می‌خواست مامان را هم بکُشد. تمام تفرشی‌ها به بابام هجوم آوردند که این دختر، آبروی تویی، که تفرشی هستی، را برده.

آقایان آخوندها، که همه‌ی گناه‌های دنیا را می‌کنند، از قم طومار آوردند؛ اوه! زمین به آسمان چسبید! دنیا خراب شد! آخر چرا!؟

ما تمام تاریخ ادبیات را که نگاه کنیم، به جز «فردوسی» و «حافظ»، بقیه‌ی شاعران «شاهدباز» بوده‌اند؛ یعنی «مردباز» بودند. حتی سعدی، که من ارادت بسیار به غزلیات‌اش دارم، بیشتر این غزلیات را برای پسرهای جوان گفته و هزلیات‌اش شرم‌آور است!

با این وجود آب از آب تکان نمی‌خورد. هیچ‌کس از معلمین اخلاق نه حرفی زده و نه اعتراضی کرده. اما تا یک زن، به‌ نام یک انسان، آمد حسیات‌اش را آشکار کند، زمین تپید و آسمان خراب شد و غوغایی به‌ راه افتاد! همین باعث شد که این دختر را بردند بیمارستان. چرا؟ چون یک شعر گفته بود!

الآن، که بعد از سال‌های دراز، فکر می‌کنم، می‌گویم فروغ چه خوب زکات زندگی‌اش را داد! او زکات شعر را داده! آدم باید زکات بدهد! او داد؛ قربانی شد. در واقع فروغ هیچ‌وقت زندگی نکرد. یعنی آن زندگی‌، که معمولآ بیشتر زن‌ها می‌کنند، را نکرد؛ ولی در عوض زکات‌اش را داد و جاودانگی را گرفت.

پوران فرخزاد، عکس از مینو صابری

«رحمت الهی» با فروغ دوست بود. فروغ بی‌کار بود و دنبال کار می‌گشت. الهی به فروغ گفت برویم استودیو گلستان، آن‌جا کار کن. رفت آن‌جا و کارش را شروع کرد؛ منشی آقای گلستان شد.

آقای گلستان در یک مصاحبه‌ای گفته بود که فروغ آمده بود ماشین‌نویس بشود؛ فروغ نه ماشین‌نویسی بلد بود و نه اهل ماشین‌نویسی بود. آن‌جا شروع کرد به کار.

به علت علاقه‌ای که به فیلم پیدا کرد (به هر حال این علاقه به صورت پنهان در او بوده)، کار کردن با گلستان را شروع کرد. بعد که گلستان متوجه شد فروغ برای فیلم‌سازی خیلی استعداد دارد، او را سه- چهار ماه فرستاد لندن تا دوره ببیند.

وقتی برگشت، از جایی به آقای گلستان پیشنهاد داده بودند که از خانه‌ی جذامیان فیلم بسازد؛ فروغ گفته بود که من این‌کار را می‌کنم.

سال‌های اخیر شنیدم چند نفر آدم، که اصلآ درک ندارند، گفته‌اند: «فروغ این فیلم را نساخته؛ گلستان ساخته» در صورتی‌که شما روح فروغ را در این فیلم می‌بینید؛ این فیلم یک شعر است؛ اصلآ فیلم نیست!

ما خیلی فیلم مستند دیده‌ایم؛ این فیلم یک «شعر سیاه» است؛ یک شعر غمگین ولی تاثیرگذار که نبوغ فروغ را نشان می‌دهد. شاید اگر می‌ماند فیلم‌ساز خیلی والاتری می‌شد؛ چون این استعداد را در خودش کشف کرده بود. شاید هم لطمه می‌خورد به شعرش؛ نمی‌دانم! ولی خیلی کار قشنگی کرد.

یک شب که من خانه‌ی مامان بودم، فروغ از سفر آمد، گفت: «مژده! فیلم‌ام برنده شده!». پنجاه ‌هزار تومان جایزه نقدی برده بود. آن‌ موقع پنجاه هزار تومان خیلی پول بود.

گلستان در خیابان «مرودشت» یک قطعه زمین داشت. با این پول زمین را ساختند. همیشه هم فروغ می‌گفت که گلستان اصرار می‌کند برویم این خانه را به نام تو کنم. مامان به فروغ می‌گفت خب برو. فروغ می‌گفت: «مامان من خونه می‌خوام چه کار؟ با خودم می‌خوام ببرم اون دنیا!؟ اصلآ من و گلستان نداریم! این حرف‌ها چیه که می‌زنید؟»

البته بعد از مرگ فروغ هم، گلستان خیلی به مادرم اصرار کرد؛ ولی ما حتی حاضر نشدیم اسباب‌های فروغ را جمع کنیم. نتوانستیم و همان‌جور ماند.

بعد از مدتی، کاوه‌ی نازنین با همسرش آن‌جا زندگی می‌کردند. بعد از فاجعه‌ی کاوه، دیگر نمی‌دانم آن خانه چه شد؛ ولی قبلآ کاوه به یک نفر گفته بود که خانه را همان‌جور که فروغ درست کرده بود، نگه‌داشته‌ایم.


ویژه‌برنامه‌ی شب یلدا

«شب یلدا؛ سال‌گرد ازدواج ماه با خورشید»


شب یَلدا یا شب چلّه، بلندترین شب سال در نیم‌کره‌ی شمالی زمین است که مصادف است با سی آذرماه. حدود ۷۰۰۰ سال است که در چنین شبی ایرانیان مراسم شب یلدا برگزار می‌کنند.

Download it Here!

ایرانیان در این شب در کنار خویشاوندان و خصوصآ بزرگان فامیل جمع شده و سفره‌های رنگین می‌گسترانند. از جمله خوراکی‌هایی که در شب یلدا از دیرباز استفاده می‌شده میتوان از هندوانه، انار، آجیل هفت‌مغز و انواع شیرینی نام برد.

برای این‌که با پیشینه‌ی شب یلدا بیش‌تر آشنا شویم با «دکترمحمدعلی دادخواه»، «دکتر شاهین سپنتا» و «دکتر رضا عبداللهی» گفت‌وگو کرده‌ام.


از جمله خوراکی‌هایی که در شب یلدا از دیرباز استفاده می‌شده میتوان از هندوانه، انار، آجیل هفت‌مغز و انواع شیرینی نام برد.

دکتر محمدعلی دادخواه در ابتدای سخنان‌اش که از شب یلدا می‌گوید به نقل از کتاب «آثارالباقیه؛ ابوریحان بیرونی» افسانه‌ای روایت می‌کند:


ایرانیان کهن اعتقاد داشتند «ماه» مرد است و «خورشید» زن است. ماه عاشق خورشید می‌شود و هر روز در پیِ آن بوده که از خورشید خواستگاری کند؛ اما به او دست نمی‌یابد. تا این‌که روزی به سراغ «زهره» می‌رود و درد دل خودش را برای زهره می‌گوید.

زهره به ماه می‌گوید خودت به‌نزد خورشید برو و از او خواستگاری کن. ماه در «شب یلدا» به خانه‌ی خورشید می‌رود و در خانه‌ی خورشید را می‌کوبد. خورشید از این پیش‌نهاد و خواستگاری استقبال می‌کند و آن شب را در سنت کهن ایران‌زمین «شب عروسی ماه و خورشید» نام نهاده‌اند.

دکترمحمدعلی دادخواه

به همین علت فردا «عروس خانم» که ملکه‌ی آسمان است دیر به سر کار خودش می‌آید و کوتاه‌ترین روز را رقم میزند. از فردا خورشید قوّت و قدرتِ دوباره می‌گیرد و برای روشنایی گام برمی‌دارد. فارغ از این‌که این یک افسانه است؛ یک فلسفه‌ی عمیق وجود دارد که همواره باید از «تاریکی» نهراسید.

دکتر دادخواه درباره‌ی پیشینه‌ی شب یلدا می‌گوید: «یلدا» یکی از زیباترین و کهن‌ترین آدابی است که از حدود ۷۰۰۰ سال پیش تا کنون در ایران وجود داشته. در سنن پیشین ایرانیان، پیوسته آغاز هر سال جشن گرفته می‌شد.

در طول تاریخ ایران‌زمین، آغاز سال متفاوت بوده. مثلآ زمانی «مهرگان» آغاز سال تلقی می‌شده؛ هنگامی‌که - در گذشته‌ی دور - «کاوه آهنگر» توانست با هم‌راهی «فریدون» بر «ضحاک» پیروز بشود. از سال ۵۳۴ قبل از میلاد، «کورش»، «نوروز» را به‌عنوان آغاز سال قرار داد.

اما پیش از همه‌ی این‌ها در زمان «ایلامی»ها، آغاز زمستان به‌عنوان آغاز سال تلقی می‌شد. به‌خصوص در زمان حکومت اندیشه‌ی «میترائیسم» به این اهمیت بسیاری می‌دادند. ما می‌دانیم که «زمین» دو حرکت دارد. یکی حرکت «وضعی» و دیگری حرکت «انتقالی» است.

نخستین روز سال در سابق یعنی «یکم دی‌ماه» که آن را «خوره‌روز» یا «روز خورشید» نام‌گذاری کرده بودند؛ به‌عنوان آغاز سال آن را گرامی می‌داشتند. این فرهنگ تا آن‌جا پیش رفت که بعدآ در اروپا هم رسوخ پیدا کرد به‌گونه‌ای که بیست و یکم دسامبر میلادی را اکنون جشن می‌گیرند و نهایتآ این تاثیر فرهنگ ایرانی بر اروپا بوده است.

البته در میترائیسم اعتقاد داشتند که این زایش خورشید است و خورشید را به‌عنوان «مادر همه‌ی جهان» تلقی می‌کردند و به این علت زایش دوباره‌ی خورشید را ارج می‌نهادند. بعدها می‌بینیم خورشید که در منظر ایران کهن، نجات‌دهنده و عامل باروری و آسایش انسان بود؛ آن‌ها این‌را به «مسیح» نسبت دادند.

«یلدا» یک واژه‌ی «سُریانی» است؛ به معنای تولد؛ که هنگامی‌که خورشید در کوتاه‌ترین نقطه‌ی خودش می‌رسد و کوتاه‌ترین روز و بلندترین شب آغاز می‌شود؛ در آیین «مهر» جشن می‌گرفتند. این آیین فلسفه‌های متعدد دارد به‌گونه‌ای که حافظ هم می‌گوید:

بر دل‌ام گرد ستم‌هاست خدایا مپسند
که مکّدر شود آیینه‌ی مهر آیین‌ام

دکتر شاهین سپنتا، از شب یلدا می‌گوید و این‌که خوب است درخت «سرو» به خانه‌های‌مان ببریم و آن را آذین‌بندی کنیم.

دکتر شاهین سپنتا

یکی از جلوه‌های زیبای جشن شب یلدا که شاید در سال‌های اخیر کم‌رنگ شده بود ولی جا دارد که به آن بیش‌تر توجه شود؛ آذین‌بندی درخت سرو مهر هست در آخرین شب پاییز - شب یلدا - یا به عبارتی شب چلّه.

همان‌طور که می‌دانید به واسطه‌ی مهاجرتی که ایرانیان طی سال‌های گذشته داشته‌اند و آشنایی با فرهنگ دیگر کشورها پیدا کردند؛ خیلی از آنان علاقه‌مند شدند که به درخت کریسمس توجه کنند و یا حتی برخی به‌خاطر خوش‌آمد فرزندان‌شان درخت کریسمس را به خانه می‌آورند، آن را آذین می‌بندند و گرامی می‌دارند.

شاید بیش‌تر ما ایرانی‌ها ندانیم که آذین‌بندی درخت کاج در شب سال نو مسیحی، ریشه در یک سنّت کهن ایرانی دارد که همان آدین‌بندی درخت سرو هست. ممکن است این سوال مطرح شود که چرا ایرانیان این کار را می‌کردند؟ و دلیل و انگیزه‌ی این سنت چه بوده است؟

در پاسخ باید گفت آیین مهر یک آیین طبیعت‌محور و طبیعت‌گرا بود و در کوه و جنگل و دریا و در و دشت، به هر کجا که این پیروان آیین مهر نگاه می‌کردند نشانه‌ها و جلوه‌هایی از مهر را می‌دیدند.

یکی از این نشانه‌ها که بار آیینی به دوش می‌کشید سرو بود؛ چون سرو در باور پیروان آیین مهر، درختی بود که پیوند همیشگی و جاودانه‌گی با خورشید و زایش مهر داشت. حتی این باور وجود داشت که مهر از درون یک درخت سرو یا از درون یک گل نیلوفر و یا از درون یک کوه به دنیا می‌آید و زایش پیدا می‌کند.

پس یکی از جاهایی که مهر می‌توانسته از آن دیده به گیتی بگشاید درخت سرو بود؛ منزل‌گاه و خانه‌ی مهر بود. شاید علت‌اش این است که سرو درخت همیشه سبز است. درختی است که در برابر سرما و تاریکی، پایداری و مقاومت می‌کند.

به همین خاطر نماد «نامیرایی» است نماد آزاده‌گی است نماد پایداری در برابر نیروهای مرگ‌آور است. این باور هیچ‌وقت کهنه نشد؛ برای همین هم هست که ما در ادبیات‌مان انسان‌های آزاده، یا آن جوانان پاکی که جان‌شان را در راه میهن فدا کردند به جوانان سرو قامت یا سروهای همیشه پایدار تشبیه می‌شوند؛ که جای‌گاه‌شان گرامی داشته می‌شود.

می‌دانیم که سرو یک نماد آیینی است که آذین‌بندی آن در شب یلدا متداول بوده. در حقیقت خودش یک نماد است که در شب یلدا با نمادهای دیگر هم‌نشین می‌شده. اگر کسانی‌که علاقه‌مند باشند که در شب سال نو میلادی بخواهند از درخت کاج استفاده کنند؛ اگر دست‌رسی به درخت سرو داشته باشند و آن را با نمادهای ایرانی هم‌نشین کنند من فکر می‌کنم بسیار زیباتر خواهد بود.

دکتر «رضا عبداللهی» درباره‌ی سب یلدا می‌گوید:

دکتر رضا عبداللهی

یلدا به معنیِ زایش است؛ تولد است. این زایش و تولد، تولد مهر است. تولد خورشید است. تولد نور و روشنایی است. ایرانیان قدیم دریافته بودند که طبیعت موجب می‌شود که گاه شب‌ها بلند می‌شود و گاه روزها بلند می‌شود و تصور می‌کردند جدالی بین «اهریمن؛ ظلمت» و «اهورامزدا؛ روشنایی» همواره وجود دارد. در حقیقت ایرانی‌ها سال را با این زایش، با پیروزی نور بر ظلمت آغاز می‌کردند.

این جشن در ایران باستان اهمیت فراوانی داشته است. با وجود این که روزهای ماه همواره با نامی ذکر می‌شده. به روز اول دی‌ماه می‌گفتند «خور روز» یا «خرّم روز». در حالی‌که بقیه‌ی ماه‌ها روز اول‌اش به نام «اهورامزدا» بوده. خود ماه دی به نام «ماه خور، ماه خورشید، ماه روشنایی» در بین ایرانی‌ها معروف بود.

در این شب آتش می‌افروختند. روشنایی ایجاد می‌کردند. تا صبح بیدار می‌ماندند. سفره‌ها می‌گستراندند. یکی از کارهای نیکی که در روزگاران گذشته ایرانیان انجام می‌دادند این بود که لباس‌های تابستانی خودشان را از صندوق‌خانه‌ها بین مردم فقیر و مستمند تقسیم می‌کردند.

این «مهر» علاوه بر این‌که روشنایی بود؛ نور بود، از «ایزدان» بود. وقتی می‌گوییم از ایزدان؛ ایزد به معنیِ «ملکه» و «فرشته» است. مهر از فرشتگانی بود که خداوند او را آفریده بود و در حقیقت بر بسیاری از امور مردم نظارت می‌کرد.

از جمله چیزهایی که نظارت‌اش بر عهده‌ی این فرشته‌ی مهر بود «پیمان»ها بود یعنی از مردم می‌خواست که به پیمان‌های خودشان وفادار بمانند.

او خدای جنگ بود ولی جنگی که ایرانی‌ها آن را بسیار تلطیف کرده بودند؛ یعنی وقتی دو طرفِ جنگ در دو طرف می‌ایستادند، ایزد مهر به آن کسی کمک می‌کرد که راست‌گو بود، از دروغ گریزان بود و پیمان خودش را نگه می‌داشت. خدای مهر دروغ‌گویان را تا ابد تعقیب می‌کرد و بالاخره آن‌ها را به سزای اعمال‌شان می‌رساند.